کانال طاهره سادات ملکی
خون تو سبز است آلاء!
آلاء شهید شده
اما غزه پر است از امیدواری چشمهایش...
23.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
《وقتی میگیم خانهداری خیال میکنند میگیم تو خونه بنشینید هیچ کاری نکنید، هیچ وظیفهای انجام ندید...》
#بیانات
#زنِ_خانهدار
@tahere_sadat_maleki
{ ﷽ }
شب به شب
با مرور خاطرات اربعین
_بهترینِ روزهای این زمین_
از خودش سوال میکند
عاشقانه سوی جاده میرود؟
در مسیر آسمان پیاده میرود؟
در دلش،
بطریِ
داغدار آب
_یاد دستهای ناامید آفتاب_
رود رود گریه میکند...
بند بند پیکرش
روضه خوان شدهست:
"یک نفر عبا بیاورد
لحظههای ابری اذان شدهست... "
گیره های مو
در شب سیاه جیب های او
گریههای دختریست
مو به مو
تار و پود او
دستهی عزا شده
سینه اش پر از غمِ
کربلا شده
کولهپشتیام
گوشهی کمد
بغض کرده است...
کربلا نمیرود؟!!!
#طاهره_سادات_ملکی
#اربعین
@tahere_sadat_maleki
1.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره استاد فرشچیان از عنایت امام رضا علیه السلام و طراحی ضریح
#استاد_فرشچیان
@tahere_sadat_maleki
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
21.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘 داستان بانوی مجاهده فخر السادات طباطبایی
🎙 توصیه حجتالاسلام راجی به مطالعه کتاب #ام_علاء
🌷روایت زندگی پرفراز و نشیب یک خانواده انقلابی که همهچیزشان را فدای اسلام کردند. داستان زندگی مادری که نهایت ایثار و گذشت بود.
ثبت سفارش: 👇
https://manvaketab.com/book/391366/
🌐 کد تخفیف: ۲۷
🛒 مراجعه حضوری: قم خیابان معلم مجتمع ناشران طبقهی همکف فروشگاه نشر شهید کاظمی
⏰ساعت کاری: ۸:۳۰ صبح تا ۸ شب
۰۲۵۳۳۵۵۱۸۱۸
🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1
سلام ای واژه های روشن تلقینِ در گوشم
زیارتنامهی آرام آهنگینِ در گوشم!
#طاهره_سادات_ملکی
#مثنوی
برای آن روز وعده داده شده
که بر شانهها میروم و هوا پر است از "به عزت و شرف لا اله الا الله"
بعد عطر عبایی نسیم میشود و صورتم را نوازش میدهد...
و امید باران میشود بر برهوت ناامیدیها...
انشالله
دوباره ابرم و دلتنگ سوی نور می آیم
پر از بارانم و از دور دور دور می آیم
کم آوردم کم آوردم کم آوردم کم آوردم
ببین در کولهبارم قدر یک دنیا غم آوردم
به روی شانهها می آیم و دلتنگیام کم نیست
کسی جز تو پناه بیپناهیهای اشکم نيست
فراری از حصار تن جلوتر میدوم از خود
به سوی باغ آغوش تو، با سر میدوم از خود
پر از بغضم به قدر جانمازت در بیابان ها
پر از آهم به قدر روضهها وقتی که ریانها...
دوباره خاطراتم با نسیمی میرسد از راه
غمِ شادی کنارم مینشیند لحظهای کوتاه
چه شوقی میچکید از چشمهای مادرم آن روز
که میآورد با خود کودکش را تا حرم آن روز
منم، من!! کودک قنداقهپوش کنج آغوشش
همانی که کنار تو اذان گفتند در گوشش
چه شادم میدوم تا آسمانها با کبوترها
چه غمگینم از اینجا میروم با بوسه درها
و لِی لِی میرسم تا مأمن آبا و اجدادی
کنار خندهی شمشادها در صحن آزادی
چه رنج دلنشینی: گریه های آخرم اینجاست
چه اقبال بلندی: سایهبان پیکرم اینجاست
حریر روی تابوتم همیشه بر سرم بوده است
که سوغات حرم بودهست، ارث مادرم بودهست
خداحافظ نم اشکم کنار پنجره فولاد!
