واگر نفس متعلق به این و آن باشد به همه چیز علاقه داشته باشد ، هر چیزی توجه او را جلب بکند ، می دانید که تعلق تفرقه می آورد و تفرق پریشانی است و پریشانی اضطراب است ، نفس انسانی می شود مضطربه و این نفس به جایی نمی رسد ، خصوصا در امور علمی.
نفس مضطربه در نماز هم تجمع ندارد. در یک نماز هزار جا سر می زند، ولی همین که مطمئنه شد به همه جا می رسد. فاصله ندارد ، مطمئنه شدن همان و مخاطب به خطاب " یا ایّتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربّك راضیة مرضیة " همان.
واینکه می بینی مخاطب نمی شود ، این است که قلابها او را فرا گرفته و به این سوی می کشاند:
تن زده اندر زمین چنکالها
جان گشاید سوی بالا بالها
و این قلابها نمی گذارد که نفس مطمئن شود و توحید و تجمع داشته باشد ، تا به خود بیاید و بگوید من کیستم. هنوز به ورطه ی من کیستم نیافتاده ایم ، لذا مشکل داریم..
#توحید
صد و ده اشاره /اشاره ی چهل و دوم
علامه حسن زاده ی آملی
@sserfan
شرح هفت شرح عشق عطار نیشابوری
(قسمت بیست و ششم )
توحید:
عقیده عامه بر این است که خالق قادر و مهربانی جهان هستی را خلق نموده و هم اکنون در آسمان ها منزل گزیده و در حال نظارت و مدیریت برجهان هستی و مخلوقات خویش می باشد ، در صورتیکه نظر عرفا و حقیقت امر بر این است که حقیقت هستی یکپارچه است. و وحدت حقیقی دارد. و آن نیز جز هستی خداوند چیز دیگری نیست. وجز او را سزاوار به تن کردن لباس هستی نمی بینند ومعتقدند «لیس فی الدارغیره دیار» در خانه هستی صاحب خانه ای جز او وجود ندارد. از اینرو جامه هستی را تنها وتنها برازنده قامت خداوند می دانند. به عبارت دیگر، وجود خداوند متن هستی را پر کرده است وغیرتش جا برای غیر باقی نگذاشته است. و باز به تعبیر دیگر، وجود خداوند چنان گسترده است که تمام دایره هستی از وجود او پر شده و غیر را مجال ظهور وجودی نمانده است. بدینسان، گفتن این سخن که دار هستی از دو نوع حقیقت وجودی تشکیل یافته است. یکی هستی خداوند ودیگری هستی غیر خداوند، چنان به دور از حقیقت وبی مایه نشان می دهد که برای او شریک قایل شدن. از این روست که معتقدند نه تنها«کان الله و لم یکن معه شئ» بلکه اکنون نیز به همان نحو است «و الآن کما کان». یعنی :خدا بود و چیزی با او نبود و هم اکنون نیز هر که هست و هر چه هست خدا هست و چیزی غیر او نیست.
اگر از آنان پرسیده شود ،پس این موجودات و مخلوقات که ما می بینیم
چیست ؟می گویند که هستی غیر خداوند چیزی جز ظهور اسماء وصفات الهی نیست به عبارت دیگر، می گویند ما سوی الله تنها مظهر ومجلای حق سبحانه وتعالی است نه چیز دیگر لذا هستی آنها سایه هستی خداوند و جلوهای هستی او هستند.
#توحید
@sserfan
توحید صمدی :
تصوری که عموم مردم از حقیقت توحید الهی دارند این است که خدایی جدا در بیرون از آسمانها و زمین مشغول ربوبیت است در حالی که این تصور عامیانه به برهان و عرفان و قرآن مردود می باشد.
