از خودم شرمم میگیره...احساسات پاک و عزیزم رو صرف چه آدمهای بیخودی که نکردم_
انگار تمام تلاشهای منو برای دوستداشتنشون نمیبینن!شایدم واقعا نمیبینن یا نمیخوان...؟نمیدونم_
به من میگن عجیب؟رفتارهای مزخرف و متناقض خودشونو دیدن؟حرفهایی که میزنن رو از زبون کس دیگهای شنیدن تا دردش رو احساس کنن؟رفتارهاشونو به چشم کس دیگهای نگاه کردن؟متوجه نمیشن که خیلی مضحک و حال بهم زنن؟درک نمیکنن یا فکر میکنن درک کردن براشون کسرشخصیته؟
هیچکدوم اینها برام مهم نیست...اما حداقل چرا وقتی میبینن تیکههای قلبم رو به هر طرف پرتاب کردن و احساسات مظلومم رو درهم دریدن حتی سعی نمیکنن یه عذرخواهی کنن؟غرور لعنتیشون باعثه؟از بند بند سلولاشون متنفرم_
نه معذرن خواهی،نه جبران و نه حرف دلگرم کننده!باید این انتظار داشتن از آدما رو هرچه زودتر درخودم حذف کنم...انتظارداشتن باعث میشه بقیه با کوچیکترین کارهاشون نابودت کنن_این چیزیه که شاید درد نامیده بشه...
_سکوت
مغزهای سفید و افکار سیاه!چیزی که برخی افراد بهش دچارن_
بعضیها هستن که خودشونو جزو روشنفکرا میدونن درحالی که پشیزی درک درمورد دنیای قبیح و لجن اطرافشون ندارن.کسایی که نمیدونن دو بعلاوهی دو مال ریاضیه و توی دنیای مسکتبر و مستبدی که ما داریم توش برای بقا میجنگیم،هیچوقت یک با یک برابر نیست!
یکی میشه دختر ۵سالهای که توی روز تولدش یه قصر عروسکی هدیه گرفته و یکی هم میشه یه دختر ۵ساله ی دیگه که از قضا همون روز تولدشه و تونسته بین آشغالای بدردنخور یه خیابون یه عروسک کثیف گیر بیاره و ببره به مامانش نشون بده...
اینجاست که دیگه هیچ سفید مغزی ادعای روشنفکری به دهن و زبون کثیفش نمیاد.
البته خیلیم عجیب نیست اگه چشمت رو در مقابل حقایق ببندی؛نباید انتظار داشت جز صدای خندهی ثروتمندان عاری از شرف صدای دیگهای شنیده بشه!
_سکوت
اینکه حس کنی دیگران قدر احساسات و مهربونی و عشقی که بهشون میدی رو نمیدونن واقعا غمانگیز و آزار دهندس.یه حسی مثل اینکه برای آدم موردعلاقت گل بخری و اون بعد از تشکر؛دنگ!گل رو بندازه توی سطل آشغال!البته شاید تشکر هم نکنه...خیلی غم انگیزه نه؟
بعضی افراد به قدری بیلیاقتن که حتی دلم نمیخواد جنازمو دست اینا بدن...
یه عده افراد باعث میشن دربرابر احساساتم شرمنده بشم...که بخوام از احساساتم بابت حروم کردنشون برای افراد اشتباه معذرت بخوام!
احساسات عزیز من...متاسفم که فکر میکردم استفاده از شما برای اون آدم درستترین کاره درحالی که غلطترین فکر بود!
شاید هیچوقت خودمو بابتش نبخشم!هیچوقت!اونا هم نمیبخشم چون شاید اونموقع همهچیز با یه عذرخواهی ساده حل میشد؛ولی الان نه!
_سکوت
باید در انتظار معجزه باشم؟معجزهای که منو از این مخمصه و احساسات متناقضی که داخلشون گیر افتادم نجات بده؟
هنوزم میگی نجاتدهنده توی آینهس؟نیست!قسم میخورم.نجاتدهنده ی من نمیتونه اون آدم شکننده و حساس باشه.کسی که اینقدر قوی و شجاع بنظر میاد که هیچکس قلب بخیهخورده،مغز خاکستر شده و روح ساکت و گوشهگیرش رو نمیبینه...
کسی که اینقدر خوب تونسته شاد زندگی کنه که دربرابر کوچیکترین غمها تسلیم میشه.کسی که توی تنهاییهاش میفهمه انسان چقدر تنهاعه و قطعا تنهایی بیکسی نیست!
تنهایی که احساسه مثل درک نشدن،ساکت شدن،گوشهگیر شدن...اما بیکسی یه اتفاقه!مثل شکستن لیوان موردعلاقهی مامانت،آب شدن بستنی شکلاتیت،مردن حیوون خونگیت...و آدمی چقدر تنهاعه و تنهایی چقدر آدمو شکننده میکنه!
_سکوت
چرا مینویسم؟شاید چون اگه ننویسم گریه میکنم.اگه ننویسم به چیزی(یا حتی کسی)مشت میزنم.اگه ننویسم مقدار صحبتم در روز به ثانیه میرسه.گوشه گیر میشم.نمیتونم بخندم.فکم منقبض میشه.ناخونامو میجوم.موهای ابرومو میکنم.پوست لبمو میخورم.درسامو نمیفهمم.با مامانم بد حرف میزنم.سر داداشم داد میزنم.حرفای بابامو نمیشنوم و هر بلایی ممکنه سر خواهرم بیارم_
مینویسم چون سلاح یه نویسنده قلمشه!
مینویسم چون بوی جوهر باعث میشه آروم بشم.خش خش خودکار روی کاغذ تنفس رو برام راحتتر میکنه و درنهایت ممکنه باعث بشه تا بتونم ذرهای از احساسات مختلف و متناقض خودمو درک که نه!لمس کنم،بو کنم...احساس کنم.احساس کردن احساسات تمام شب بیدار میمونم و فکر میکنم چرا اوضاع اینقدر بهم ریخته؟
"و در نهایت او به چرا فکر کرد!"
_سکوت