انگار آدم وقتی مینویسه تازه میفهمه چقدر غمگین بوده.چه باری روی دوشش بوده و نمیدونسته.
من میتونم خیلی راحت تمام چیزایی که توی دفترچم مینویسم رو برای بقیه بخونم.حتی دقیقا با همون لحن و سرعت.اما بقیه با خودشون فکر میکنن این چه ادبیات احمقانهایه!اینا دیگه چه مدل افکار و نگرانیهای مضحکیه!البته آدم بزرگا هیچوقت از کلمات احمقانه و مضحک استفاده نمیکنن.دقیقا واسه همینه که نمیتونم مشکلاتمو براشون بازگو کنم.
چون این سبک ادبیات منه و تقریبا تموم آدم بزرگا(یا همسن و سالای خودم)با این طرز بیان خصومت دارن.برای همینه که درمورد مشکلاتم با چایی و گربههای حیاطمون صحبت میکنم.و البته دوستای خیالیم.
اونا هیچوقت نگفتن درست حرف بزن بچه جون!
_سکوت
داشتم عزیزترین هایم را از دست میدادم...کسانی که شاید هرگز فکر نمیکردم مجبور باشم جاهایی را بدون آنها ادامه دهم.هیچوقت حتی فکر نمیکردم بدون آنها بتوانم قدمی بردارم.اما اکنون؟
تنهای تنها بر قله ی امید ایستادهام.تا اینجا آمدهام فقط برای گلبرگ گیاه لبخند،برای عصارهی شادی جهت ساخت معجون استقامت.
برای ادامه دادن بدون خیلی از کسانی که دل به امید آنها بسته بودم به این معجون نیاز دارم!
هرچه نباشد تنها کسی که درنهایت دلش برایم خواهد سوخت خودم هستم!
رشته کوه موفقیت با قله ی امید آغاز و سپس به قلهی شکوه،عزت،افتخار،اقتدار میرسد و در نهایت با قله ی استقلال به پایان میرسد.راه زیاد است و من تنها خودم را دارم.اما این منی که با من همراه است،سرسخت تر از چیزیست که به نظر میآید!
_سکوت
خواب دیگر به پشت پلکهایم رسیده است.اما اکنون میان جنگ خواب و چشمانم؛دستم مینویسد و مغزم درگیر افکلر خویش است.
ساعت ۱:۰۹ بامداد.دنیا را در این ساعات بسیار دوست میدارم.ساکت،آرام،خونسرد.چه بخواهی و چه نخواهی انگار فکر کردن به آرامش شب و گوش دادن به صدای خموش آسمان نیمهشب لبخند بر لبانت میرانَد(البته اگر از تاریکی نترسی).
انگار این چند ساعت،زندگی بیشتری جریان دارد.آدم احساس میکند آزاد و رهاست.همه خوابند و کسی کاری به کارَت ندارد.میتوانی هرچه میخواهی بنویسی،بخوانی،ببینی،بشنوی و بخوری!
شاید این چندساعت تنها زمانیست که نگران قضاوت شدن و سرزنش شدن نیستم!و شاید تنها در همین چندساعت هورمونهای سروتونین را در خود احساس کنم!
_سکوت
این متن برای توست!بله،تویی که در خطوط بعدی خوب خواهی فهمید که چرا تو!
فکر کردم شاید چند نصیحت دوستانه برای روح پاک و سفیدت بد نباشد!
اول از همه!سیاست همچو علمی تیرهرنگ است.مثل قیر سرد شده؛محکم و بدشکل اما برای برخی کاربردی.برای منی که عابری پیاده هستم سودی نخواهد داشت.تو چطور؟
دوم آنکه عشق هیچگاه مانند زهر نیست!عشق واقعی همچو شراب دلچسب و همچو باران تابستانی خنگ و گواراست!حواست باشد طلا را به نقره تشبیه نکنی!
سوم؛نگران خودت باش اما نگران خودشناسیات نه!خودت را به وقتش خواهی شناخت.همهچیز را خواهی دانست!رنگ درونت،طرز فکرت،هنر موردعلاقهات،نام حقیقیات و حتی صدای درونت را هم پیدا خواهی کرد!
در آخر؛با جسارتی که شاید فقط من از تو دیدم(بدون آنکه خود بدانی)جلو برو و اگر سختیها درحال چیره شدن بر تو بودند،مرا فراموش نکن!درکنارت خواهم جنگید و برایت شمشیر خواهم زد!
_سکوت
حق با تو بود مامان!آدم گلی که دوسش داره رو زیاد آب نمیده!
من نمیدونستم این حرفت درمورد آدما هم صدق میکنه.بعدها فهمیدم خیلی حرفهای تو یه سری حرف یاده نبودن!
برای بچهای که تا ده بلده بشماره عدد صد معنی نداره.
حتی بارونی که اغلب مردم دوسش دارن اگه زیاد بشه سیل میشه...
قلبی که زندگی افراد بهش بستگی داره اگه ضربانش خیلی بالا بره نشونه ی خطرناکیه!
داروی هر بیماری رو اگه بیش از حد مجاز مصرف کنی بدن رو دچال اختلال میکنه!
حق با تو بود مامان!حتی محبت هم یه حدی داره!
_سکوت
من نمیدانم کدام احمق کوتهفکری برای زیبایی نشانه و مرز گذاشت.زیبایی ظاهر برای من تعریفی ندارد.زیبایی همهجا هست.چه در ظاهر و چه در باطن.اما بیشتر به زیبایی درون اعتقاد دارم.
عشقی که در درون هرکس وجود دارد.این عشق لزوماً درمورد یک شخص نیست.برای یکنفر درون غنچهی داخل باغچهی حیاط خانهاش است.برایی دیگری داخل قلب گربهی توی کوچهشان.برای فردی دیگر درختان چنار یا سرو.آنیکی عشق خود را میان نوزادان پیدا میکند.دیگری لابهلای کتابهایش و شخصی دیگر درون نتهای موسیقی و...
عشق و زیبایی میتواند هرجا و به هرشکل باشد.نحوهی بروزش مهم نیست.چیزی که اهمیت دارد دیدن آن است.اتفاقی که اغلب این مردم درکی از آن ندارند.اینکه نمیتوانند عشق و زیبایی درون افراد را ببینند.این چیزیست که عذابم میدهد.
_سکوت