eitaa logo
کانال خاطرات آزادگان
1.1هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
222 ویدیو
9 فایل
کانال خاطرات آزادگان روایتگر مقاومت، ایثارگری, از خودگذشتگی و خاطرات اسرای ایرانی در اردوگاه‌‌ها (سیاهچال‌های) حزب بعث عراق در سال‌های دفاع مقدس است. از پذیرش تبلیغات معذوریم. دریافت نظرات، پیشنهادات‌ و انتقادات: @takrit11pw90 @Susaraeiali1348
مشاهده در ایتا
دانلود
مصطفی جوکار | ۱ ▪️در اسارت مریض زیاد داشتیم در طول اسارت بخاطر نبود تغذیه مناسب و بهداشت، خیلی از بچه ها دچار بیماری پوستی، یا اسهال خونی می‌شدند. آنها که مریضی پوستی می‌گرفتند از بچه‌ها جدا و در محوطه باز جلوی آشپزخانه که بین بند ۲ و ۳ بود جمعشان می.کردند، یک روغن مخصوص می‌دادند تا به بدنشان بمالند و زیر آفتاب لخت بنشینند تا آثار گال یا همان جرب از بین برود. کسانی که اسهال عادی بودند با دادن قرص اسهال بیماری‌شان نسبتا برطرف می‌شد، ولی آن‌هایی که اسهال خونی داشتن خیلی اذیت می‌شدند. محسن عظیم پور داشت می مُرد! با محسن عظیم پور که اهل فسا بود تو اسایشگاه هم گروه بودم که بدجور اسهال گرفته بود و مرتب به اتاقی که بعنوان درمانگاه بود می‌رفت چند عدد قرص می‌دادند که بی‌فایده بود. یک روز با یکی از دوستان آقا رضا علی رحیمی از بچه‌های تهران توی پتو گذاشتیم و بردیم جلو درب ورودی اردوگاه جایی که ماشین عراقی‌ها ورود می‌کرد. به عراقی‌ها گفتیم: این دیگر زنده نمی‌ماند. از اینجا ببریدش خدا خواست آمبولانس آوردن او را به بیمارستان تکریت برده و از آنجا به بیمارستان بغداد در پادگان الرشید که بر اثر کم خونی فشارش زیر ۶ آمده بود تحت درمان قرار گرفت. خود عراقی‌ها امیدی به زنده ماندنش نداشتن به لطف خدا، دعا و ذکر صلوات بچه‌ها باعث شد تا این دوستمان و بقیه دوستان که مریض بودند شفا پیدا کنند. مراقبت از سلامتی محسن بعد از اینکه محسن سلامتی‌اش را بدست آورد به اردوگاه برگشت. من با عظیم پور هم غذا بودم، ایشان در موقع ناهار فقط برنج سفید با ماست و شب‌ها چای با صمون، صبح‌ها هم شوربا می‌خورد. من دو عدد صمونی که می‌دادند با سهمیه دوستم خمیرشان را ریز ریز جدا می‌کردم، روی یک نایلون پشت پنجره خشک می‌کردم. هنگام نهار یا شام با آب گوشت یا خورش‌ها که با برنج بود او نمی‌خورد من تلید کرده می‌خوردم، سهم برنجم که حدود‌۶ قاشق می‌شد را به او می‌دادم که با ماست بخورد. حقوق داشتیم! در ماه، مبلغ یک و نیم دینار حقوق می‌دادند نه پول واقعی بلکه بصورت بُن. یک و نیم دینار آن زمان معادل ۲۳ تومان و ۵ ریال ایران بود. اسامی بچه‌ها را نوشته بودند و به همه می‌دادند. یک نفر از نگهبانان عراقی، مسئول فروشگاه بود و اجناس مورد نیاز از قبیل تیغ جهت اصلاح سر و صورت، شکر، شیره خرما، بیسکویت، سیگار، عود، شمع و ... را برایمان می‌آورد. تا آخر ماه اگر بن‌های کاغذی را خرج نکرده بودیم پس می‌گرفتن دوباره ماه بعد بن‌ها را با ثبت در دفتر برای ماه جدید پرداخت می‌کردند. به صورت تعاونی خرید می کردیم بدلیل گرانی قیمت شیر خشک و شیره خرما اغلب شیره خرما، شیر خشک و ... را به صورت شریکی ۲ یا ۳ نفره خریداری می‌کردیم. اصلاح سر و صورت هنگام اصلاح، همه در محوطه جلوی آسایشگاه جمع می‌شدیم و سر و صورت‌هایمان را اصلاح می‌کردیم. سپس‌ تیغ ها توسط مسئول آسایشگاه‌ جمع آوری و تحویل عراقی ها داده