eitaa logo
سکوت‌نوشته_
82 دنبال‌کننده
109 عکس
12 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برف سنگینی در حال باریدن بود. دخترک دستانش را در جیب‌های پالتو قهوه‌ای رنگش فرو برد. به چکمه‌های همرنگ پالتویش که تا نصف توی برف فرو رفته بودند نگاه کرد. بعد سرش را بالا آورد و اطرافش را جست‌وجو کرد. دختر کوچکی _شاید ۵ ساله؟_ دست پدرش را گرفته بود و لبخند زنان برایش از دوستی که دو روز پیش در پارک پیدا کرده بود حرف می‌زد. دختر دوباره به چکمه‌هایش نگاه کرد. دستی نداشت که بگیرد. فردی را نداشت که برایش از کتابی که سه روز پیش با اولین حقوق شخصیش خریده بود بگوید. کسی به او لبخند نمی‌زد! قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. با خود اندیشید: "هیچکس اهمیت نمی‌دهد. هیچکس اهمیت نخواهد داد." به برف‌هایی که سراسر خیابان را پوشانده بودند می‌نگریست. باز هم اندیشید: "چرا هیچکس اهمیت نمی‌دهد؟" "چرا"های داخل سرش آزارش می‌دادند. رهایش نمی‌کردند. به صدای قدم‌هایش هنگام فرو رفتن داخل برف گوش داد. این بار بلند فکر کرد: "شاید با تو موافق باشم جناب داستایفسکی؛ از کسانی که بدبختی دیگران را می‌بینند و شکر زندگی خویش را به جای می‌آورند حالم به هم می‌خورد." و دیگر تا رسیدن به خانه، دیگر حتی به "چرا" هم فکر نکرد... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیامکش را برای نوزدهمین بار خواندم: "ساعت ۱۲ بامداد، جایی که خشکی به دریا می‌پیوندد در انتظارت هستم." بعد از دو ماه دوری، می‌توانستم ملاقاتش کنم. از پنجره ماشین به بیرون نگاه کردم. تقریباً رسیده بودیم. برادرم به صندلی عقب نگاهی انداخت و گفت: "زیادی ساکتی!" لبخندی زدم و گفتم: "حواست به رانندگیت باشه پسر جون!" برادر دیگرم از صندلی شاگرد گفت: "معذرت می‌خوام بانوی من، ولی به روبرو نگاه کنید بد نیست!" سرم را به جلو کج کردم. ساحل! با شوق گفتم: "بجنبید پسرا! فقط ۳ دقیقه تا ۱۲ وقت داریم." از ماشین بیرون پریدم و به سمت ساحل دویدم. برادرهایم پشت سر من بودند. وقتی به ساحل رسیدم او را نیافتم. لحظه‌ای شک کردم. نکند پیامک از طرف او...؟ "آبنبات کوچولو؟" برگشتم. باورم نمی‌شد. خودش بود! با همان لبخند همیشگی! خشکم زده بود، تا اینکه دستانش را از هم باز کرد و گفت: "نکنه نمی‌خوای یه بغل مهمونم کنی؟" با نهایت سرعت خودم را در آغوشش انداختم و بی‌اختیار اشک‌هایم پیرهنش را بوسیدند. دستی به سرم کشید و گفت: "اوه خدا جون؛ گریه نکن دیگه!" خندیدم و گفتم: "باشه ببخشید." در حال پاک کردن اشک‌هایم بودم که برادرهایم نیز جلو آمدند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و مشغول بگو بخند شدند. چقدر دلم برای خنده‌های چهار نفره‌مان تنگ شده بود! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لیز توی کتاب دیگرستان حرف قشنگی زده بود؛ "اگر افرادی که دوستشان داری ندانند که زنده‌ای، آن وقت شاید تو هم مرده باشی!" فکر کنم حق با لیزه. اگه عزیزانت واقعاً ندونن چه حسی نسبت بهشون داری یا اصلاً وجود و حضورت رو احساس نکنن، فکر نمی‌کنم فرق چندانی با یک آدم مرده، یک جسد داشته باشی. حکایت خیلی از ماست. کسایی که مثل یک آدم نامرئی دارن زندگی می‌کنن... مثل یه روح سرگشته! هیچ وقت نفهمیدم مردم چطوری می‌تونن غیر عمد _خیلی عجیبه ولی غیر عمد_ کسی رو نادیده بگیرن. کوچیک که بودم، وقتی با دوستم توی حیاط خونمون بازی می‌کردیم، من حتی به سگ خیالی سفید و کوچولویی که داشتم هم توجه می‌کردم! چه برسه به افرادی که حضور فیزیکی داشتند. آدما عجیبن. خیلی عجیب... _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هکتور، آخرین خطوط را به خط خطی‌های بوم نقاشی‌اش اضافه کرد. سپس از تابلو فاصله گرفت و گفت: «هیچکس قرار نیست بفهمه چه چیزی رو نقاشی کردم. اما خب مهم اینه که خودم ازش سر در میارم!» پیشبندش را باز کرد و روی صندلیش انداخت. پالت و قلمویش را روی میز گذاشت. دوباره به خط خطی‌های بی‌سر و تهش نگاه کرد. «هنر همه جوره کامله. حتی اگه یه بوم خط خطی و عجیب غریب باشه. با یه ظاهر ناقص و احتمالاً بد ریخت. ولی هکتور؛ کی اهمیت میده؟ مهم اینه که باحاله و حس خوبی رو به خودت منتقل می‌کنه پسر!» بعد از گفتن این حرف، حوله تن‌پوشش را برداشت و به سمت حمام رفت تا تکه‌های به جا مانده از هنر بر روی دست و صورتش را بشوید. _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کوله‌ام را روی صندلی قطار انداختم و نشستم. همان جای همیشگی، کنار پنجره. محو تماشای مناظر شده بودم که ناگهان، نگهبان قطار مرا به خودم آورد: «همان پسر همیشگی و همان مقصد همیشگی، درست است؟» لبخندی زدم و گفتم: «البته! بفرمایید، همان مبلغ همیشگی.» نگهبان قطار خندید و گفت: «خوش بگذرد پسر جان!» گفتم: «متشکرم آقا.» کتابم را از کوله‌ام بیرون آوردم و مشغول خواندن آن شدم. وقتی آخرین ایستگاه، مقصد شما باشد، باید فکر خیلی چیزها باشید! نیم ساعت بعد، _همانطور که همیشه بود_ کتاب و کوله‌ام را برداشتم و از قطار بیرون زدم. ایستگاه آخر. هنگام پیاده شدن، نگهبان قطار رو به من گفت: «به مادربزرگت سلام برسان!» لبخند دوستانه‌ای زدم و گفتم: «حتماً آقا، حتماً! همان سلام همیشگی!» و با سرعت به سمت خانه مادربزرگم روانه شدم. مانند تمام آخر هفته‌های دیگر، همان قطار، همان مقصد، همان خانه و همان مادربزرگ همیشگی! این زندگی دوست داشتنی من است. همان زندگی همیشگی! _سکوت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/silent_words_13/665 توعم الا همچین ذهنیتی داری؟ چون قبلا اینطور نبودی _ جدی؟ خببب نمیدونم راستش هنوز توی یه سری از مفاهیم توی چندگانگی هستم. فکر کنم اون بیشتر هکتور بود نمیدونم:ء