اوه پسر!اونا به من نمیگن راه درست کودومه و وقتی نوک کفشم به سنگ ریزهی کف جادهی مسیر اشتباه میخوره،فریاد سر میدن که هووی!مگه کوری؟نمیبینی داری اشتباه میری؟واقعا که احمقی!
منو بابت اشتباهات کوچیک و بزرگم سرزنش میکنن درحالی که حتی رفتار درست در اون موقعیت رو بهم یاد ندادن!
مثل این میمونه که روز اول مدرسه،یه بچهی هفتساله باشی و وارد کلاس بشی.بعد از گفتن اسم و فامیلیت معلم ازت بخواد اسمتو بنویسی.ولی تو بلد نیستی!معلمت با فریاد میگه چی؟!بلد نیستی؟خدای من چه بچهی احمقی!
این درحالیه که درواقع اول اون معلم باید به تو نوشتن رو یاد بده و بعد ازت چنین چیزی درخواست کنه.
زندگی همینقدر بدخلقه.تنها معلمی که اول امتحان میگیره و بعد درس میده.اما خب؛ما عادت کردیم نه؟
_سکوت
دخترکوچولو فکر میکرد زندگی همون چیزیه که تصور میکنه.رنگیرنگی،پر از لبخند و امید.فکر میکرد دنیایی که الان داخلشه و هرروز توش شاد و امیدواره،قراره در بزرگسالی هم ادامه پیدا کنه.اما اینطور نبود!و این قضیه چیزی نیست که بخوایم گردن دخترکوچولو بندازیم.اون فقط بچه بود!
وقتی دختر بزرگتر شد،تازه فهمید دنیا چطوریه.بدجنس،بداخلاق و بیحوصله.اما دختر یاد گرفت چطوری با این دنیای عبوس و بد رفتار،کنار بیاد.اون قوی شد.یا به عبارتی گذر زمان اونو قوی کرد!قویتر از قبل؛قویتر از یه دخترکوچولوی ۵ساله.
حالا دختر میدونست واقعبین بودن یعنیچی.اما این باعث نشد دست از رویاپردازی برداره و به بالوپر دادن به تصورات رنگیرنگیش ادامه نده!
اون یاد گرفت همهچیز رو تجربه کنه و از تجربه کردن نترسه!
_سکوت
احساسات خطرناکن!در این مورد هیچ شکی ندارم.احساسات درکنار تمام درخشش و لطافتی که دارن میتونن تیزتر از خنجر باشن.
آدما از دوست یا دشمن ضربه نمیخورن!بلکه از احساسی که نسبت به اونا داشتن آسیب میبینن.
احساسات در اوج زیبایی میتونن قلب رو به تیرهترین حالت سیاهی دربیارن.میتونن بدترین کابوس یه نفر باشن.میتونن یه نفرو از خودش متنفر کنن.
این چیزیه که من بهش میگم قدرت احساسات!که اغلب دست کم گرفته میشه.اما من هیچوقت به چشم ناچیزی بهشون نگاه نکردم.چون میدونم اون لعنتیها چه کارهای ترسناکی ازشون برمیاد.کارهایی بزرگ از موجوداتی کوچک!
_سکوت
اکنون که دارم مینویسم،قطرات باران آرامتر از ساعتی پیش میبارند.
باریدن!لغتی نرم با رایحهای دلنشین و طعمی خوش؛مانند طعم یک لیوان دوغ نعنایی با ۳تکه یخ!
اغلب مردم باران را دوست دارند،اما کمتر کسانی یافت میشوند که باران را درک کنند.درک کردن باران یعنی بدانی که حتی آسمان با آنهمه عظمت و وسعت هم گاهی برای آرام کردن خود نیاز به گریستن دارد.
من آسمان را دوست دارم زیرا اشکهایش را دیدهام.همانگونه که از بین دوستانم،آنان که درمقابلم گریستند را واقعیتر و عزیزتر میپندارم.
آسمان بخشی از وجود من است.درواقع بخشی از وجود تکتک آدمها...
_سکوت
تا مدتی پیش،وقتی غمگین بودم به سراغ موبایل و دوستان مجازیام میرفتم.بدون آنکه چیزی بگویم از معاشرت با آنها لذت میبردم و ناگهان متوجه میشدم که حالم خوب شده است.
اما اکنون؛نمیدانم خوب است یا بد،اما دلم که میگیرد،کمی موسیقی گوش میدهم،با گوشیام بازی میکنم،تلویزیون میبینم،روی تختم دراز میکشم و میگذارم غم درون وجودم مرا فرا بگیرد و در خود غرق کند.
در این میان شاید لیوانی چای بنوشم و تغییری در خود احساس کنم.یا به حیاط برم و به گربههایی که سمتم میایند لبخند بزنم.در آخر ناگهان میبینم غم مرا ترک کرده و دوباره میتوانم بخندم!
برای همین است که میگویم"وای از غمهایم!"
_سکوت
ساعت ۱۲:۳۰ بامداد است.دارم به سکوت شهر گوش میدهم.باد خنکی از پنجره داخل میشود.صدای نمنم باران باعث میشود حس کنم که هنوز در زندگی امید یافت میشود.
همه خوابند؛بجز مادرم.او حتی ساعت یک نصف شب هم کار میکند.راستش بنظرم او برای این دنیا زیادی مهربان است.
چندینبار به او گفتهام اینقدر دلسوز کسانی نباش که دلشان به حالت نمیسوزد.اما او اهمیتی نمیدهد.میگوید نمیتواند مهربان نباشد.فکر کنم من هم به او رفتهام.اما او خیلی مهربانتر از من است.از هیچکس بدش نمیآید و همیشه سعی میکند طرف مقابل را درک کند.کاری که خیلی از ما از آن سر درنمیآورند.
یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که او به هرچه میخواهد و هنوز نرسیده برسد.آخر میدانم که لیاقتش را دارد.
ساعت ۱۲:۳۷ بامداد_این متن تقدیم به مهربانترین فردی که میشناسم.
_سکوت