اینکه حس کنی دیگران قدر احساسات و مهربونی و عشقی که بهشون میدی رو نمیدونن واقعا غمانگیز و آزار دهندس.یه حسی مثل اینکه برای آدم موردعلاقت گل بخری و اون بعد از تشکر؛دنگ!گل رو بندازه توی سطل آشغال!البته شاید تشکر هم نکنه...خیلی غم انگیزه نه؟
بعضی افراد به قدری بیلیاقتن که حتی دلم نمیخواد جنازمو دست اینا بدن...
یه عده افراد باعث میشن دربرابر احساساتم شرمنده بشم...که بخوام از احساساتم بابت حروم کردنشون برای افراد اشتباه معذرت بخوام!
احساسات عزیز من...متاسفم که فکر میکردم استفاده از شما برای اون آدم درستترین کاره درحالی که غلطترین فکر بود!
شاید هیچوقت خودمو بابتش نبخشم!هیچوقت!اونا هم نمیبخشم چون شاید اونموقع همهچیز با یه عذرخواهی ساده حل میشد؛ولی الان نه!
_سکوت
باید در انتظار معجزه باشم؟معجزهای که منو از این مخمصه و احساسات متناقضی که داخلشون گیر افتادم نجات بده؟
هنوزم میگی نجاتدهنده توی آینهس؟نیست!قسم میخورم.نجاتدهنده ی من نمیتونه اون آدم شکننده و حساس باشه.کسی که اینقدر قوی و شجاع بنظر میاد که هیچکس قلب بخیهخورده،مغز خاکستر شده و روح ساکت و گوشهگیرش رو نمیبینه...
کسی که اینقدر خوب تونسته شاد زندگی کنه که دربرابر کوچیکترین غمها تسلیم میشه.کسی که توی تنهاییهاش میفهمه انسان چقدر تنهاعه و قطعا تنهایی بیکسی نیست!
تنهایی که احساسه مثل درک نشدن،ساکت شدن،گوشهگیر شدن...اما بیکسی یه اتفاقه!مثل شکستن لیوان موردعلاقهی مامانت،آب شدن بستنی شکلاتیت،مردن حیوون خونگیت...و آدمی چقدر تنهاعه و تنهایی چقدر آدمو شکننده میکنه!
_سکوت
چرا مینویسم؟شاید چون اگه ننویسم گریه میکنم.اگه ننویسم به چیزی(یا حتی کسی)مشت میزنم.اگه ننویسم مقدار صحبتم در روز به ثانیه میرسه.گوشه گیر میشم.نمیتونم بخندم.فکم منقبض میشه.ناخونامو میجوم.موهای ابرومو میکنم.پوست لبمو میخورم.درسامو نمیفهمم.با مامانم بد حرف میزنم.سر داداشم داد میزنم.حرفای بابامو نمیشنوم و هر بلایی ممکنه سر خواهرم بیارم_
مینویسم چون سلاح یه نویسنده قلمشه!
مینویسم چون بوی جوهر باعث میشه آروم بشم.خش خش خودکار روی کاغذ تنفس رو برام راحتتر میکنه و درنهایت ممکنه باعث بشه تا بتونم ذرهای از احساسات مختلف و متناقض خودمو درک که نه!لمس کنم،بو کنم...احساس کنم.احساس کردن احساسات تمام شب بیدار میمونم و فکر میکنم چرا اوضاع اینقدر بهم ریخته؟
"و در نهایت او به چرا فکر کرد!"
_سکوت
بعضی وقتا نسبت به گذشته خودم مشکوک میشم. توی عکس و فیلمهایی که از کودکیم نشونم دادن فتار بقیه با هم زیادی دوست داشتنی و عزیز به نظر میرسه. اما اگه همون افراد را در زمان حال ببینی باور نمیکنی که اینا همونا باشن. چه چیزی توی دوره نوجوانی باعث میشه که رفتار خوبی که توی کودکی باهات میشد تبدیل به یه عده رفتار بیتفاوتمنشانه و کم اهمیت بشه؟
چرا نمیتونن فرد رو مثل قبل دوست داشته باشن وقتی تغییری در علاقه من نسبت به اونا وجود نداشته.اونا رو مثل قبل دوست داشتم ولی اونا...نمیفهمم!
چرا همیشه اونی که دنبال بقیه میدوعه تا خوشحالشون کنه منم؟چرا هیچکس دلش نمیخواد منو خوشحال کنه؟نکنه واقعاً برای هیچکس مهم نباشم؟نکنه همه چی که دروغه!یه دروغ مثل یه بازی بزرگ!بازی نقابها با چهرههای مصنوعی و باطنی پوچ.خلاء!بیمعنا!
درون همه خلا هست اما مهم اینه که اون خلاء نتونه بر تو غالب بشه که ظاهراً بر خیلیا شده!
_سکوت
هرکار میکنم نمیتونم ببخشمش.از طرفی نمیتونم درموردش صحبت کنم.و دومی بیشتر اذیتم میکنه
انگار هیچ تعلقی بهش ندارم.صرفا یهسری ویژگیهای مشترک داریم.اما واضحه که ما مثل هم نیستیم!
از شکستن قلب بقیه چی گیر ما میاد؟سوالیه که اخیرا خیلی از خودم میپرسم...اینکه تو پلههای مسیر یه نفر دیگه رو خراب کنی باعث میشه پلههای زیر پای تو بیشتر بشه و زودتر به مقصد برسی؟(البته که زیاد شدن پله مسیر رو طولانیتر میکنه اما منظورمو گرفتید)
ولی بنظرم حق با پاندای بزرگ بود!اگه تو یه شمع برای دیگران روشن کنی،ناخودآگاه راه خودت هم روشن میشه!این کاریه که من انجام میدم و اطرافیانم هیچوقت نمیبیننش...مهربونی بیدلیل و منت.بدون خواستن چیزی در مقابل.اونا فکر میکنن عشقی که بهشون میدم یه منته و دارم اینکارو در ازای چیزی انجام میدم.ولی اینطور نیست و نمیدونم چطور اینو بهشون بفهمونم...:)
_سکوت
یهوی این آهنگ مرتضی پاشایی اومد توی ذهنم:
میدونی؛حالم این روزا بدتر از همس
آخه هرکی رسید دل سادهی من رو شکست...
واقعا درموردش منم همینطور.خیلی عجیبه!هرکس ازم درمورد ناراحتیام سوال میکنه بدون درنگ میگم من همیشه شادم و غم ندارم و نمیدونم!اما شبها...به خودم میام میبینم منم و یه عالمه اتفاق که باعث شد نتونم قلب کوچیکمو بدون زخمیشدن از بینشون عبور بدم.و این منو غمگین میکنه!
_سکوت