یهوی این آهنگ مرتضی پاشایی اومد توی ذهنم:
میدونی؛حالم این روزا بدتر از همس
آخه هرکی رسید دل سادهی من رو شکست...
واقعا درموردش منم همینطور.خیلی عجیبه!هرکس ازم درمورد ناراحتیام سوال میکنه بدون درنگ میگم من همیشه شادم و غم ندارم و نمیدونم!اما شبها...به خودم میام میبینم منم و یه عالمه اتفاق که باعث شد نتونم قلب کوچیکمو بدون زخمیشدن از بینشون عبور بدم.و این منو غمگین میکنه!
_سکوت
آره تام عزیزم،آره.حق با توعه:
I'ma sick of trying_
منم از تلاش کردن خسته شدم.برای جلب رضایت افراد زیادهخواهی که هیچوقت از دستوردادن خسته نمیشن خسته شدم.از سکوت کردن،از حرف زدنهای بیهوده(که هردوشون عملاً بیفایدن)خسته شدم.از تماشای سوختن تکتک رویاهایی که توی ذهنم قشنگترین جاها رو بهشون اختصاص داده بودم...از ناامیدکردن فردی که برای گرفتن یه لبخند ازش بهترین جوکهامو گفتم(صدالبته که اینم جواب نداد).از سرزنش کردن خودم بخاطر مسخرهترین حرفایی که بهم زده شد.
از همهی اینا اونقدر خستم که میتونم بابتش تا قیامت گریه کنم تام عزیز.اما میدونی چیه؟گلوم از بغض زیاد خیلی درد میکنه،خیلی:)
خیلی مزخرف بنظر میرسم تام؟!
_سکوت
جونی عزیز!امروز دوباره به اون تیکه ی آهنگت رسیدم
"و ستارهها سقوط میکردن انگار که تقصیر من بود"
نه تنها ستارهها،بلکه همهچیز داشت سقوط میکرد...جوری که انگار واقعا تقصیر من بود!دروغ چرا؟نزدیک بود خودمم باور کنم!اما مغزم میگفت:هی!اینجا چهخبره؟فقط دوثانیه غافل شدم چرا همچی برعلیه ماعه؟چرا ما متهمیم؟
و خب من جوابی نداشتم...خودمم نمیدونستم چیشده!زیادی سریع اتفاق افتاد میفهمی که؟!
امشب کلمات جوری هجوم آوردن که انگار تقصیر منه!
ساعت ۱:۱۱ صبحه و من باز هم بخشی از احساساتمو از دست دادم...باز هم افتادم باز هم شکست خوردم.شکست از خودم در برابر خودم؟!
_سکوت
انگار آدم وقتی مینویسه تازه میفهمه چقدر غمگین بوده.چه باری روی دوشش بوده و نمیدونسته.
من میتونم خیلی راحت تمام چیزایی که توی دفترچم مینویسم رو برای بقیه بخونم.حتی دقیقا با همون لحن و سرعت.اما بقیه با خودشون فکر میکنن این چه ادبیات احمقانهایه!اینا دیگه چه مدل افکار و نگرانیهای مضحکیه!البته آدم بزرگا هیچوقت از کلمات احمقانه و مضحک استفاده نمیکنن.دقیقا واسه همینه که نمیتونم مشکلاتمو براشون بازگو کنم.
چون این سبک ادبیات منه و تقریبا تموم آدم بزرگا(یا همسن و سالای خودم)با این طرز بیان خصومت دارن.برای همینه که درمورد مشکلاتم با چایی و گربههای حیاطمون صحبت میکنم.و البته دوستای خیالیم.
اونا هیچوقت نگفتن درست حرف بزن بچه جون!
_سکوت
داشتم عزیزترین هایم را از دست میدادم...کسانی که شاید هرگز فکر نمیکردم مجبور باشم جاهایی را بدون آنها ادامه دهم.هیچوقت حتی فکر نمیکردم بدون آنها بتوانم قدمی بردارم.اما اکنون؟
تنهای تنها بر قله ی امید ایستادهام.تا اینجا آمدهام فقط برای گلبرگ گیاه لبخند،برای عصارهی شادی جهت ساخت معجون استقامت.
برای ادامه دادن بدون خیلی از کسانی که دل به امید آنها بسته بودم به این معجون نیاز دارم!
هرچه نباشد تنها کسی که درنهایت دلش برایم خواهد سوخت خودم هستم!
رشته کوه موفقیت با قله ی امید آغاز و سپس به قلهی شکوه،عزت،افتخار،اقتدار میرسد و در نهایت با قله ی استقلال به پایان میرسد.راه زیاد است و من تنها خودم را دارم.اما این منی که با من همراه است،سرسخت تر از چیزیست که به نظر میآید!
_سکوت
خواب دیگر به پشت پلکهایم رسیده است.اما اکنون میان جنگ خواب و چشمانم؛دستم مینویسد و مغزم درگیر افکلر خویش است.
ساعت ۱:۰۹ بامداد.دنیا را در این ساعات بسیار دوست میدارم.ساکت،آرام،خونسرد.چه بخواهی و چه نخواهی انگار فکر کردن به آرامش شب و گوش دادن به صدای خموش آسمان نیمهشب لبخند بر لبانت میرانَد(البته اگر از تاریکی نترسی).
انگار این چند ساعت،زندگی بیشتری جریان دارد.آدم احساس میکند آزاد و رهاست.همه خوابند و کسی کاری به کارَت ندارد.میتوانی هرچه میخواهی بنویسی،بخوانی،ببینی،بشنوی و بخوری!
شاید این چندساعت تنها زمانیست که نگران قضاوت شدن و سرزنش شدن نیستم!و شاید تنها در همین چندساعت هورمونهای سروتونین را در خود احساس کنم!
_سکوت