#خاطره3
#شهید_سیداحمد_برقعی
🔸 یاد بگیریم از سیداحمد که یه دفتر داشت و اسم تمام رفقا و آدمهای دور و نزدیکش رو توی اون دفتر نوشته بود. یهجوری از این دفتر تعریف کردن که من بعید میدونم اسم رفتگر محل و سبزیفروش دورهگرد و واکسیِ سر میدون رو هم جا انداخته باشه.
🔹جلوی اسم آدما مینوشت که آخرین بار کی سراغی ازش گرفته. حالشو پرسیده.
مینوشت که یادش بمونه.
شما تصور کن یهجور بولت ژورنال برای حال و احوالپرسی از آدمهای زندگیش داشت.
🔸دست به نامه نوشتنش که معرکه بود و فرت فرت نامه مینوشت برای رفقای دور و نزدیک. خوش به حالیش برای رفقایی میموند که مثلا فقط از دور یه سلام علیکی داشتن و متعجب میشدن که عه!سید احمد براشون نامه نوشته!
تلفن میزد یه جوری ته و توی دلتنگی و دلیل ستاره سهیل شدن آدمِ اونورِ خط رو جویا میشد که طرف مات میموند چرا جلوی سیداحمد نتونسته دهنشو ببنده و هیچی نگه.
🔹یاد بگیریم از سیداحمد که این دفتر دائم ورق میخورد و تیک میخورد و دور اسمها خط کشیدهمیشد و کنار اسم آدما ستاره میومد.
رفیق بازی رو از سیداحمد یاد بگیریم که اهلِ این نبود که بگه فلانی چند وقته پیداش نیس، اما سراغی ازش نگیره.
#شهید_سید_احمد_برقعی
#بامرام
به قلم: سیده زهرا برقعی (باتشکر ازایشان بابت ارسال خاطره)
https://eitaa.com/taalighat
#شهید_سیداحمد_برقعی
#خاطره4
🔹رفتهبودند حوالی گنجنامه و شب شدهبود. یکی رفته باشد آنطرفها میداند آنجا میان کوه و کوچهباغهای مسیر پر از سگ و شغال است. حالا آن سالهای قبل، لابد مسیر، کم رفت و آمدتر بود و سگها وحشیتر و آدم ندیدهتر بودند. احمد با رفقا توی ماشین نشستهبود و سگها ماشین را دوره کردهبودند. احمد اصرار میکرد در را باز کند و به رفقا میگفت بروید بیرون ماشین.
🔹 رفقا سفت دستگیرهی در را چسبیده بودند و لرز برشان داشتهبود که احمد مگر جنّی شده؟ کدام دیوانهای میرود بین این سگهای وحشی؟
حسابی که ترس افتاد توی جان رفقا، احمد زد زیر خنده و نقشش را شکست.
-: چِت شده بود تو؟ اموات آمرزیده! مگه از جانمان سیر شدیم بپریم وسط سگها؟ مگه دیوانهایم چهاردیواری ماشین را ول کنیم؟
🔸 احمد خندان گفت: آهان این شد حرف حساب! #ولایت_فقیه، مثل این ماشینه. تا هست ایمنیم. اگر بزنی بیرون، گرگها و سگها تکه پارهات میکنند.
#شهید_سید_احمد_برقعی
#ولایت_فقیه
به قلم سیده زهرا برقعی (باتشکر از ایشان بابت ارسال خاطره)
https://eitaa.com/taalighat