هدایت شده از -آیــ𓂆ـه-
از بالای بام به شهرِ تاریک شده چشم دوخته بودم؛
ماه، سخاوتمندانه شهر را در آغوش گرفته بود و فقط کمی از غمِ جایِ گرفته در شب را مهار میکرد..
صدایِ پدربزرگ در سرم پیچید؛
_ دعا میکنم غمِ شب، گریبان گیرِ دشمنت هم نشود..
غمِ شب؟
منِ پنج شش سالهی آن زمان، با حرفِ پدربزرگ، غمِ شب را چون هیولایی سیاه رنگ تصور کرده بودم و چندی پیش فهمیدم که چقدر به تصوراتم میخورد این غم!
پ.ن : تا همینجا تونستم بنویسم :)
رابطمون هرچقدرم برام عزیز باشه تا یه حدی غرورمو برات میشکونم عزیزم !
یه بار پس زده بشم بار دوم نمیام !
هیامـ🇵🇸ــ
-
هیئت تمام شد ..!
و شما هنوز گوشه ای نشسته ای
و اشک میریزی:)
#یاصاحبالزمان
هیامـ🇵🇸ــ
رابطمون هرچقدرم برام عزیز باشه تا یه حدی غرورمو برات میشکونم عزیزم ! یه بار پس زده بشم بار دوم نمیام
من میفهمم که صحبت کردن راه چارس ولی صحبت کردن در مورد چیزی که بارها راجبش صحبت شده بی فایدس.
تموم حرف من اینه!
میدونی تو این دنیا فقط به یه کار میام اونم اینه که دوتا لیوان قهوه بریزم بشینم به حرفات گوش بدم و از روزت بگی برام و وقتی همینو ازم دریغ میکنی ، کار دیگه ای ندارم انجام بدم!