منم همینطور داستایفسکی عزیز...
منم وقتی در اوج احساسات خودم بودم، با رفتارهاشون کاری کردن که بین خودم و اونها یه دیوار بکشم. ذوقم رو کور کردن. لبخندم رو عجیب و غریب جلوه دادن، باعث شدن فکر کنم که غیر عادیه اگه کسی بلد باشه همیشه خوشحال و پر انرژی باشه.
نمیدونم قبل از مرگت اونها رو بخشیدی یا نه؛ ولی من هنوز نمیتونم بعضیاشون رو ببخشم. هنوز نمیتونم بپذیرم که کسانی منو بابت رفتارهام سرزنش کردن، که قرار بود از من در مقابل مشکلاتم دفاع کنن!
میفهمی چی میگم؟
من باز هم از انتظار داشتن بیخود و نابجا ضربه خوردم.
من شاید بتونم پنهانش کنم، ولی نمیتونم ازش فرار کنم...
_سکوت
ادبیات! پیوند دهندهی قرن نو و عصر حجر.
پیوند دهندهی آسیا و اروپا، آمریکا و آفریقا.
پیوند دهندهی دو فرد، به صورت اتفاقی.
پیوند دهندهی دو قلب، بدون هزینه.
ادبیات! نقطهی اتصال انسانها. افرادی که میتوانند سکوت را بفهمند. افرادی که از قدرت کلمات آگاهند. افرادی که در جنگ کلمات، شکست میخورند، اما نمیبازند!
ادبیات! نقطهی اتصال روحهای عاشق. روحهایی که کلماتشان را گم کردهاند و تنها به واسطهی عشق زندهاند.
ادبیات! علاقهی جنون آمیز من. عشقی در ناخودآگاه روح کوچک و بیپروایم. امیدی برای نفس کشیدن.
ادبیات! چیزی که هر کسی را قرار نیست متاثر کند. چیزی که تنها برگزیدهها را انتخاب میکند؛ برای فهمیدن و فهمیده شدن!
_سکوت
مقابلش زانو زدم تا هم قد او بشوم. در چشمان عسلی رنگش خیره شدم و پرسیدم: «بزرگترین آرزویت چیست؟»
با لبخندی به پهنای صورت گفت: «اینکه زودتر بزرگ بشوم!»
لبخندم برای لحظهای محو شد، اما به سرعت آن را بازگرداندم. چرا کودکان همیشه میخواهند زودتر بزرگ شوند، درحالی که زندگی کوچکشان بی عیب و نقص است؟
رو به او گفتم: «چرا میخواهی زودتر بزرگ بشوی؟»
با جدیت گفت: «که مانند تو به کسی نیاز نداشته باشم. تازه میخواهم پولدار هم بشوم! دنیا را هم بگردم! راستی! اجازه داشته باشم به اجاق گاز نزدیک بشوم.»
دستان کوچکش را گرفتم و گفتم: «عزیزکم... همه به کسی در زندگیشان نیاز دارند. همه! پول همه چیز نیست و حتی اگر زود بزرگ نشوی هم میتوانی دنیا را بگردی و آشپزی کنی. از کودکیت لذت ببر، فرشتهی کوچک! از زندگی درخشان و فوق العادهای که داری لذت ببر.»
از خواب بیدار شدم. به سمت آینه رفتم. چشمان عسلی رنگم هنوز خواب بودند.
آیا واقعاً به کسی نیاز نداشتم؟ هیچ وقت جوابش را نیافتم. شاید چون هیچ وقت، دنیا را نگشتم!
_سکوت
میکارا، دفتر زبانش را بست. سرش را به صندلی تکیه داد و پوفی کشید. با دستانش، موهایش را شلخته کرد و با خود گفت: «از مدرسه متنفرم!» بعد از جایش برخاست و کشان کشان به سمت تخت خوابش رفت. عینکش را روی میز کوچک کنار تختش انداخت و خودش را نیز روی تشکش پرتاب کرد. سرش را درون بالش فرو برد و همانطور گفت:
«آش یه قرمه مودم.» که چون کلهش درون بالشت بود، معنای جملهاش میشد: «کاش یک گربه بودم.»
میکارا همانطور که زیر لب داشت غر میزد، خوابش برد.
خواب چه میدید؟ درس؟ مدرسه؟ گربه؟ آش؟ کسی نمیداند. اما هرچه که بود، آنقدری دل انگیز بود که میکارا تا صبح فردا خوابید.
_سکوت
وقتهایی که با خودم تنها میشوم احساس خوبی دارم. احساس راحتی. احساس واقعی بودن.
همانند نفسی عمیق پس از یک امتحان دشوار. همانند برداشتن نقاب تئاتر، پس از یک اجرای چند ساعته.
زیرا به عقیده من، در آخر، امتحانات تمام خواهند شد و نقابها خواهند شکست. اما آنچه در پایان برایمان باقی میماند خودمان هستیم.
اوقات فراغت دیگران، خرید و گردش است. شاید هم موسیقی و کتاب، فیلم یا ورزش. اوقات فراغت من اما؛ با خودم میگذرد. در کنار خویش مینشینم، چای میریزم، به او لبخند میزنم و برایش از زندگی میگویم. از امید، نور، محبت؛ برایش از انسانیت میگویم. گوش میدهد و چای مینوشد. گاهی نیز لبخند کوچکی بر لبانش راه مییابد.
شاید که او همان عزیزترین دارایی من باشد...
_سکوت
فنجانهای قهوه را روی میز گذاشتم و خودم نیز کنارش نشستم. در قهوه خودم شکر ریختم و مشغول هم زدن آنها شدم. بر خلاف من، او همیشه قهوه تلخ میخورد. اگر میپرسیدی چرا، میگفت: «هر چقدر هم که تلخ باشد، از این روزگار که بدتر نیست! هست؟»
شکرهای داخل فنجان که حل شدند، سرم را بالا آوردم و پرسیدم: «به نظرت یک روز رویایی چگونه است؟»
کمی از قهوهاش نوشید. سپس گفت: «شاید روزی که طعم قهوه من از طعم روزگار بدتر باشد!»
خندیدم. با دیدن خندهام، او هم خندید. گفتم: «اما جدی، به نظرت چگونه است؟»
گفت: «روزی که من و تو یاد گرفته باشیم که چگونه عشق را ترسیم کنیم. روزی که من بدانم تو چطور مرا، با تمام صفات مبهم و عجیبم، همچون قلب خود دوست میداری. روزی که تو بدانی من چقدر تو را بیشتر از خود دوست دارم. روزی که بفهمم من، این فردی که معروف به سخت جانترین بین دوستانش بود، چطور عاشق یک گنجشک کوچک طلایی رنگی چون تو شده.»
ماتم برده بود. به چشمانش نگاه کردم. به من زل زده بود و لبخندی به لب داشت. ناگهان گفت: «لو رفتی طلایی! لپهایت گل انداخت!»
خندید. خندید و این بار، من از خنده او به خنده افتادم. سپس گفتم: «سخت جانها چقدر زیبا از احساسات سخن میگویند! اینطور نیست؟»
_سکوت