خدایی که ما به عنوان حقیقت واحد صمدی آن را مورد پرستش قرار می دهیم حقیقتی جدای از زمین و آسمانها و جمادات و نباتات و حیوانات و انسانها نیست بلکه وجودی است فراگیر که تمامی کمالات موجودات از آن اوست و در متن کمالات هر موجودی وجود نوری حق سبحانه و تعالی نهفته است. اگر بتوانیم این نگاهمان را تقویت کنیم و با ملاحظه هر شیئی سریعا به کمالاتی که در آن نهفته است متمرکز شویم و در متن آن کمالات نور وجودی حق را مشاهده کنیم حضور و مراقبتی تام از آن انسان می شود که انسان را از هرگونه پراکندگی ذهن و خیال باز می دارد.
وقتی انسان به عینه مشاهده کند که در متن کمالات وجودی هر موجودی که در پیرامون او قرار دارد خود خدا حضور دارد ناگزیر از مراعات ادب و تواضع می شود و نمی تواند ذهن و خیالش را به چیزی غیر او معطوف سازد.
یاد ها و خاطره ها
#توحید
شرح هفت شهر عشق عطار نیشابوری
(قسمت بیست و هشتم )
منزل پنجم: توحید
"بندگی " راه رسیدن به توحید :
مجموع مراحل سير و سلوك را مىتوان سه مرحله در نظر گرفت كه از توحيد افعالى آغاز و به توحيد ذاتى ختم مىشود. همچنان كه اشاره كرديم، روح كلى اين سه مرحله نيز يك چيز بيشتر نيست و آن عبارت از «بنده شدن» است. آدمى بايد سعى كند كه هستى خود و همه موجودات را به صاحب اصلى هستى، يعنى خداى متعال، بازگرداند و هيچ چيزى را از آنِ خود و ساير موجودات نداند و نبيند. البته بايد توجه داشت كه معناى اين سخن آن نيست كه كارهاى زشتمان را به پاى ديگرى بگذاريم و از خود سلب مسؤوليت كنيم. اصولا كسى كه به مرحله توليد افعالى برسد كار زشتى از او سر نمىزند تا بخواهد آن را به حساب ديگرى بگذارد. كسى كه به چنين مقامى رسيده اگر احياناً خداى ناكرده كار زشتى از او سر بزند، چون مقامش بالاتر است مجازاتش نيز سختتر خواهد بود و او را در دره جهنم معلّق خواهند كرد.
اساساً نبايد پنداشت كه هر كس در باب عرفان و سير و سلوك و توحيد افعالى و امثال آن داد سخن مىدهد به مقامى نيز دست يافته است. ممكن است كسى الفاظ اين مطالب را بداند و درباره آنها سخن بگويد و مطلب بنويسد اما جايگاهش جهنّم باشد! مگر اينها مقامهايى است كه به آسانى به كسى بدهند؟! هرچه شيئى ارزشمندتر باشد رسيدن به آن نيز مشكلتر است. فتح قله دماوند ممكن است براى كسى بسيار مطلوب و مسرّتبخش و خاطرهانگيز باشد؛ ولى براى رسيدن به قله دماوند بايد
خستگی، رنج و زحمت فراوانى را بر خود هموار كرد. در مسايل معنوى نيز وضع به همين منوال است و براى نيل به مقامات معنوى بايد خون دل خورد و زحمت كشيد و هر كس طالب مقامهاى بالاتر باشد به همان نسبت نيز كارش مشكلتر خواهد بود. توحيد افعالى و توحيد صفاتى و توحيد ذاتى عالىترين مقامهاى معنوى هستند و براى رسيدن به اين قلل رفيع سالها مراقبت نفس و تلاش طاقتفرسا و خستگىناپذير لازم است.
آیت اله مصباح یزدی
در جستجوی عرفان اسلامی ص 229
#توحید
#بندگی_راه_رسیدن_به_توحید
@sserfan
شرح هفت شهر عشق عطار نیشابوری
(قسمت بیست نهم)
توحید
اقسام اهل توحید :
بدان که اهل توحید سه گروه باشند .
