eitaa logo
نوستالژی
62.2هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
5.2هزار ویدیو
1 فایل
من یه دختردهه‌ هفتادیم که مخلص همه ی دهه شصتیاوپنجاهیاس،همه اینجادورهم‌ جمع شدیم‌ تا خاطراتمونومرورکنیم😍 @Adminn32 💢 کانال تبلیغات 💢 https://eitaa.com/joinchat/2376335638C6becca545e (کپی باذکر منبع مجازه درغیر اینصورت #حرامم میباشد)
مشاهده در ایتا
دانلود
آغاز مدرسه... - @mer30tv.mp3
3.8M
صبح 30 شهریور کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سحر #قسمت_هفتادویکم منم قبول کردم. دوستش داشتم و می دونستم در هر صورت م
آهی کشیدم و  رو به سینا گفتم. -  آقا سینا اصلاً حق با شما. من یه آدم بد و دروغگو که برای آسیب رسوندن به زندگی آرش هر کاری از دستم بر بیاد می کنم. مگه شما دوستش نیستید. مگه خوبیشو نمی خواین. خب، به من کمک کنید از این شهر برم. اون وقت دوستتون هم از شر من راحت می شه. به خاطر من نه، به خاطر آرش کمکم کنید تا من از اینجا برم.سینا که کمی نرم شده بود.دستی بین موهایش کشید. -  از من چی می خواید؟ -  من فقط می خوام یکی رو به من معرفی کنید که بتونه کمکم کنه که یه خونه کوچیک رهن کنم. یکی که وقتی برای بار اول می رم تو اون شهر غریب کنارم باشه. همین، هیچی دیگم ازتون نمی خوام. نفسم را بیرون دادم و ملتمسانه تر از قبل ادامه دادم: -  ببینید من باید تا جمعه خونم و تخلیه کنم. خودم نه کسی رو می شناسم و نه جایی رو بلدم. حتی نمی دونم کدوم شهر برم بهتره. من چیز زیادی ازتون نمی خوام. من فقط یکی رو می خوام که همراهم باشه. می ترسم اگه بفهمند یه زن تنها و غریبم سرم کلاه بزارن یا بدتر از اون یه بلایی سرم بیارن. به خدا چیز دیگه ای ازتون نمی خوام. فقط من و به یه آدم مطمئن معرفی کنید. یکی که بتونه کمکم کنه خونه پیدا کنم. اگه یه سرپناه داشته باشم بقیه اش و خودم درست می کنم.اشک هایی که تا آن موقع در کاسه چشمم نگه داشته بودم روی صورتم سرازیر شد. هر دو ساکت بودند و دیگر مثل قبل با بدبینی نگاهم نمی کردند.سینا گفت: -  من واقعاً کسی رو نمی شناسم.نغمه اخم کرد: -  یعنی چی کسی رو نمی شناسی؟ این همه فامیل داری؟ -  خب، باید یکی باشه که بتونه تو این مدت کم برای سحر خانم خونه پیدا کنهنغمه کمی فکر کرد و بعد با هیجان گفت: -  پسر خالت، به پسر خالت زنگ بزن؟ -  پسرخالم؟ -  آره  دیگه. یحیی، به یحیی زنگ بزن. مگه نگفتی تازگی تو یه بنگاه کار پیدا کرده. بهش زنگ بزن بگو برای سحر یه خونه خوب پیدا کنه.سینا هنوز دو دل بود: -  آخه یحیی........ فکر نمی کنم بتونه......نغمه دستش را روی بازوی سینا گذاشت و او را کمی هل داد. -  می تونه. برو بهش زنگ بزن.سینا با تردید نگاهی به ساعت انداخت: -  زود نیست؟ شاید خواب باشه. -  خواب نیست. خوابم باشه بیدارش کن.سینا  با بی میلی از جایش بلند شد و به سمت اتاق رفت. به نظرم دوست نداشت به خاطر من به پسرخاله اش رو بیندازد. از این که مجبور شده بود به خاطر من کاری را که دوست نداشت انجام دهد، معذب و خجالت زده بودم ولی این تنها امیدم بود.  رو به نغمه گفتم: -  ببخشید هم شما و هم آقا سینا رو تو دردسر انداختم ولی کس دیگه ای رو نداشتم که ازش کمک بخوام. سحر بدون توجه به حرفی که زده بودم  سرش را با تاسف تکان داد و گفت: -  همیشه می دونستم یه ریگی به کفش آرش هست ولی نمی فهمم تو چرا این حماقت و کردی و  تمام گناه آرش و به گردن گرفتی؟