ساعت ۱۲:۳۰ بامداد است.دارم به سکوت شهر گوش میدهم.باد خنکی از پنجره داخل میشود.صدای نمنم باران باعث میشود حس کنم که هنوز در زندگی امید یافت میشود.
همه خوابند؛بجز مادرم.او حتی ساعت یک نصف شب هم کار میکند.راستش بنظرم او برای این دنیا زیادی مهربان است.
چندینبار به او گفتهام اینقدر دلسوز کسانی نباش که دلشان به حالت نمیسوزد.اما او اهمیتی نمیدهد.میگوید نمیتواند مهربان نباشد.فکر کنم من هم به او رفتهام.اما او خیلی مهربانتر از من است.از هیچکس بدش نمیآید و همیشه سعی میکند طرف مقابل را درک کند.کاری که خیلی از ما از آن سر درنمیآورند.
یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که او به هرچه میخواهد و هنوز نرسیده برسد.آخر میدانم که لیاقتش را دارد.
ساعت ۱۲:۳۷ بامداد_این متن تقدیم به مهربانترین فردی که میشناسم.
_سکوت
703.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمیست دیگر؛چه حقارتهایی که تحمل نمیکند...!
_سکوت
274.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگویند چشمها از کودکی تا لحظهی مرگ تغییر نمیکنند.همان حالت و همان شکل میمانند.اما چیزی درون آنها عوض میشود.شاید گذر زمان باعث آن است؛نیست؟
چشمها وفادارند.اما درخشش درون آنها فقط تا مدت نسبتا کوتاهی همراهیشان میکند.برق درون چشمها روزی به خاموشی میگراید،تمام میشود و دیگر هرگز باز نمیگردد.مگر اینکه خود را درون چشمان شخص دیگری بیابد!
تعریف من از عشق حقیقی چنین چیزیست:یافتن نور چشمانت در چشمان شخص دیگری!
شاید این "نور چشمی" که میگویند همین باشد؛نه؟!
_سکوت