نخست توحید عوام بود که با جمله خدا یک است و دو نیست قانع شده اند به شرط آنکه در شریعت استوار باشند خداوند از ایشان قبول فرماید، اما در زمره خاکیان باشند .
دوم توحید متوسلان است که توحید را با تعقل و دلایل فلسفی و عقلایی پذیرفته اند و در این راه به بحث و استدلال و حجت نشسته اند و این مرتبه ایمان را چون مهتاب در جان ایشان باشد و اینان از خاک بر خاسته و آسمانی اند.
گروه سوم اهل کشفند که وحدت حق تعالی را در کل عالم هستی به مشاهدت نشسته اند .و اینان اهل یقینند که در این منزل نه بحث است و نه استدلال .چرا که" آفتاب امد دلیل آفتاب" و ایمان ایشان در تابش نور یقین است که خورشید معرفت بر جانشان ظاهر گشته و در حقیقت عرشیان اینانند.
ای عزیز
ورود در این منزل دست ندهد جز برای کسانی که کمر عبودیت بر بسته و به پاکی و صفا پیوسته و از غیر دوست بریده و عمر در طلب رضای او گذارده ،نه در کسب از او غافل گشته و نه در اجتماع یاد او را فراموش کرده ، در خلوت با او و در جمع با او،
لب از گفتار بیهوده بر بسته و چشم از دیدار جز او پوشیده و جز خدای در حرمسرای دل ره نداده .روزها اغلب صائم و سحر ها قائم اند.
حضرت استاد کریم محمود حقیقی
پیک مشتاقان ص 221
#توحید
#اقسام_توحید
@sserfan
شرح هفت شرح عشق عطار نیشابوری
(قسمت سی ام )
منزل پنجم : توحید :
براى رهايى از «خودپرستى» و واصل
شدن به معبود و معشوق حقيقى، راه كلى اين است كه انسان «عبد» شود و همه استقلالها را نفى كند و همه چيز خود و ديگر موجودات را از خدا ببيند. براى تحقق چنين امرى :
_اولين كارى كه انسان مىبايست انجام دهد اين است كه اراده خود را به طور كامل تابع اراده خداى متعال كند. اين مرحله، مرحلهاى بسيار طولانى و داراى مشقتهاى فراوان است.
_پس از عبور از اين منزل، مرحله بعد اين است كه صفات و كمالات و ملكات خويش را از خود نفى كند و آنها را به خدا نسبت دهد. منظور از اين سخن، نسبت دادن در لفظ و عبارت نيست، بلكه مقصود اين است كه در حقيقت اين معنا را بيابد و شهود كند كه يگانه دارنده مستقل صفات و كمالاتْ خداى متعال است.
_ مرحله سوم نيز اين است كه هستى خود و همه موجودات را از خدا ببيند. در اينجا نيز منظور اين است كه اين معنا را بيابد و شهود كند، نه آنكه با استدلال و برهان و در قالب لفظ و مفهوم بدان برسد.
بر اين اساس براى سير و سلوك مىتوان سه مرحله كلى در نظر گرفت و همچنان كه بزرگان فرمودهاند، به ترتيب آنها را «توحيد افعالى»، «توحيد صفاتى» و «توحيد ذاتى» نام نهاد.
منبع :آیت اله مصباح یزدی (سایت)
#توحید
#مراتب_توحید
@sserfan
شرح هفت شهر عشق عطار نیشابوری
(قسمت سی و یکم )
منزل پنجم : توحید
مفهوم خدايي شدن و زندگي توحيدي :
زندگي فرصتي است براي خدايي شدن و هدفي که منظور نظر دين و اولياي الهي است, ساختن انسان خدايي است. هر مکتبي الگوي خاصي را براي انسان سازي معرفي مي کند, الگويي که اديان توحيدي معرفي مي کنند, انسان خدايي است. تمامي پيامبران و رهبران ديني براي خدايي شدن انسان تلاش کرده اند. آنها به هر چيزي که دعوت کرده اند مانند دانش, عدالت, اخلاق و معنويت, همه براي اين بوده است که از انسان موجودي خدايي بسازند. تقرب به خداوند به همين معناي خدايي شدن و خداگونگي است.
مفهوم خدايي شدن, به اين معنا است که انسان محور تمام زندگي, تصميم گيري ها و انديشه هاي خودش را خداوند و خدايي شدن قرار دهد. به طور مثال سخن اش خدايي شود, يعني درباره خدا و صفات خدا و مظاهر خدا و به خاطر خدا سخن بگويد, نگاهش خدايي باشد, خدا پسند باشد به چهره هاي خداگونه بنگرد و به چيزي که خداوند راضي نيست, نگاه نکند. خدايي بيانديشد, يعني به خدا بيانديشد و براي شناخت حقيقت هستي تلاش کند و براي خدا فکر و انديشه اش را به کار بياندازد و نيز خداگونه عمل کند.انسانی که با این دیدگاه زندگی می کند سرانجام می رسد به این حقیقت که جز خدا در هستی نمی بیند و ماسوای الله در نظرش محو و پنهان می شود:
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت
انبيا و عرفای الهي اينطور بودند, تمام فکر و ذکر آنها خدا بود. مثل اينکه جز خدا و رابطه با او, شناخت و عبادت او, دعوت به او و جهاد در راه او, کار ديگري در اين جهان نداشتند, زيرا کمال و سعادت انسان در خدايي شدن و به رنگ خدا در آمدن است, به همين دليل تمامي انبيا انسان را به پرستش توحيدي خداوند دعوت مي کردند. يک انسان خدايي اينطوري است. اهل عبادت خدا است, اهل انديشه ديني و الهي است, تخلق به اخلاق الهي دارد و رفتارش خداگونه است.
نمونه هاي اينگونه افراد که از آنان به عنوان مرد خدا, ولي خدا, سالک و عارف ياد مي شود, فراوان اند, ولي ما در اين زمان با يک نمونه آشکار آن روبرو هستيم و آن امام خميني (رض ) است. مردي که خداي متعال تمام وجود او را احاطه کرد بود و به تمام اعضا و جوارح و جوانح او نفوذ و سرايت داشت و مي توان گفت خداوند تمام کشور وجوش را تصرف کرده بود و حرف و انديشه و عملش همه خدايي شده و در حقيقت فاني در خدا و غرق در درياي حقيقت الهي گشته بود. ارزش هر کسي هم در آستان توحيد به اين است که خداوند در او نفوذ کند. به هر مقدار که خدا در انسان سريان پيدا کند, آن انسان به همان مقدار ارزش پيدا مي کند. ارزش اولياي خدا به حضور خدا در آنها است, به ظهور خداوند در آينه وجود آنها است.
#توحید
@sserfan
شرح هفت شهر عشق عطار نیشابوری
(قسمت سی و دوم )
منرل پنجم : توحید
سير و سلوك و نفی خود بینی ،راه رسیدن به توحید :
حقيقت اين است كه انسان زمانى كه به وجود خود پى مىبرد خودش را موجودى مستقل مىپندارد؛ يعنى، توهّم مىكند كه در اصل خلقتش به چيزى و كسى نياز ندارد، خالقى باشد يا نباشد فرقى نمىكند! به تدريج كمالاتى را نيز كه كسب مىكند علم، قدرت، فن و هنر و... تمامى را از آن خود و قائم به روح خود مىداند. در مرتبه نازلتر خود را در افعال خويش مستقل در تأثير مىبيند. عامه فكر مىكنند حركت دست و پا و ساير اعضا، تصرف انسان در طبيعت، كسب مقام و موقعيت و ثروت و... اصالتاً از آن خود اوست، وقتى به قارون گفتند: چرا اين همه اموال را حبس مىكنى و در اختيار ديگران نمىگذارى، قارون گفت: «انما اوتيته على علم عندي» یعنی : «من با علم خود اين اموال را كسب كرده ام» مال من است! چرا به ديگران بدهم؟ درست است كه اين گفته در قرآن از زبان قارون نقل شده است، اما اين سخنِ تمامى زورمندان و زرپرستان عالم است، هر كسى كه حاضر نباشد، ديگران را در مال خودش شريك كند حرف دلش همين است كه: مال من است! با زحمت پيدا كرده ام! چنين انسانى خود را مالك و مستقل در مالكيت مىداند! خود را فاعل مستقل افعال خويش مىداند. اين توهّم و پندار، درست نقطه مقابل تفكر توحيدى است.
اولين قدم در مسير توحيد، نفى استقلال خود:
همان گونه كه بيان شد اولين قدم در مسير توحيد اين است كه آدمى افعال خود را از خدا ببيند هدايت، روزى، مرض و شفا را نيز از او بداند «نمرود» از حضرت ابراهيم «على نبينا و آله و عليه السلام» پرسيد: خداى تو كيست، حضرت فرمود: «خداى من كسى است كه مرا سير و سيرآب مىكند. هنگام مرض شفا مىدهد. مىميراند و زنده مىكند و كسى است كه در روز قيامت هم اميد دارم مرا ببخشد»
بينش انسان موحّد اين است كه نان و آب و مرض و شفا از جانب خداست. درست است كه بيمار بايد به پزشك مراجعه كند و از دارو استفاده نمايد تا بهبود پيدا كند. حضرت ابراهيم هم از اين وسائل و ابزار استفاده مىكرد، اما آنها را از خدا مىدانست، چنين تفكرى از درك متعارف بيرون است. اگر كسى از ديگرى بپرسد كه چه كسى شما را سير مىكند يا شما نان خور چه كسى هستيد، خواهد گفت: صاحب كار! رئيس اداره! دولت! كسى كه در اين ميان مطرح نيست خداست. اين درك عمومى را با درك و بينش ابراهيم(عليه السلام) مقايسه كنيد! ديدگاه كسى كه شفا را فقط از جانب دكتر و دارو مىپندارد با كسى كه آنها را از خدا مىداند دو بينش ناسازگار است. بايد ابراهيم شد تا بينش ابراهيمى پيدا كرد! اينجاست كه مسأله سير و سلوك و عمل به دستورات شريعت مطرح مىشود.
رابطه سلوک و توحید:
اين دستورها و ارزشهاى رفتارى و به اصطلاح، سير و سلوك عملى است كه انسان را به مرحله والاى توحيد مىرساند، اما چگونه؟
اعتقاد به استقلال انسان به معنى شريك قائل شدن براى خداست؛ يعنى، اعتقاد به اينكه يك سلسله كارها را خدا و دستهاى ديگر را انسان انجام مىدهد. براى خود، جامعه، پدر و مادر، حكومت و... استقلال قائل شدن نوعى شرك است. براى رسيدن به «توحيد» بايد «شرك» را رد كرد و ردّ تمامى «شرك» به اين معناست كه انسان، تفكر استقلال خويش و ساير مخلوقات خدا را نفى كند. اولين قدمِ طرد استقلال، نفى استقلال در اراده و تصميم گيرى است. به جاى اينكه انسان بگويد: دلم چنين مىخواهد بايد بگويد خدا چنين مىخواهد. به جاى خواست و اراده خود، خواست و اراده خدا را بر افعال خويش حاكم كند. نفى شرك در اراده و پذيرفتن تابعيت اراده خدا اولين گام نفى استقلال و قدم به سوى توحيد است.