دوست نداشتم در مورد گذشته و حماقت های خودم صحبت کنم ولی حالا که نغمه مستقیماً  پرسیده بود نمی توانستم جوابش را ندهم. -  من عاشق آرش بودم و نمی خواستم به طور کامل از دستش بدم. فکر می کردم اگه به حرفش گوش کنم می تونم تو زندگیم نگه اش دارم. در واقع فکر می کردم با این کارم یه جورایی ارش و مدیون خودم می کنم. حتی بعد از طلاقمون هم تا مدت ها امید داشتم که نازنین و ول کنه پیش من و آذین بر گرده. با خودم می گفتم آرش بلاخره پی به خوبی من می بره دوباره میاد سمتم.  ولی اشتباه می کردم. آرش و نازنین از اول نقشه کشیده بودن تا با انداختن تمام گناه ها به گردن من هم بدون حرف و حدیث با هم ازدواج کنن و هم کاری کنن که من دیگه توی خونواده جایی نداشته باشم. من این و خیلی دیر فهمیدم. نغمه نبودی اون روز  که ببینی وقتی خاله جلوی نازنین و آرش گفت که می خواد دوباره من و بیاره پیش خودش تا با هم زندگی کنیم، زن و شوهر چقدر ناراحت و عصبانی شدن. کارد می زدی خونشون در نمی اومد. من مطمئنم همون روز نقشه کشیدن تا من وادار کنن از این شهر برم.نغمه با بدبینی اخم کرد: -  یعنی می گی نازنین دروغ گفته که از پله ها افتاده؟ دختره بیشتر از یه هفته تو بیمارستان بستری بود. الانم خطر کامل رفع نشده و نازنین هنوز استراحت مطلقه. مگه می شه درمورد همه اینا دروغ  باشه.با دلخوری گفتم: -  شاید واقعاً افتاده. ولی من ننداختمش.نغمه انگار با خودش حرف می زد، گفت: -  فرض کن افتادنش اتفاقی بوده ولی چه جوری تو اون وضعیت یادش بوده باید گناه و بندازه گردن تو؟ عجیب نیست؟شانه ای بالا انداختم و سکوت کردم. دیگر حوصله اثبات بی گناهی خودم را نداشتم. اصلاً چرا باید خودم را اثبات می کردم آن هم وقتی نازنین به هدفش رسیده بود و من را از خانه و زندگیم آواره کرده بود. ادامه ساعت ۱۶ عصر •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
27.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مواد لازم : ✅ آرد ✅ نمک ✅ شیر ✅ کره ✅ خمیر مایه بریم که بسازیمش.😋 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
1041_52198213082708.mp3
8.35M
🎶 نام آهنگ: محکوم 🗣 نام خواننده: حبیب •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
شکلات های خاطره‌ انگیز مینو یادش بخیر •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سحر #قسمت_هفتادودوم آهی کشیدم و  رو به سینا گفتم. -  آقا سینا اصلاً حق
سینا به هال برگشت و در حالی که تلفن همراهش هنوز توی دستش بود رو به من گفت: -  با یحیی صحبت کردم. گفت از همین امروز می افته دنبال کارتون. شماره تلفنتون رو هم بهش دادم تا خودش باهاتون تماس بگیره.از جایم بلند شدم و بعد از این که دوباره از هر دویشان تشکر کردم، گفتم: -  می تونم یه خواهش دیگه هم ازتون بکنم.هر دو به انتظار نگاهم کردند. -  به کسی نگید من کجا رفتم. اصلاً نگید که من و دیدید و ازتون کمک خواستم. حالا که دارم می رم می خوام همه چیز و پشت سر بذارم.هر دو به سرعت با حرفم موافقت کردند و قول دادند که در مورد من با کسی حرفی نمی زنند. بچگانه بود  ولی از این که به این سرعت با حرفم موافقت کرده بودند، دلم شکست. دوست داشتم با حرفم مخالفت کنند و بگویند به کسی ربط ندارد که ما با تو ارتباط داریم و به تو کمک می کنیم.یک ساعتی به ظهر مانده بود که زنگ موبایلم به صدا درآمد. بشقاب روزنامه پیچ شده ای را که در دست داشتم داخل کارتون گذاشتم و موبایلم را که از صبح جلوی چشمم گذاشته بودم، برداشتم و با دیدن شماره ناشناس روی صفحه نفسی از سرآسودگی کشیدم.از وقتی که از خانه نغمه برگشته بودم با فکر این که اگر پسرخاله سینا پشیمان شود و نخواهد به من کمک کند باید چه خاکی بر سرم بریزم خودم را آزار داده بودم و حالا دیدین این شماره ناشناس که کد شهرستان دیگری را داشت خیالم را آسوده کرده بود. تماس را برقرار کردم. -  بفرمائید.صدای پسر جوانی توی گوشم پیچید. -  سحر خانم؟آرام و با احتیاط جواب دادم: -  بله خودمم -  سلام، من یحیی هستم پسرخاله داش سینا.از شنیدن لحن خودمانی پسر که ته لهجه زیبایی هم داشت، جا خوردم. انتظار داشتم پسرخاله سینا مردی هم سن و سال خودش باشد نه یک پسر جوان با لحنی  سبک سرانه. -  سلام آقا یحیی. ممنون که زنگ زدید.یحیی با سرخوشی جواب داد: -  این چه حرفیه آبجی، وظیفه بود. مگه می شه داش سینا چیزی از ما بخواد و ما نه بگیم.لبخند روی لب¬پ هایم نشست. از  این پسر خوشم آمده بود. -  شما لطف دارید. -  حالا بگذریم. داش سینا گفت دنبال خونه تو شهر ما می گردین. زنگ زدم بپرسم بوجه تون چقدر و  دنبال چه جور خونه ای هستین.من نمی توانستم کل پولی را که داشتم برای رهن خانه بدهم. باید مقداری از پول را تا وقتی که کار پیدا می کردم، نگه می داشتم. سریع توی ذهنم حساب و کتاب کردم و مقدار پول پیشی را که می توانستم بپردازم به یحیی گفتم. یحیی بعد از کمی مکث گفت: -  ولی با این پول پیش یه کم سخت می¬پ شه جایی رو پیدا کرد آبجی. اجاره هم می تونید بدید؟خودم هم می دانستم مقدار پولی که برای رهن خانه کنار گذاشته بودم کم است ولی چاره ای نداشتم. معلوم نبود تا چه مدت بیکار می ماندم. باید حواسم به خورد و خوراک و به خصوص داروهای آذین می بود. -  نه متاسفانه نمی تونم اجاره بدم باید رهن کامل باشه.یحیی سکوت کرد. با فکر این که یحیی بگوید نمی تواند کاری برایم بکند و تلفن را قطع کند ترس تمام وجودم را گرفت. با بدبختی آب دهانم را قورت دادم و گفتم: -  ببیند آقا یحیی برای من و دخترم یه اتاقم کفایت می کنه. همین قدر که بتونیم شبا راحت توش بخوابیم برامون  بسه. فقط خواهش می کنم جایی رو که برام پیدا می کنید، مطمئن و امن باشه. من یه زن تنها با یه بچه کوچیکم، برام تنها چیزی که مهمه امنیته.یحیی که دوباره به همان لحن راحت و خودمانیش برگشته بود، گفت: -  خیالتون راحت آبجی. من جای بد به کسی معرفی نمی کنم. شما که جای خود دارید. نغمه خانم و داش سینا زیاد به گردن من حق دارن. نمی ذارم به آشناشون بد بگذره. -  یه چیز دیگه آقا یحیی. -  بفرمائید؟ -  من تا روز جمعه باید اسباب کشی کنم. می تونید تا اون موقع خونه رو برام پیدا کنید. این خیلی مهمه. چون اگه نتونید.....میان حرفم پرید: -  این چه حرفی آبجی، همین فردا یه جای خوب و اکازیون براتون پیدا می کنم. الکی نیست که به من می گن یحیی پنجه طلا.با این که نفهمیده بودم لقب پنجه طلا چه ربطی به پیدا کردن خانه دارد ولی از یحیی تشکر کردم و بعد از خداحافظی تلفن را قطع کردم.حالا فقط یک کار دیگر مانده بود که باید قبل از رفتن از این شهر انجام می دادم.از جایم بلند شدم و آذین را که با عروسک هایش بازی می کرد صدا زدم تا لباس  بپوشد. یک ساعت بعد جلوی پاساژ اطلس که مغازه ایمان در آن قرار داشت از تاکسی پیاده شدم. بدون این که به اطراف نگاه کنم با قدم هایی تند به سمت پاساژ رفتم. با این که سر ظهر بود و احتمال این که در این موقع روز آرش یا زنش به پاساژ بیایند و من را ببینند کم بود ولی ترجیح می دادم هر چه سریعتر خودم را به مغازه ایمان برسانم. اصلاً حوصله یک جنجال دیگر آن هم درست قبل از رفتنم را نداشتم. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
از پشت شیشه به داخل مغازه نگاه کردم بجز ایمان و شاگردش کس دیگری در مغازه نبود. ایمان پشت میزش نشسته بود و با ماشین حسابش چیزی را محاسبه می کرد و شاگردش با دستمال خاک روی وسایل را می گرفت. وارد مغازه شدم و سلام کردم. ایمان سرش را بالا آورد و با دیدن من لبخند روی لب هایش نشست. آذین دست من را رها کرد و به سمت ایمان دوید و داد زد: -  سلام عمو.ایمان که از روی صندلیش بلند شده بود با خوشحالی آذین را در آغوش گرفت: -  سلام به روی ماهت خانم خوشگله.آذین با دست های کوچکش به من اشاره کرد: -  عمو با مامانم اومدیم.ایمان که از لحن بچگانه آذین خنده اش گرفته بود، بوسه ای روی موهای آذین زد: -  خیلی خوب کردید عمو جون سپس لبخندی از روی احترام به من زد. -  قدم رنجه کردید سحر خانم، از این طرفا؟به سمت میز ایمان رفتم و از داخل کیفم، پاکت پولی را که از قبل آماده کرده بودم بیرون آوردم و روی میز جلویش گذاشتم و گفتم: -  هم اومدم بدهیم و بهتون پرداخت کنم و هم ازتون خداحافظی کنم.ایمان بدونه این که به پاکت پول نگاه کند، پرسید: -  خداحافظی کنید؟ به سلامتی قراره جایی برید؟ لبم را گزیدم. -  بله، من و آذین داریم از این شهر می ریم. برای همیشه.ایمان که معلوم بود از حرف من شوکه شده آذین را آرام زمین گذاشت و همانطور که خودش روی صندلی بزرگ و چرمیش می نشست با دست به صندلی کنار میزش اشاره کرد و گفت: -  بشین ببینم چی می گی؟ یعنی چی داری از این شهر می ری؟روی صندلی کنار میز کار ایمان نشستم و به عمد سوالش را نادیده گرفتم: -  امروز اومدم باقی مونده پول تلویزیون و تسویه کنم. می دونم شما هیچ وقت تو مغازتون جنس قسطی نمی فروشید و فقط به خاطر کمک به من حاضر شدید اون تلویزیون و قسطی به من بدید ولی حالا که پول دستم اومده وظیفه خودم دونستم قبل از رفتن بیام هم ازتون تشکر کنم و هم بدهیم و بهتون پرداخت کنم ایمان بدون توجه به حرف های من با عصبانیت تکرار کرد. -   کجا می خوای بری سحر؟این اولین باری بود که من را بدون پسوند خانم صدا می زد. شدیداً عصبانی بود و من علتش را نمی دانستم.نمی فهمیدم چرا رفتن من باید اینطور او را عصبانی و ناراحت کند؟ شاید اگر ایمان را نمی شناختم و از رابطه عاشقانه ای که با زنش داشت خبر نداشتم فکر می کردم از من خوشش می آید و فکرهای بدی در مورد من در ذهنش دارد ولی همه توی فامیل می دانستند ایمان چقدر زنش را دوست دارد و برای رسیدن به او چه کارهایی که نکرده. غیر از آن در این مدت هیچ حرکت نامناسبی از او ندیده بودم.لب برچیدم: -  چه اهمیتی داره کجا می رم؟ مهم اینه که دارم برای همیشه از این شهر می رم.تن صدایش را پایین آورد: -  چرا؟ نگفتم آرش به سراغم آمده، کتکم زده و تهدیدم کرده. نگفتم آرش کاری کرده که هم شغلم و هم خانه ام را از دست بدهم و بدون پول آواره کوچه و خیابان شوم. فقط گفتم: -  بعد از اتفاقاتی که افتاده دیگه توی این شهر احساس آرامش ندارم. می خوام برم یه جایی که از همه ی این تنش ها و درگیری ها دور باشم. می خوام توی آرامش زندگی کنم.