eitaa logo
سکوت‌نوشته_
83 دنبال‌کننده
116 عکس
12 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پسرک خوابش نمی‌بُرد.از تخت بلند شد و به سمت پنجره‌ی اتاقش رفت.پنجره را باز کرد و ماه را در آسمان دید.لبخندی زد و آهسته گفت:«می‌دانی ماه؟من مدت‌هاست که به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهم.اما هنوز هم وقتی تو نور خود را به اتاقم هدیه می‌دهی چنان شاد می‌گردم که انگار دنیا را به من داده‌اند.» همانطور در سکوت به ماه نگریست.ناگهان احساس کرد که ماه دارد به او لبخند می‌زند.پسرک در قلبش،شادی را احساس کرد.دوباره به سمت ماه لبخندی زد.سپس آهسته بر روی تخت خود خزید و زیر لحاف نازکش غرق در خواب شد‌... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عذاب من این است که وقت‌هایی که نباید به چیزی بیاندیشم؛در واقع بیشتر از هر موقع دیگری می‌اندیشم... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرا کسانی که دوستشان داریم هرگز به خوابمان نمی‌آیند؟چرا نمی‌توانیم عزیزانمان را _زنده یا مرده_ حداقل در خواب ملاقات کنیم؟دلتنگی باید انسان را زجرکش کند تا عالم خواب به خودش بیاید؟چرا چیزی چنین ناعادلانه را زندگی نامیده‌اند؟! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بشریت خیلی وقت است که مرا از خود ناامید ساخته.اما از آنجا که هیچکس به ناامیدی من اهمیتی نمی‌دهد،من نیز وانمود می‌کنم که این مردمان کوته فکرِ ظاهرگرا،افراد مهم قابل احترامی هستند که ارزش صرف کردن احساسات و توجه را دارند. با خود چه اندیشیده‌اند؟دنبال توجه یک طرفه‌اند؟پشت سرتان هرچه بخواهند می‌گویند و روبرویت لبخند می‌زنند و جانم صدایت می‌کنند. این مردمان حقیر،بی‌ارزش‌تر از این حرفایند.حتی ارزش نوشته شدن درموردشان را هم ندارند.حیف این صفحه از دفترم که برای عده‌ای متوهم خودخواه سیاه شد. _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
480.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"اگر می‌توانستم ماه را به تو هدیه می‌دادم!" این حرف‌ها دیگر قدیمی شده.من؟!اگر حاضر باشی در کنار من بنشینی و بگذاری هوایی را که خودت تنفس می‌کنی،من هم تنفس کنم؛آن وقت در باغچه‌ی حیاط خانه‌مان برایت یک درخت بید مجنون می‌کارم. می‌کارم تا به هنگام طلوع و غروب خورشید،زیر شاخه‌هایش که از فرط زیباییت سر تعظیم فرود آوردند بروی و بر تنه‌اش تکیه زنی و کتابت را بخوانی و قهوه‌ات را بنوشی.و من تو را از روی پله‌های درب ورودی نگاه کنم و لبخند بزنم. حالا تو کدام را بیشتر دوست می‌داری؟ ماه؟ یا بید مجنون و طلوع و غروب خورشید و کتاب و قهوه و من؟ _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
633.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمستان!زمستان عزیز من! سفید و بی آلایش.درخشنده و مجذوب کننده. خوشا به حال کاج‌ها و سروها.وقتی تمام درختان چشمانشان را بر تمام زیبایی‌های زمستان می‌بندند و در خواب زمستانی به سر می‌برند؛آنها بیدار می‌مانند و خنکی را تنفس می‌کنند. زمستان عزیزم با آمدنش روحم را خندان می‌کند و با رفتنش انگار تکه‌ای از قلبم را از جا می‌کند و با خود می‌برد. تقدیم به سفید ذاتِ مهربانم،زمستان. _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا