من نمیدانم کدام احمق کوتهفکری برای زیبایی نشانه و مرز گذاشت.زیبایی ظاهر برای من تعریفی ندارد.زیبایی همهجا هست.چه در ظاهر و چه در باطن.اما بیشتر به زیبایی درون اعتقاد دارم.
عشقی که در درون هرکس وجود دارد.این عشق لزوماً درمورد یک شخص نیست.برای یکنفر درون غنچهی داخل باغچهی حیاط خانهاش است.برایی دیگری داخل قلب گربهی توی کوچهشان.برای فردی دیگر درختان چنار یا سرو.آنیکی عشق خود را میان نوزادان پیدا میکند.دیگری لابهلای کتابهایش و شخصی دیگر درون نتهای موسیقی و...
عشق و زیبایی میتواند هرجا و به هرشکل باشد.نحوهی بروزش مهم نیست.چیزی که اهمیت دارد دیدن آن است.اتفاقی که اغلب این مردم درکی از آن ندارند.اینکه نمیتوانند عشق و زیبایی درون افراد را ببینند.این چیزیست که عذابم میدهد.
_سکوت
کلماتم گمشده است.مثلا همین جمله ی قبل؛کلمهی"انگار"در آن جا افتاد.
هرچه میاندیشم کلمهای برای شروع پیدا نمیکنم.و در ادامه کلماتی برای متوقف نشدن.
نویسنده بدون کلماتش هیچ است.هیچ.تهی مطلق.شاعر بدون ابیاتش فرقی با یک انسان معمولی ندارد.نمیخواهم معمولی بشوم.
هوای اتاق مطبوع است.اکنون که این لغات را بر قلب کاغذ فرود میآورم؛ساعت ۱:۰۳ بامداد از روز یکشنبه به تاریخ ۱۴۰۵/۲/۲۷ است.از تاریخ نوشتن خوشم نمیآید اما گاهی بدک نیست.دمای اتاق °۲۸.۷ است اما از پنجره نسیم خنکی داخل میشود و بر پوست گرمم مینشیند و نوازشش میکند.
کلمات گمشدهام دوباره میدا میشوند.با شادی آنها را در آغوش میکشم و بر پیشانیشان بوسه مینشانم.گرمای کلمات با خنکی اتاق درهم میآمیزند و من را به فکر فرو میبرند...
_سکوت
دنیای عجیبیست.اخیرا خیلی از کلمه ی متناقض استفاده میکنم اما خب حقیقت است.تناقض در همهجا جریان دارد.
تا وقتی کودکیم،هرکس به نحوی میخواهد مارا به صحبت کردن وادار کند.بزرگ که شدیم،آنزمان که کلی حرف برای گفتن داریم،به ما میگویند باید ساکت باشیم و کمتر وراجی بزنیم.
اینها همه حقایقیست که مردم نمیخواهند بپذیرند.
حقیقت!چیزی که مردم از آن وحشت دارند.شاید چون معمولا برعلیه آنهاست!
حقیقت!کلمهای ساده با مفهومی عمیق!
همان کلمهای که افرادی فریادش میزنند و افرادی کتمانش میکنند!
حقیقت همان چیزیست که تمام عمر در جستوجوی آن بودم و هستم و خواهم بود...
_سکوت
چرا بعضیها نمیخوان قبول کنن یه سری چیزا دست ما نیست؟
مثالش میشه افرادی که تو رو بخاطر چهره،قد،وزن،خانواده یا لحجه مسخره میکنن.صادقانه باید گفت چه آدمای نفرت انگیزی!چه عمدی باشه و چه ناخواسته؛باعث شدن یه نفر بابت چیزی که دست خودش نبوده از خودش یا شرایطی که داخلشه متنفر بشه یا احساس شرم و خجالت کنه.
البته این وجه تمسخر و تنفر ماجرا بود.وجه دیگه مورد اتهام قرار گرفتن بابت اتفاقیه که ما در صورت گرفتنشون نقشی نداریم.
مثل پرداخت نشدن شهریهی مدرسه بخاطر مشکل مالی خانواده.مدیر بازخواستت میکنه که آهای لعنتی!من پولمو میخوام!
چقدر غمانگیزه که بابت چیزی آزار ببینی که تقصیری درش نداشتی...کاش مردم یهسری مسائل رو بفهمن؛همین!
_سکوت
اوه پسر!اونا به من نمیگن راه درست کودومه و وقتی نوک کفشم به سنگ ریزهی کف جادهی مسیر اشتباه میخوره،فریاد سر میدن که هووی!مگه کوری؟نمیبینی داری اشتباه میری؟واقعا که احمقی!
منو بابت اشتباهات کوچیک و بزرگم سرزنش میکنن درحالی که حتی رفتار درست در اون موقعیت رو بهم یاد ندادن!
مثل این میمونه که روز اول مدرسه،یه بچهی هفتساله باشی و وارد کلاس بشی.بعد از گفتن اسم و فامیلیت معلم ازت بخواد اسمتو بنویسی.ولی تو بلد نیستی!معلمت با فریاد میگه چی؟!بلد نیستی؟خدای من چه بچهی احمقی!
این درحالیه که درواقع اول اون معلم باید به تو نوشتن رو یاد بده و بعد ازت چنین چیزی درخواست کنه.
زندگی همینقدر بدخلقه.تنها معلمی که اول امتحان میگیره و بعد درس میده.اما خب؛ما عادت کردیم نه؟
_سکوت
دخترکوچولو فکر میکرد زندگی همون چیزیه که تصور میکنه.رنگیرنگی،پر از لبخند و امید.فکر میکرد دنیایی که الان داخلشه و هرروز توش شاد و امیدواره،قراره در بزرگسالی هم ادامه پیدا کنه.اما اینطور نبود!و این قضیه چیزی نیست که بخوایم گردن دخترکوچولو بندازیم.اون فقط بچه بود!
وقتی دختر بزرگتر شد،تازه فهمید دنیا چطوریه.بدجنس،بداخلاق و بیحوصله.اما دختر یاد گرفت چطوری با این دنیای عبوس و بد رفتار،کنار بیاد.اون قوی شد.یا به عبارتی گذر زمان اونو قوی کرد!قویتر از قبل؛قویتر از یه دخترکوچولوی ۵ساله.
حالا دختر میدونست واقعبین بودن یعنیچی.اما این باعث نشد دست از رویاپردازی برداره و به بالوپر دادن به تصورات رنگیرنگیش ادامه نده!
اون یاد گرفت همهچیز رو تجربه کنه و از تجربه کردن نترسه!
_سکوت