چشمانش را ریز کرد و توی صورتم دقیق شد. -  کسی مجبورت کرده که از این شهر بری؟سرم را به طرف آذین که به سمت دیگر مغازه رفته بود و با دقت به حرفه های شاگرد مغازه که پسر جوانی بود، گوش می کرد، گرداندم و به دروغ گفتم: -  نه، این تصمیم خودمه. ربطی به کسی نداره.حرفم را باور نکرد. حتماً از کسی چیزی شنیده بود یا شاید هم خودش حدس زده بود که پرسید: -  آرش گفته باید از این شهر بری، درسته؟انکار نکردم: -  چه فرقی می کنی که کی گفته. مهم اینه که الان خودم هم به این نتیجه رسیدم که این بهترین کاره.-  بهترین کار برای کی؟ -  برای همه. -  ببین سحر رفتن و زندگی کردن تو یه شهر غریب به این راحت.........میان حرفش پریدم. -  من همه این ها را می دونم آقا ایمان ولی دیگه نمی تونم توی این شهر بمونم. یعنی دیگه دلم نمی خواد که توی این شهر بمونم. می خوام از این شهر برم و یه زندگی  جدید به دور از همه برای خودم و آذین درست کنم. یه زندگی راحت و بی دغدغه.دستم را روی پاکت پول گذاشتم و به آهستگی آن را به سمت ایمان سُر دادم: -  من هیچ وقت لطفی رو که بهم کردید فراموش نمی کنم. الانم اگه باقی پولتون و بگیرید خیالم راحت می شه که توی این شهر دینی به کسی ندارم. می خوام وقتی می رم با خیال راحت همه درها رو پشت سر خودم ببندم. نمی خوام هیچ چیز من و به این شهر و آدماش وصل کنه حتی یه قرض.با دلخوری نگاهم کرد: -  یعنی ما اینقدر بدیم؟ -  نه، شما بد نیستید ولی من زخم خورده این جماعتم. نمی دونم کی و به چه بهونه ای دوباره قراره رو سرم هوار  شن و زندگی رو بهم زهر کنن. ادامه ساعت ۲۱ شب •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
امامزاده صالح - تجریش در دروان قاجار •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
💫 🌱گویند کامران میرزا فرزند ناصرالدین شاه تعدادی نایب در اختیار داشت که مأمور اجرای اوامر او بودند. این مأموران برای جلب توجه بیشتر و زهر چشم گرفتن از مردم، خود را به قیافه های مخصوصی در می آوردند، یکی سبیل بلند و دیگری سبیل چخماقی می گذاشت. یکی از این مأموران یک طرف صورتش سبیل نداشت. روزی کامران میرزا در حال سان دیدن از مأموران بود، به محض این که به این مأمور رسید، از قیافه او خنده اش گرفت و گفت: 🌱آن نصفه سبیلت را کجا گذاشته ای؟ از این حرف همه به خنده افتادند. در اولین فرصت مأمور مورد نظر خیلی زود به سلمانی مراجعه کرد و از او خواست که سبیل او را کامل کند، اما سلمانی گفت: من سبیل تراشم نه سبیل گذار. مأمور، به زور از او خواست که به هر طریق ممکن این کار را بکند. سلمانی هم به ناچار مقداری از ریش او را با قیچی چید و در جای خالی سبیل او چسباند. 🌱در مراسم سان باز هم کامران میرزا وقتی به آن مأمور رسید گفت: دفعه پیش سبیل تو نصفه بود، این بار ریش تو نصفه شده. میرزا احمد دلقک کامران میرزا که در محل حضور داشت گفت: قربان «از ریش گرفته و به سبیل پیوند زده.» صدای خنده حضار بلند شد و این واقعه مدت ها نقل محافل بود تا این که رفته رفته به ضرب المثل تبدیل شد. 🌱این ضرب المثل وقتی به کار می رود که فردی برای پوشاندن کاستی و ضعف خود، اقدامی کند که باعث شود ضعف دیگری از او نمایان شود. •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f