اکنون که دارم مینویسم،قطرات باران آرامتر از ساعتی پیش میبارند.
باریدن!لغتی نرم با رایحهای دلنشین و طعمی خوش؛مانند طعم یک لیوان دوغ نعنایی با ۳تکه یخ!
اغلب مردم باران را دوست دارند،اما کمتر کسانی یافت میشوند که باران را درک کنند.درک کردن باران یعنی بدانی که حتی آسمان با آنهمه عظمت و وسعت هم گاهی برای آرام کردن خود نیاز به گریستن دارد.
من آسمان را دوست دارم زیرا اشکهایش را دیدهام.همانگونه که از بین دوستانم،آنان که درمقابلم گریستند را واقعیتر و عزیزتر میپندارم.
آسمان بخشی از وجود من است.درواقع بخشی از وجود تکتک آدمها...
_سکوت
تا مدتی پیش،وقتی غمگین بودم به سراغ موبایل و دوستان مجازیام میرفتم.بدون آنکه چیزی بگویم از معاشرت با آنها لذت میبردم و ناگهان متوجه میشدم که حالم خوب شده است.
اما اکنون؛نمیدانم خوب است یا بد،اما دلم که میگیرد،کمی موسیقی گوش میدهم،با گوشیام بازی میکنم،تلویزیون میبینم،روی تختم دراز میکشم و میگذارم غم درون وجودم مرا فرا بگیرد و در خود غرق کند.
در این میان شاید لیوانی چای بنوشم و تغییری در خود احساس کنم.یا به حیاط برم و به گربههایی که سمتم میایند لبخند بزنم.در آخر ناگهان میبینم غم مرا ترک کرده و دوباره میتوانم بخندم!
برای همین است که میگویم"وای از غمهایم!"
_سکوت
ساعت ۱۲:۳۰ بامداد است.دارم به سکوت شهر گوش میدهم.باد خنکی از پنجره داخل میشود.صدای نمنم باران باعث میشود حس کنم که هنوز در زندگی امید یافت میشود.
همه خوابند؛بجز مادرم.او حتی ساعت یک نصف شب هم کار میکند.راستش بنظرم او برای این دنیا زیادی مهربان است.
چندینبار به او گفتهام اینقدر دلسوز کسانی نباش که دلشان به حالت نمیسوزد.اما او اهمیتی نمیدهد.میگوید نمیتواند مهربان نباشد.فکر کنم من هم به او رفتهام.اما او خیلی مهربانتر از من است.از هیچکس بدش نمیآید و همیشه سعی میکند طرف مقابل را درک کند.کاری که خیلی از ما از آن سر درنمیآورند.
یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که او به هرچه میخواهد و هنوز نرسیده برسد.آخر میدانم که لیاقتش را دارد.
ساعت ۱۲:۳۷ بامداد_این متن تقدیم به مهربانترین فردی که میشناسم.
_سکوت
703.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمیست دیگر؛چه حقارتهایی که تحمل نمیکند...!
_سکوت
274.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگویند چشمها از کودکی تا لحظهی مرگ تغییر نمیکنند.همان حالت و همان شکل میمانند.اما چیزی درون آنها عوض میشود.شاید گذر زمان باعث آن است؛نیست؟
چشمها وفادارند.اما درخشش درون آنها فقط تا مدت نسبتا کوتاهی همراهیشان میکند.برق درون چشمها روزی به خاموشی میگراید،تمام میشود و دیگر هرگز باز نمیگردد.مگر اینکه خود را درون چشمان شخص دیگری بیابد!
تعریف من از عشق حقیقی چنین چیزیست:یافتن نور چشمانت در چشمان شخص دیگری!
شاید این "نور چشمی" که میگویند همین باشد؛نه؟!
_سکوت