#توحید
@sserfan
شرح هفت شهر عشق عطار نیشابوری
(قسمت سی و پنجم)
منزل پنجم :توحید
هدف از معرفت رسیدن به مقام توحید:
يكي از عرفا مي گويد كه هدف همان معرفت نفس است كه به تدريج مراتب يعني با خروج ازعالم ماده و حس به سوي عالم مثال و از عالم مثال به سوي عالم حقيقت و شهود حاصل مي شود.و اين مطلب با تفكر منظم امكان پذير است.
سالك مبتدي ابتدا فكر خود را در مرگ و پيآمدهاي آن به كار مي گيرد، تا جايي كه مستعد منتقل شدن به عالم دوم ـ كه همان برزخ باشد ـبشود.
فكر كردن در اين مرحله در حقيقت نفس است و تمام تفكر سالك در امر باطنش جمع ميشود.
سالك بايد بداند كه هدف مورد نظر ـ رسيدن به سر منزل توحيد ـ خارج از خودش نيست ورسيدن به اين حقيقت نيازمند تذكر و تفكر مستمر است تا جايي كه ملكه شود.
در اين حال است كه مي فهمد تا كنون در عالم اوهام و اعتبار زندگي مي كرده است و از آن خيالات و اوهام به تفكر دائمي در معدوم كردن تصورات ذهني و تخيلات و موهومات مي پردازدو به اين ترتيب طرز تفكرش به كلي عوض مي شود و مي فهمد غير خدا هر چه هست نيستي وعدم است كه در وجود مطلق هيچ اصالتي ندارد. اين تفكر با تمرين به ملكه تبديل مي شود.پس حقيقت اشياء و حقيقت نفس سالك براي او كشف مي شود و از مرحله ي علمي (نظري) به مرحله ي عيني و حقيقي منتقل مي شود و در اين هنگام ندا مي دهد:ليس في الدار غيره ديار.»در خانه غير از صاحب خانه كسي نيست.
استاد محمد صالح کمیلی
مطالب السلوکیه
#توحید
@sserfan
آیت الله انصاری همدانی :
اگر علم مقدمه باشد برای تزکیه و آن مقدمه باشد برای رسیدن به توحید ، آن گاه ارزش دارد و اگر غیر از این باشد ، علم حجاب راه است . سوخته ، ص ۱۵۴
#تزکیه_نفس
#علم
#توحید
@sserfan
راههای عملی کسب عشق و محبت الهی
عامل هجدهم :تفکر
(قسمت ششم )
مصادیق تفکر
سوم :فکر در خود
ادامه
فناى جلوه ها :
دنباله فكر در «خود» را مىگيريم، تا ببينيم در «خود» و «جلوههاى» آن چه مىيابيم؟.
«خود» را در همه قواى ادراكى خويش كه جلوههاى «خود» است مىيابيم. هر وقت به هر كدام از قواى ادراكى، چه ظاهرى و چه باطنى مراجعه مىكنيم، مىبينيم «خود» در آن، يا «خود» همان است. در «سامعه» حقيقت «خود» را با وصف شنيدن، در «باصره»، «خود» را با وصف ديدن، در «ذائقه»، «خود» را با وصف چشيدن ،در «عاقله»، «خود» را با وصف تعقل، در «متخيله»، «خود» را با وصف تخيل، و در بقيه هم در هر كدام «خود» را با وصفى، يا اثرى از آثار وجودى مىيابيم، آنهم بطريق شهود عينى، نه بطريق استدلال و حركت عقلى.
در همه اين قواى ادراكى، يعنى در همه اين جلوهها آنچه مىيابيم همان «متجلى» يعنى همان «خود» است، نه خود اين جلوهها. .
نه خود اين جلوهها را مىيابيم، نه آثار وجودى آنها را آثار وجودى آنها مىبينيم. هم خود جلوهها را فانى در «متجلى» يعنى در «خود» مىبينيم، هم آثار وجودى آنها را فانى در آثار وجودى «متجلى».
ذات هر جلوهاى را فانى در ذات «متجلى» مشاهده مىكنيم، و صفت يا فعل آنرا فانى در صفت يا فعل «متجلى».
