قلب من گمشده است
نتوانم دانست
که کجا یا چه زمان یا چه مکان
قلب من گمشده است
در غروبی غمناک
یا طلوعی سهمگین
قلب من گمشده در باورهاست
قلب من گمشده در حسرت هاست
قلب من گمشده در لبخند هاست
قلب من گمشده در...
نتوانم دانست
در کجا جاماندست
یا چرا رفته از این شهر سیاه
خوب دانم اما
که خودش خوب تر از هر گذری میداند
که نباشد تهی از لطف این ترک خموش
ترک گاهی به از آن است که مانی با درد
ترک گاهی به از آن است که مانی با زخم
با غم و خنجر و خون
ترک گاهی...
قلب من گمشده است
من ندانم که چرا یا چه دلیلی دارد
نهراسم که بدانم
نهراسم که ندانم
قلب من کوچک من قلبک من
بهتر از هر گذری،رهگذری میداند
و همینش کافیست
تو ندانی که چرا یا که دلیلش اما
قلب من گمشده است...
_شرلوک
برخلاف اکثر آدما،من هیچوقت از زخم شدن،کبود شدن یا خوناومدن اعضای بدنم بابت ضربه خوردن یا آسیب دیدن ناراحت نبودم.بلکه برعکس؛عاشقشون بودم.با شوق بهشون نگاه میکردم که چطور هرروز ردی که افتاده بود کمتر میشد.هربار که دست یا پام بر اثر زمین خوردن توی حیاط زخم میشد،زود میشستمش و با شجاعت به بازی ادامه میدادم و ظهر که به خونه برمیگشتم به مامانم میگفتم نگاه کن!توی حیاط خوردم زمین دستم خون اومد اما گریه نکردم؛آخه درد نداشت!و با دیدن تحسین توی نگاه مامانم توی دلم به خودم افتخار میکردم.گاهی اوقات هم اونقدر شیطونی میکردم که نمیفهمیدم پام کبود شده یا دستم خراش برداشته!یهو وقتی داشتم لباسامو عوض میکردم میدیدم عه!این دیگه از کجا اومد؟
در آخر اینکه من همیشه عاشق زخمها و خط و خالای ناقض روی بدنمم!چون از گذشتم میگن.از شجاعت و نشاطی که داشتم.اونا انگار خوب بلدن تاریخ رو متفاوت روایت کنن!
_سکوت
نفرت!یکی از اون چیزایی که وقتی به زبون میاد برای اکثر مردم(یا شاید مردم عادی)طعم تلخی به جا بزاره.کاری کنه بگن وای نه!تو نباید از کسی متنفر باشی این خوب نیست!تنفر و کدورت بَده!اما طعمی که روی زبون من بهجا میزاره متفاوته!یه طعم مثل طعم آیسکافی!شیرین با یه تلخی دلچسب!جوری که معتادش میشی و شروع میکنی به متنفر شدن از همه!این حسیه که من هرروز باهاش زندگی میکنم؛نفرت!
مامانم میگه تاحالا نتونسته از کسی یا چیزی متنفر باشه اما خیلی بارها شده که از کسی یا چیزی خوشش نیاد!اون میگه تنفر حس درستی نیست.اما من اینطور فکر نمیکنم_
من تقریبا از ۸۳٪ آدما و ۸۷٪ چیزایی که روی کره خاکی وجود دارن متنفرم.نه اینکه خوشم نیاد،واقعا متنفرم_
این حسو بد نمیدونم.بنظرم انزجار بد نیست!یه حسه مثل بقیهی حسها که باید وجود داشته باشه و تجربه بشه_
_سکوت
از خودم شرمم میگیره...احساسات پاک و عزیزم رو صرف چه آدمهای بیخودی که نکردم_
انگار تمام تلاشهای منو برای دوستداشتنشون نمیبینن!شایدم واقعا نمیبینن یا نمیخوان...؟نمیدونم_
به من میگن عجیب؟رفتارهای مزخرف و متناقض خودشونو دیدن؟حرفهایی که میزنن رو از زبون کس دیگهای شنیدن تا دردش رو احساس کنن؟رفتارهاشونو به چشم کس دیگهای نگاه کردن؟متوجه نمیشن که خیلی مضحک و حال بهم زنن؟درک نمیکنن یا فکر میکنن درک کردن براشون کسرشخصیته؟
هیچکدوم اینها برام مهم نیست...اما حداقل چرا وقتی میبینن تیکههای قلبم رو به هر طرف پرتاب کردن و احساسات مظلومم رو درهم دریدن حتی سعی نمیکنن یه عذرخواهی کنن؟غرور لعنتیشون باعثه؟از بند بند سلولاشون متنفرم_
نه معذرن خواهی،نه جبران و نه حرف دلگرم کننده!باید این انتظار داشتن از آدما رو هرچه زودتر درخودم حذف کنم...انتظارداشتن باعث میشه بقیه با کوچیکترین کارهاشون نابودت کنن_این چیزیه که شاید درد نامیده بشه...
_سکوت
مغزهای سفید و افکار سیاه!چیزی که برخی افراد بهش دچارن_
بعضیها هستن که خودشونو جزو روشنفکرا میدونن درحالی که پشیزی درک درمورد دنیای قبیح و لجن اطرافشون ندارن.کسایی که نمیدونن دو بعلاوهی دو مال ریاضیه و توی دنیای مسکتبر و مستبدی که ما داریم توش برای بقا میجنگیم،هیچوقت یک با یک برابر نیست!
یکی میشه دختر ۵سالهای که توی روز تولدش یه قصر عروسکی هدیه گرفته و یکی هم میشه یه دختر ۵ساله ی دیگه که از قضا همون روز تولدشه و تونسته بین آشغالای بدردنخور یه خیابون یه عروسک کثیف گیر بیاره و ببره به مامانش نشون بده...
اینجاست که دیگه هیچ سفید مغزی ادعای روشنفکری به دهن و زبون کثیفش نمیاد.
البته خیلیم عجیب نیست اگه چشمت رو در مقابل حقایق ببندی؛نباید انتظار داشت جز صدای خندهی ثروتمندان عاری از شرف صدای دیگهای شنیده بشه!
_سکوت