eitaa logo
سکوت‌نوشته_
84 دنبال‌کننده
115 عکس
12 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعضی وقتا نسبت به گذشته خودم مشکوک می‌شم. توی عکس و فیلم‌هایی که از کودکیم نشونم دادن فتار بقیه با هم زیادی دوست داشتنی و عزیز به نظر می‌رسه. اما اگه همون افراد را در زمان حال ببینی باور نمی‌کنی که اینا همونا باشن. چه چیزی توی دوره نوجوانی باعث میشه که رفتار خوبی که توی کودکی باهات می‌شد تبدیل به یه عده رفتار بی‌تفاوت‌منشانه و کم اهمیت بشه؟ چرا نمی‌تونن فرد رو مثل قبل دوست داشته باشن وقتی تغییری در علاقه من نسبت به اونا وجود نداشته.اونا رو مثل قبل دوست داشتم ولی اونا...نمیفهمم! چرا همیشه اونی که دنبال بقیه میدوعه تا خوشحالشون کنه منم؟چرا هیچکس دلش نمی‌خواد منو خوشحال کنه؟نکنه واقعاً برای هیچکس مهم نباشم؟نکنه همه چی که دروغه!یه دروغ مثل یه بازی بزرگ!بازی نقاب‌ها با چهره‌های مصنوعی و باطنی پوچ.خلاء!بی‌معنا! درون همه خلا هست اما مهم اینه که اون خلاء نتونه بر تو غالب بشه که ظاهراً بر خیلیا شده! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرکار میکنم نمیتونم ببخشمش.از طرفی نمیتونم درموردش صحبت کنم.و دومی بیشتر اذیتم میکنه انگار هیچ تعلقی بهش ندارم‌.صرفا یه‌سری ویژگی‌های مشترک داریم.اما واضحه که ما مثل هم نیستیم! از شکستن قلب بقیه چی گیر ما میاد؟سوالیه که اخیرا خیلی از خودم میپرسم...اینکه تو پله‌های مسیر یه نفر دیگه رو خراب کنی باعث میشه پله‌های زیر پای تو بیشتر بشه و زودتر به مقصد برسی؟(البته که زیاد شدن پله مسیر رو طولانی‌تر میکنه اما منظورمو گرفتید) ولی بنظرم حق با پاندای بزرگ بود!اگه تو یه شمع برای دیگران روشن کنی،ناخودآگاه راه خودت هم روشن میشه!این کاریه که من انجام میدم و اطرافیانم هیچوقت نمیبیننش‌...مهربونی بی‌دلیل و منت.بدون خواستن چیزی در مقابل.اونا فکر میکنن عشقی که بهشون میدم یه منته و دارم اینکارو در ازای چیزی انجام میدم.ولی اینطور نیست و نمیدونم چطور اینو بهشون بفهمونم...:) _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یهوی این آهنگ مرتضی پاشایی اومد توی ذهنم: میدونی؛حالم این روزا بدتر از همس آخه هرکی رسید دل ساده‌ی من رو شکست... واقعا درموردش منم همینطور.خیلی عجیبه!هرکس ازم درمورد ناراحتیام سوال میکنه بدون درنگ میگم من همیشه شادم و غم ندارم و نمیدونم!اما شب‌ها...به خودم میام میبینم منم و یه عالمه اتفاق که باعث شد نتونم قلب کوچیکمو بدون زخمی‌شدن از بینشون عبور بدم.و این منو غمگین میکنه! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آره تام عزیزم،آره.حق با توعه: I'ma sick of trying_ منم از تلاش کردن خسته شدم.برای جلب رضایت افراد زیاده‌خواهی که هیچوقت از دستوردادن خسته نمیشن خسته شدم.از سکوت کردن،از حرف زدن‌های بیهوده(که هردوشون عملاً بی‌فایدن)خسته شدم.از تماشای سوختن تک‌تک رویاهایی که توی ذهنم قشنگترین جاها رو بهشون اختصاص داده بودم‌...از ناامیدکردن فردی که برای گرفتن یه لبخند ازش بهترین جوک‌هامو گفتم(صدالبته که اینم جواب نداد).از سرزنش کردن خودم بخاطر مسخره‌ترین حرفایی که بهم زده‌ شد. از همه‌ی اینا اونقدر خستم که میتونم بابتش تا قیامت گریه‌ کنم تام عزیز.اما میدونی چیه؟گلوم از بغض زیاد خیلی درد میکنه،خیلی:) خیلی مزخرف بنظر میرسم تام؟! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جونی عزیز!امروز دوباره به اون تیکه ی آهنگت رسیدم "و ستاره‌ها سقوط میکردن انگار که تقصیر من بود" نه تنها ستاره‌ها‌،بلکه همه‌چیز داشت سقوط میکرد...جوری که انگار واقعا تقصیر من بود!دروغ چرا؟نزدیک بود خودمم باور کنم!اما مغزم میگفت:هی!اینجا چه‌خبره؟فقط دوثانیه غافل شدم چرا همچی برعلیه ماعه؟چرا ما متهمیم؟ و خب من جوابی نداشتم...خودمم نمیدونستم چیشده!زیادی سریع اتفاق افتاد میفهمی که؟! امشب کلمات جوری هجوم آوردن که انگار تقصیر منه! ساعت ۱:۱۱ صبحه و من باز هم بخشی از احساساتمو از دست دادم...باز هم افتادم باز هم شکست خوردم.شکست از خودم در برابر خودم؟! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انگار آدم وقتی مینویسه تازه میفهمه چقدر غمگین بوده.چه باری روی دوشش بوده و نمیدونسته. من میتونم خیلی راحت تمام چیزایی که توی دفترچم مینویسم رو برای بقیه بخونم.حتی دقیقا با همون لحن و سرعت.اما بقیه با خودشون فکر میکنن این چه ادبیات احمقانه‌ایه!اینا دیگه چه مدل افکار و نگرانی‌های مضحکیه!البته آدم بزرگا هیچوقت از کلمات احمقانه و مضحک استفاده نمیکنن.دقیقا واسه همینه که نمیتونم مشکلاتمو براشون بازگو کنم. چون این سبک ادبیات منه و تقریبا تموم آدم بزرگا(یا هم‌سن‌ و سالای خودم)با این طرز بیان خصومت دارن.برای همینه که درمورد مشکلاتم با چایی و گربه‌های حیاطمون صحبت میکنم.و البته دوستای خیالیم. اونا هیچوقت نگفتن درست حرف بزن بچه جون! _سکوت