آدم بزرگا میگن نوشتهها باید تاثیرگذار شروع بشن، تا فردی که داره اونا رو میخونه رو به خودشون جذب کنن!
اما من اینطور فکر نمیکنم. به نظرم اون کسی که بخواد نوشتههای منو بخونه، میخونه و براش مهم نیست من متنمو چطور شروع میکنم و حتی از چی مینویسم. عشق، زندگی، احساسات، قدرت یا ثروت، دوستی و اعتماد و...
اون کسی که واقعاً بخواد تو رو بیشتر و بهتر بشناسه و حتی بخواد بهتر درکت کنه، هیچ چیز براش مهم نیست. فقط میخونه و با لبخند به یاد میسپره. این چیزیه که واقعاً اهمیت داره. اینکه نویسندهی اون متن چه طرز فکری داره و چرا این متن رو نوشته.
آدم بزرگا میگن نوشتهها باید تاثیرگذار تموم بشن تا بتونن کسی که داره اونا رو میخونه رو تحت تاثیر قرار بدن. اما به نظرم مهم اینه که متنها به موقع تموم بشن!
_سکوت
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گربهها!موجوداتی ناز،دوستداشتنی نرمالو!
گربهها خیلی از آدما بهترن؛چون:
_اونا قضاوتت نمیکنن.
_اونا دلت رو نمیشکنن.
_اجازه میدن بغلشون کنی بدون اینکه ازت سوالی بپرسن(البته بعضیاشون)
_موقع غذا خوردن حرف نمیزنن.
_نرم و نازنازین.
_وقتی جلوشون گریه کنی یا براشون غر بزنی بهت نمیخندن یا نمیگن ساکتشو.
و در نهایت گربهها از آدنا خیلی بهترن چون هرگز ضربهای که آدما با کلماتشون میزنن از پس پنجههای ناز و کوچیکشون برنمیاد!
_سکوت
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره دریک عزیز؛اون از من پرسید دوسش دارم؟ و من گفتم احتمالا به سختی.من فقط تخت خواب و مامانم رو دوست دارم.
آدما گذران.همشون میان و میرن و در نهایت هیچی جز خودم برام نمیمونه.پس چرا نباید عاشق خودم باشم و چیزایی که مال منن باشم؟
اخیرا فهمیدم هیچکس مال من نیست و خب...این یه حقیقته.آدما متعلق به هم نیستن؛هرکی برای خودش و مامانشه!همین!
برای همینه که عاشق تخت خوابمم.اون واقعا برای منه!خودِ خودِ من.
مامانم هم همینطور.شاید مامان دوتا بچه ی دیگه هم باشه اما اول از همه مامان من بوده و هست.
و واضحه که چیزی که مال من،مال منه و از ته قلبم دوسش دارم_
_سکوت
پدربزرگ ابتهاج عزیزم...در یکی از شعرهایت گفته بودی؛
این من که در من پیوسته میگرید؛در من کسی آهسته میگرید...
هرکسی این حس را تجربه کرده و اکنون؛برای بار نمیدانم چندم،باز هم گرفتار این بیت شدم...
راستش را بخواهی دلم از همهچیز و همهکس گرفته.انگار آسمان ابری شده و دخترک کوچک درونم نمیتواند ستارههارا بشمرد...
چقدر دلم گریه میخواهد و لعنت بر تمام اشکهایی که نچکیدند،فقط برای اینکه ما را بیشتر عذاب بدهند...
حتی شعری هم نمیتوانم در وصف حالم بنویسم.همینقدر بگویم که خودت تا تهش را بخوانی؛
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگها راه است...:)
_سکوت
هیچکس قدر داشتههایش را نمیداند.چه عذاب آور!
البته شاید خودم هم همینطور باشم.چه پست و حقیر!
تمام دنیا در حقارتی تمام عیار غرق شده و هیچکس حتی قادر به نجات خودش هم نیست.
هیچکس چیزی از قدردانی نمیداند.مردمانی به ظاهر بی نقص با درونی پوچ.هیچکس نمی داند که چطور در تمام طول عمر بشریت،بشر به دنبال حیاتی بوده که به طرز مضحکی نامش را زندگانی گذاشته؛درحالی که آنرا باید تلاش برای انساننما بودن یا حتی تلاش برای بقا نامید.
هیچکس هیچ چیز درمورد حقیقت نمیداند و شاید هم نمیخواهد بداند!
_سکوت
نمیدونم از چی بنویسم.فقط همینو میدونم که احساساتم دیگه دارن از دستم خسته میشن.حق دارن.خودمم دیگه دارم از این کارای مسخره و حوصله سر بر خسته میشم.
دیگه هیچکس مثل قبل دوستم نداره.هرکسی هم که دوستم داره هنوز من واقعی رو نمیشناسه.
کاش همه خود واقعی من رو میدیدن.اون الان به یه بغل بزرگ،بدون هیچ حرفی نیاز داره و من نمیتونم بغلش کنم.چون ایندفعه دیگه خودم برای خودم کافی نیستم.شایدم هیچوقت نبودم.اما در هرصورت،کاش یکی زبون عجیب و غریب منو میفهمید...
_سکوت