و گويى بالاخره جز «متجلى» در ميدان نيست، و بقيه هم : ان هى الاأسماء سميتموها أنتم و آبائكم...».
نه اين است كه همه اين جلوهها هيچ محض، و نيست محض باشند، بلكه، همه نوعى وجود دارند، اما وجودى كه معناى خاص دارد. همه هستان هستند، اما چه هستانى؟!.
كاشكى هستى زبانى داشتى
تا ز هستان پردهها برداشتى
(دفتر سوم مثنوى)
اگر اين معنى را خوب يافتى، مىتوانى از اين راه تا حدودى مسئله توحيد ذات، توحيد صفات، و توحيد افعال، و به عبارتى، مسئله فناى ذوات اشياء در ذات حق، و فناى صفات و افعال آنها در صفات و افعال او را بيابى، و اين حقايق را فهم كنى.
البته نه به معنى تشبيه، كه حضرت حق از شباهت به مخلوق، چه در ذات، چه در صفات، و چه در افعال، پاك و منزه است.
بلكه بدين معنى كه از ديدن اين نمونه در مخلوق بتوانى در حدى كه مىتوانى به حقيقت توحيد، و فناى اشياء پى ببرى، و از آن تصور صحيح داشته باشى، و كل شىء هالك الا وجهه را بفهمى.
اصولا اگر حضرت حق را در ذات و صفات و افعال او به چيزى تشبيه كنيم، نه تنها به ضلالت افتادهايم، بلكه در اين صورت، راه خطا در پيش گرفته، و او را نشناخته ايم.
به جملهاى از بيانى كه امام على بن موسى الرضا از طريق آباء بزرگوار خويش از رسول اكرم صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين نقل مىكند، دقت مىكنيم. مىفرمايد:
«ما عرف الله من شبهه بخلقه».
يعنى «خداى متعال را نشناخته است كسى كه او را به خلق او تشبيه كند».
فرق بين آنچه در خصوص «خود» در اين باب مىيابيم، و بين آنچه در همين باب براى خداى متعال هست، همانند فرق بين مخلوق و خالق است. ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟!.
اگر خواستى اين نكته را خوب بفهمى، و از تشبيه كاملا دور باشى، به اين حقيقت توجه داشته باش كه «خود» ما، يعنى آنچه با كلمه «من» از آن تعبير مىآوريم، و در اين بين آنرا «متجلى» در «جلوهها» حساب مىكنيم، آن نيز به جاى خود جلوهاى است از يك حقيقت برتر، و آن حقيقت برتر نيز جلوهاى است از حقيقت بالاتر، تا جايى كه به حضرت أحديت منتهى شود، كه: «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن» و «هو الحى القيوم» و «له ما فى السموات و ما فى الارض» و «الى الله ترجع الامور» و «ان الى ربك المنتهى». و اوست كه قائم به ذات خود است، و بقيه قائم به او، و تجليات او.
«متجلى» در اصل، يكى بيش نيست، و فقط اوست، و بقيه هر چه هست تجلياتند و بس؛ ليس فى الدار غيره ديار.
و با اين حساب، چگونه مىشود شبيه براى او وجود داشته باشد، چه در ذات، چه در صفات، و چه در افعال ؛ ليس كمثله شىء.
در هر صورت، از طريق معرفت معنى مذكور مىتوانى تا حدودى به معرفت توحيد ذات، توحيد صفات، و توحيد افعال نايل شوى. و به عبارتى، وقتى فناى جلوههاى «خود» در «خود» را خوب يافتى، تا حدى فناى اشياء در حضرت حق را خواهى فهميد.
و وقتى به معرفت توحيد نايل آمدى، بسيارى از حقايق آيات براى تو روشن مىگردد، و نكات آنها براى تو تفسير مىشود.
ادامه دارد...
#تفکر
#توحید
#فنا
@sserfan