اشعههای رخشندهی خورشید، قلب دشت را گرم میکرد.
دشت احساس عجیبی داشت. احساس میکرد قرار است اتفاقی در قلبش رخ دهد. اما نمیدانست آن اتفاق چه خواهد بود!
روزها میگذشت و قلب دشت همچنان گرم بود. خورشید هر صبح، بر وسعت دشت درود میفرستاد و دشت با چمنهای شادابش پاسخ عطوفت خورشید را میداد.
تا اینکه یک روز، جوانهای آبی از قلب دشت متولد شد. دشت متعجب گشت. از جوانه پرسید: «نام تو چیست؟»
غنچه پاسخ داد: «نامم فراموشم مکن است!»
دشت به خورشید خیره شد. خورشیدی که کمکم داشت بر پشت ابرها سوار میشد، تا بر دشت دیگری، سرور بخش شادی و گرما باشد.
و دشت هرگز، حیات بخش طلاییرنگش را فراموش نکرد!
_سکوت
713.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشت برایم از کسی میگفت که تنهایش گذاشته بود. میگفت نمیتواند او را ببخشد و نمیتواند فراموش کند که چطور قلبش شکست. برایم از آخرین مکالمهاش گفت:
«وقتی میخواست برود، به او گفتم روزی باز میگردی. روزی میفهمی هیچکس را برای خودت بهتر از من نخواهی یافت، که اینطور دوستت داشته باشد و کنار بیاید و کنارت بماند. باز خواهی گشت، اما من دیگر پشت هیچ دری، در انتظار هیچکس نیستم. میروم و زندگی خودم را از نو میسازم. بدون محتاط شدن به افراد پست فطرتی، امثال تو.»
در آغوشش گرفتم و گفتم: «کار خوبی میکنی عزیز من! تصمیمات اشتباه، ممکن است بعدها منجر به اتفاقات خوبی شوند؛ اما تصمیمات درست، تا ابد درست میمانند. حتی اگر در مسیر نشان ندهد، در مقصد معلوم خواهد شد.»
لبخندی زد و پرسید: «چای مینوشی؟»
از جا برخاستم و گفتم: «برای جفتمان میریزم.»
با چشمانش تشکری کرد و فنجانش را به دستم داد...
_سکوت
احساس میکنم خنجری که در کمرم فرو رفته زهرآگین بوده.
"سامورایی از پشت خنجر نمیزنه."
توی این شهر و آدمایی که من دارم بینشون زندگی میکنم، تنها سامورایی خودمم. همونی که خیانت میبینه ولی به خاطر پیمان درونیش نمیتونه خیانت کنه. نمیتونه عهد بشکنه. نمیتونه آزار بده. فقط دفاع، دفاع، دفاع. از خودش، عقایدش، آرزوهاش، افکارش. زندگیش، حتی اتاقش!
از شمشیر زدنی که فقط برای بقا باشه خسته شدم. دستام درد میکنه...
میگن سلاح نویسنده، قلمشه. قلم من نمیتونه پشت سر کسی بنویسه یا پشت کسی رو خالی کنه؛ چون قلم من، همون شمشیر منه!
در دنیایی که عدالت فقط یک کلمه دارای ارزش املایی به حساب میاد، عادل بودن میتونه سختترین کار دنیا باشه.
متفاوت بودن قرار نیست لزوماً داشتن سبک متفاوت استایل یا رفتار باشه. میتونه انتخاب یک روش سخت، برای زندگی باشه. یه انتخاب مثل عادل بودن...
_سکوت
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگ heal تام اودل همش توی سرم پخش میشه...
دلم میخواد شفا رو در وجودم احساس کنم. لمس کنم. قوی شدن رو نیاز دارم که حس کنم. این آهنگم توی وجودم نشسته. توی مغزم تکرار میشه و بهم یادآوری میکنه که همه میتونن شفا رو احساس کنن! در زمانی که خواهد رسید...
Take my mind, take my pain
Like an empty bottle takes the rain
And heal, heal, heal...
شفا، شفا، شفا...:)
اگه قلبی بشکنه، شفا پیدا میکنه؟
اگه روحی بمیره، شفا رو احساس میکنه؟
اگه مغز متوقف بشه، شفا رو لمس میکنه؟
اگه به زندگیم ادامه بدم، بهه جواب این سوالاتم میرسم؟
_سکوت
اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد. او از دریا میترسید، اما این باعث نمیشد که عاشق صدفها نباشد!
دستبند که تمام شد، آن را درون دستش انداخت و با خنده گفت: «چقدر شما هنرمند هستید، بانو اسکایلی!» بعد موهایش را که جلوی صورتش آمده بودند، پشت گوشش قرار داد و به سمت جعبه کوچک روی میزش رفت. دستبند را از دستش درآورد و درِ جعبه را باز کرد:
«هجدهمین دستبند، برای هجدهمین باری که باز هم از دریا ترسیدم!»
همچنان لبخند میزد. از ترسهایش خجالت نمیکشید. آنها را چون دیگر احساساتش عزیز میدانست.
درِ جعبه را بست. به سمت دفترچه خاطراتش رفت شروع کرد به نوشتن: «اسکایلی مشغول درست کردن دستبند، با صدفهایی که از دریا جمع کرده بود شد...»
_سکوت
بله داستایفسکی عزیز؛ واقعا سخت ترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی درحالی که احساسات دارند تو را خفه میکنند.
مرا بیاحساس و سنگدل نامیدند. تنها بخاطر اینکه نتوانستم تمام احساسات درونیام را به زبان بیاورم؟
اما داستایفسکی عزیز؛ هنگامی که زبان عاری از قدرت بیان است، باید چه کرد؟
چگونه باید به آنها فهماند که احساسات، موجوداتی غیرفانیاند و مخلوقاتی فانی مانند زبان، گاهی از بیان آنها قاصر و عاجز است؟
شاید باید رها کرد. لزومی به اثبات نیست. هست؟ بیفایده بنظر میرسد؛ حداقل برای من.
آری جناب داستایفسکی؛ ما شاید متولد شدیم برای دیدن و درک کردن و دم نزدن. و فکر میکنم هیچکس اینهارا متوجه نخواهد شد...
_سکوت