می‌شد. روشن کردن شمع و عود وقتی که برق می‌رفت باید پشت پنجره‌ها حتما شمع روشن می‌کردیم، عود هم چون داخل آسایشگاه بدلیل وجود سطل ادرار بو می‌داد مجبور می‌کردند زمان آمار عود روشن کنیم که اذیت نشوند. با قرص اسهال، ماست درست می کردیم! جهت تهیه ماست چند قاشق شیر خشک در لیوان آب سرد با مایه ماست یا قرص اسهال هم می‌زدیم و روی لیوان را با پلاستیک محکم می‌بستیم و زیر پتو می‌گذاشتیم تا ماست شود. تهیه المنت و‌ شیر داغ دوستانی که با برق آشنایی داشتند، دو عدد قاشق را به صورت مثبت و منفی به تابلوی برق آسایشگاه وصل نموده و توی یک سطل آب می‌گذاشتند تا آب جوش بیاید بعد از آن شیر خشک را تو سطل ریخته و هم می‌زدیم که شیر با آب گرم مخلوط شود، بعد شیر داغ را برای هر نفر توی لیوانش ریخته و با بیسکویتی که قبلا خریده بودیم می‌خوردیم. خدمات کارگران و مهندس خالدی آسایشگاه کارگران معروف بود چون از بین ما افردی را که با بنایی آشنایی داشتند به سرپرستی مرحوم مهندس خالدی جدا کرده بودند و کارهای بنایی داخل و بیرون اردوگاه را انجام می‌دادند. در اردوگاه دو آسایشگاه جدید توسط همین برادران ساخته شد. وسط محوطه بند ۳ و ۴ یک حوض سه ضلعی به شکل آبشار با نقشه مهندس خالدی توسط حمید بنا (حمید رضایی) ساخته شد. بعد از فوت مرحوم مهندس خالدی، ایشان را در بهشت زهرا (س) تهران خارج از قطعه ایثارگران و بین مردم عادی دفن کردند. ایشان خدمات زیاد کرد. خیلی از بچه‌ها توسط مهندس خالدی زبان انگلیسی یاد گرفتند، روحش شاد. غذا گرفتن هنگام غذا گرفتن براساس تعداد ظرف غذا هر آسایشگاه به ستون می‌شدیم هر بند جدا از بندهای دیگر در سه صف جلوی آسایشگاه سر پایین می‌نشستیم تا نگهبان اعلام حرکت داد و به طرف آشپزخانه می‌رفتیم و آنجا هم سر پایین تا نوبت گرفتن غذایمان برسد می‌رفتیم غذا بگیریم. آزاده تکریت۱۱ https://eitaa.com/taakrit11pw65
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
احمد چلداوی| ۱۲۵ ▪️«من گردن می‌گیرم»! همین تازگی بخاطر برگزاری عزاداری برای رحلت امام (ره) از تکریت ۱۱ به اردوگاه ۱۸ تبعید شده بودیم. ابتدا در ملحق بودیم سپس بخاطر فعالیت های دینی و انقلابی عراقی ها از ما انتقام گرفتند و ما را به قسمت قلعه منتقل کردند. اگرچه از نظر عراقی ها این قسمت برای اسرا سخت تر بود اما تصور خود من این بود که قلعه آزادتر و بهتر است هرچند به جهت وجود نگهبان و قصابی چون یوسف ارمنی آب خوش از گلوی ما پایین نمی رفت. شعری حماسی در بین وسایل اسرا !!! یک روز که طبق معمول مشغول قدم زدن در محوطه قلعه بودیم، من را صدا زدند و گفتند که باید به همراه فردی بنام «ع.ک» و چند نگهبان عراقی، آسایشگاه‌ها را تفتیش کنیم. به من و «ع.ک» دستور دادند که وسایل بچه ها را روی زمین بریزیم تا آنها وسایل را تفتیش کنند. در حین پهن کردن وسایل بچه ها تکه کاغذی بیرون افتاد. چون عراقی ها نگاه می کردند نتوانستم آن را قایم کنم بعثی ها بچه های آسایشگاه را به خط کردند و از من خواستند آن شعر را بخوانم. شعر بسیار زیبا و پر مغزی بود و محتوایش درد دل اسرا بود که به صورت شعر روی یک تکه کاغذ نقش بسته بود. مٓطلع آن شعر این گونه بود؛ بسم رب العالمین دل را منور می‌کنیم صبر در رنج و الم را این چنین سر می‌کنیم گر نصیب ما نشد آن مرگ سرخ با شرف در اسارت این چنین غوغا و محشر می‌کنیم گر به زیر چکمه دشمن شویم آزرده جان یادی از آن درد دندان پیمبر می‌کنیم گر دل ما را برنجانند به درد روزگار سر به چاه صبر چون سلطان حیدر می‌کنیم گر شود از ضربت سیلی کبود رخسار ما یاد سیلی خوردن زهرای اطهر می‌کنیم نویسنده این اشعار حماسی کیست؟ ما، ده پانزده نفر را نگه داشتند و بقیه اسرا را به داخل آسایشگاه ها فرستادند. نگهبانهای بعثی که تعدادشان کمی کمتر از ما بود کابل به دست آماده شکنجه ما شدند. فکر می‌کنم گروهبان ماضی بود که جلو آمد و گفت: «اگه نویسنده این شعر جلو بیاد ما کاری به بقیه نداریم والا همگی رو شکنجه می‌کنیم و حتی اجازه داریم چند نفرتون رو بکشیم. نادر دشتی پور از او وقت خواست تا کمی فکر کنیم. او هم رفت و ما را تنها گذاشت. یکی باید خود را فدا کند! بعد از رفتن او نادر که مسئول بند بود، رو به بچه ها کرد و گفت: «باید یکی خودش رو فدای بقیه بکنه و نوشتن شعر را گردن بگیره البته این رو هم بدونه که ممکنه سالم به آسایشگاه برنگرده و شهیدش کنند» یکی از اسرای بی سر و صدا که به خاطر آرامش خاصش کمتر به چشم می‌آمد بلافاصله بلند شد و گفت: «من گردن می‌گیرم». او کسی نبود جز قهرمان دوران اسارت یعنی علی قزوینی پاسدار. او چون اهل قزوین بود به این نام معروف شده بود. این صحنه هرگز از ذهنم محو نمی شود! صحنه ای که او دستش را به سرعت بالا برد تا رقیب دیگری برایش در این عملیات شهادت طلبانه پیدا نشود تا خود شکنجه شود و ما شکنجه نشویم به قدری باشکوه بود که تا سالهای سال از خاطرم نمی رود. این صحنه من را به یاد روزهای عملیات می‌انداخت که برای عبور از میدان مین بچه ها از هم سبقت می گرفتند. ▪️علی را بردند... عراقی ها برگشتند و علی بی هیچ مقدمه و ترسی مسئولیت شعر را به عهده گرفت. عراقی ها او را بردند و ما را به آسایشگاه برگرداندند. هیچ صدایی از آن قلعه با چند صد اسیرش نمی‌آمد. دلهره و اضطراب امان همه را بریده بود. چرا صدای داد و فریاد علی نمی آمد؟ طبیعتاً بر اثر شکنجه باید داد و فریادی از او شنیده می شد. نکند در این مدت علی به شهادت رسیده باشد؟! گاهی صدای داد و فریاد بعثی ها می آمد. بعد از مدتی ناگاه صدای پایی در راه رو پیچید.. آزاده تکریت ۱۱ https://eitaa.com/taakrit11pw65
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💐 محسن جامِ بزرگ | ۳۴ نماز خواندن در حالت پشت به قبله در اردوگاه تکریت ۱۱ و در آسایشگاه .. جای من پشت به قبله بود، ولی باید نمازم را می خواندم. دو دست را روی زمین سرد سیمانی می زدم و با تیمم نماز می خواندم. تا آنجا که می شد مثل مرده ها سرم را رو به قبله می چرخاندم و الله اکبر می گفتم و نماز می خواندم. در نمازها متوجه شدم سربازی با احتیاط می رود و می آید و به من نگاه می کند. بالاخره به بهانه کمک نشست کنارم و همین طور که حواسش به اطراف بود، میان دماغی از من پرسید: نماز می خوانی؟! گفتم: آره. پرسیدم: مگه تو نمی خوانی؟! - نه اذیت می کنند. می زنند. - نترس، بخوان. عراقی ها هم مسلمانند، برای نماز تنبیه نمی کنند! خواستم دلش را قرص کنم وگرنه می دانستم چه خبر است. جو ترس و رعب و جاسوسی بر آسایشگاه سایه انداخته بود. نمازخوانها هم جرئت نمی کردند نماز بخوانند. مسئول ارشد آسایشگاه، کاظم، از بچه های عرب منطقه جنوب بود. چنان او اسیر عراقی ها بود که اجازه نمی داد کسی نُطُق بکشد. او آن قدر نامرد بود که خودش به نیابت از بعثی ها، بچه ها را به باد کتک می گرفت که مبادا بعثی ها خودش را نزنند. سرباز با نگرانی پرسید: اگر تنبیه کردند؟ گفتم: این همه جنگیدیم برای نماز و اسلام، کردند که کردند...! - چه طور وضو می گیری؟ - من که نمی توانم وضو بگیرم، همین جوری دست ها را می زنم زمین و تیمم می کنم، ولی تو باید وضو بگیری. - قبله، قبله چی؟ - من با این وضعم که نمی توانم برگردم رو به قبله. سرم را تا جایی که بشود سمت قبله می گیرم و نماز می خوانم. - قبوله؟ - آره ان شاءالله، خدا قبول می کند. خدا از هر کس به اندازه توان و وسعش قبول می کند.... او جهت قبله را هم از من پرسید و رفت. این پچ پچ چند دقیقه بیشتر طول نکشید. نمی دانم وضو گرفت یا تیمم کرد. بعد از ناهار که در اختیار بودیم، دیدم نشسته نماز می خواند. نماز مغرب را هم نشسته خواند. به بهانه ای صدایش زدم. آمد و نشست. پرسیدم: چرا نشسته می خوانی؟ - آخه! - نترس عزیز من، بایست بخوان تا ترس بقیه هم بریزد و جرئت کنند نماز بخوانند! به لطف خدا روحیه گرفت و نماز عشایش را ایستاده خواند. او که ایستاد، دو نفر دیگر هم خواندند، حتی ایستاده! جو‌ وحشت را خرد کردیم، نماز خوان زیاد شد نمازخوانها فردا شدند هفت هشت نفر برای نماز مغرب و عشا شدند پانزده نفر و به مرور بیشتر بچه ها در آسایشگاه بند چهار نماز خوان شدند. تعدادی هم نماز نمی خواندند که هیچ، فحش می دادند به نظام و مسئولین و بد و بیراه می گفتند. چه قدر از دستشان رنج می بردیم. تعداد نمازخوانهای اول وقت که زیاد شد، کاظم عرب اعتراض کرد که: نگهبانها می بینند پدرمان را در می آورند، چرا نماز جماعت می خوانید؟ - نماز جماعت نیست که اول وقت با هم می خوانیم. - با فاصله بخوانید، اگر راست می گویید. واقعاً نمی فهمید. فکر می کرد نماز جماعت می خوانیم. گفتیم: ببین در نماز جماعت یکی جلو می ایستد، می شود امام جماعت و مامومین شانه به شانه هم به او اقتدا می کنند. اینجا هر کس یک جا ایستاده و جدا نماز می خواند. هر طور بود فهماندیمش و او هم به ناچار کوتاه آمد. آزاده تکریت ۱۱ https://eitaa.com/taakrit11pw65
💐 محسن جام بزرگ | ۳۵ دردسر طاقت فرسای آمار آمارگیری در اردوگاه تکریت ۱۱ مثل ماری بود که هر روز نیشمان می زد. حسابِ من اسیر گچی هم پیچیده تر و سخت تر بود و بارم روی دوش رفقای اسیر. صبح که برپا می زدند، بچه ها باید ابتدا پتوها را تا شده کنار دیوار می چیدند و لباس های فرم زرد اسارت را می پوشیدند. سپس هر کس مودب و زانو به بغل و سر به پایین و بدون یک کلمه حرف می نشست جلوی پتوی آنکارد شده اش تا فرمان بشین آمار بدهند. پس از آمار داخل، اسرا برای هواخوری به محوطه آسایشگاه ها می رفتند. این انتظار گاهی چند ساعت آزار دهنده طول می کشید. بچه ها در داخل آسایشگاه در حالی که به ستون پنج نفره بودند شمارش می شدند. بعد از شمارش و دستور خروج، نفرات که از در خارج می شدند، یک به یک کابل هم می خوردند! سپس دو نفر برمی گشتند و مرا با پتو به داخل محوطه می بردند. نیروها طبق دستور، مجدد ستون پنج، جلو آسایشگاه یا بهتر بگویم آزارشگاه، به خط و مرتب می نشستند. دوباره زانوی اسارت در بغل می گرفتند و سرها را مثل کبوتری که سرش را از سرما داخل پرهایش می کند، تا لای زانوها پایین می بردند و جُم نمی خوردند. در همین حالت شمارش دوم آغاز می شد، مسئول آمار در بین ستون حرکت می کرد و می شمرد، واحد، اثنان، ثلاثه، اربعه، ریاضیاتشان هم ضعیف بود و یا به هم اعتماد نداشتند، زیرا شمارش در حین تعویض پست ها دوباره و گاه چندباره تکرار می شد. در این شمارش ها مانده به شانس هر کس کابل یا چوبی نصیبش می شد. تحویل دهنده می شمرد و می گفت: خمس و ثمانین، صِحَّه؟ و تحویل گیرنده با وسواس و دقت می شمرد و عدد را تایید می کرد یا دوباره می شمرد. به مرور عراقی ها یاد گرفته بودند وقت و بی وقت در آمارگیری بگویند: بشین بَنجات! بَنجات، یعنی پنج تایی،پنج تایی بنشینید. مسئول آسایشگاه از جلو نظام می داد و بچه ها به ستون پنج حرکت می کردند و در مقابل دستشویی می نشستند تا صف به صف به دست شویی بروند. حالا فرض کنید حدود هفت صد نفر در نود دقیقه چگونه باید کارشان را انجام می دادند؟! آزاده تکریت ۱۱ https://eitaa.com/taakrit11pw65
کد QR کانال خاطرات آزادگان جهت استفاده در انواع کاتالوگ و نشریات مکتوب کاغذی و کارت ویزیت
هدایت شده از علیرضایکه خانی
باسلام وعرض ادب برآزاده سرافراز ایران جان جناب سوسرایی عزیزوادمین محترم کانال ارزشمندخاطرات آزادگان سرافراز اینجانب مدتی است افتخارعضویت درکانال ارزشمندتان رادارم وهروزصبح ظهروشب دراولین وقت گوشی همراهم رابرمیدارم تاخاطرات آزادگان عزیزمان رامطالعه کنم وشبهانیزاگرخاطرات این عزیزان جان را مطالعه نکنم هرگزخواب ب چشمانم نمی آیدوپس مطالعه فکرم مشغول میشودباخودمیگویم این عزیزان چگونه باهمه ی شکنجه هایی ک میشدندزنده ب میهن بازگشتن هفته یپش پس ازبازیدازکانال باهمین افکاربخواب رفتم !!!!! درخواب جنگ ایران وعراق رودیدم منم به رسم وظیفه داوطلب ب جبهه اعزام شدم درمیدان نبردباسیدآزادگان حاج آقای ابوترابی آشناشدم وهمراهش بودم ک دراین عملیات من وحاج آقای ابوترابی به اسارت عراقیها درآمدیم ماراپس ازشکنجه های بسیارب مکان نامعلومی انتقال دادن وقتی من شکنجه میشدم میخواستم همه چیزرواعتراف کنم وقتی چشمم ب حاج آقاابوترابی می افتاد!!دردشکنجه رااحساس نمیکردم بلاخره این اسارت ماحدود۸الی۱۰سالی طول کشیدتاماراهمراه اسرای ایرانی ازادشدیم وب میهن بازگشتیم ملت ب استقبال ماآمده بودن چقدراین استقبال پرشوروزیبابود!!درهمین حال باصدای اذان صبح ازخواب بیدارشدم تواتاقم راه میرفتم سراغ جاج آقای ابوترابی رامیگرفتم تا۲روزپیش هنوزفکرمیکردم من اسیرعراق بودم ک آزادشدبودم ب خودم افتخارمیکردم که این ۱۰سال روتحمل کردم ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ بخاطرمطالب طولانی ازشماعزیزجان عذرخواهی میکنم ارادتمندشما علیرضاجعفری نیا ازشهرستان مرزی سرخس
کانال خاطرات آزادگان
باسلام وعرض ادب برآزاده سرافراز ایران جان جناب سوسرایی عزیزوادمین محترم کانال ارزشمندخاطرات آزادگان
با سلام و تشکر از هموطن عزیزمان، آقای یکه خانی( جعفری نیا) از سرخس، سپاس از همراهی شما و برای شما آرزوی توفیق داریم. مراقب سلامتی خود باشید. خدا حفظتون کند. حدیثی است که می فرماید هر کس به کاری راضی بود در آجر و ثواب یا عقاب آن شریک است و شما که با رنج آزادگان در آن دوران سخت اسارت احساس همدلی دارید ان شاءالله در اجر آن سهیم هستید. دعای ما و شما شامل اسرای جهان اسلام است که هنوز در زندان های رژیم صهیونسیتی و غاصب اسراییل و در بحرین و سعودی و دیگر نقاط جهان در غل و زنجیر و اسارت هستند. خدمتگزار شما: مدیریت کانال