خداحافظ غم شیرین روضه کنج گوهرشاد!
خداحافظ بلور استکان مِی در این دربار
خداحافظ بهشت چایخانه! میروم این بار
سلام ای سرمه دان کفشداری! کیمیا داری؟
برای دیده ی تاریکم امشب توتیا داری؟
سلام ای واژه های روشن تلقینِ در گوشم
زیارتنامهی آرام آهنگینِ در گوشم!
سلام ای اولین دیدار ای شیرینی بسیار
سلام ای آخرین دیدار! آه ای لحظهی دشوار!
سلام ای "یا رضای" حک شده بر روی انگشتر
سلام ای آفتاب لحظههای ابری آخر
#
نسیمی میوزد عطر عبایی میرسد از دور
عجب صوت خوشی... دارد صدایی میرسد از دور
#طاهره_سادات_ملکی
#شعر_رضوی
#مرگ
🍃اگه حرفی داشتین اینجا میشنوم
@tahere_sadat_maleki
میروی میروی ولی ای ماه
من دلم پیش روضهها گیر است
شب به شب دسته ی طُوَیریجان
در سرم گرم طبل و زنجیر است
پ.ن:
من کتیبه کتیبه دلتنگم
ماه پر آهِ من خداحافظ ...
@tahere_sadat_maleki
{ ﷽ }
قبل از اینکه ماه محرم برسد ابر بودم، یک عالمه بغض نشسته بود در گلویم و هیچ جوره باز نمیشد. دلم خوش بود به مجالس روضه، منتظر بودم سیاه کتيبهها را به در و دیوار خانهام بزنم، بعد هر وقت دلتنگ شدم زل بزنم توی صورنشان و ببارم یا بروم گوشهی یک روضه بنشینم و چادرم را بکشم بر سر گریه و یک دل سیر اشک بریزم.
محرم رسید. روز اول رفتم مسجد محله روضه که شروع شد چراغها را خاموش کردند تا آمدم حس بگیرم و به چشمهایم التماس کنم که گریه کنند امیرحسین از توی بغلم بلند شد و رفت قاطی جمعیت، اشکهای نیامده را پاک کردم و راه افتادم دنبالش، روضه تمام شد و من هنوز داشتم دنبال امیرحسین راه میرفتم، مواظب بودم ناخواسته بچهای را نزند، هل ندهد، شیشهی کسی را نگیرد و نزند زیر گریه تا مجلس بهم نخورد و هزار جور کار دیگر نکند. وقتی برگشتم خانه رمق برایم نمانده بود، از روضه چیزی نفهمیده بودم و دلتنگتر از قبل بودم.
روز بعد رفتم یک روضه خانگی، آنجا هم مواظب سکوت مجلس و ... بودم و باز هم روضه را نفهمیدم.
هر روز من همین بود، روضه نمیرفتم و یا اگر میرفتم داشتم قاطی بچهها شعر میخواندم و بازی میکردم و وساطت میکردم تا دعوایشان نشود و...
شب آخر به یک روضه خانگی دعوت شدیم. از قبل به دلم وعدهی یک دل سیر گریه داده بودم. همسرم منبر رفت و بعد شروع کرد به روضه خواندن، تا گفت: السلام علیک یا اباعبدالله، دانههای اشک سُر خوردند روی صورتم و مثل یک رود خودشان را رساندند به لبهایم، شیرینی اشک شور به زبانم مزه کرد، آمدم چادرم را بیاندازم روی سرم که دیدم امیرحسین دوید بغل همسرم و یک راست رفت سراغ عمامهاش، مثل یک باز شکاری پریدم و گرفتمش، گریه افتاد و زد به سیم آخر، تا مجلس را آرام کنم بغلش کردم و رفتم توی حیاط، نشستم به کلاغپر بازی کردن!
بعد از روضه همه رسیدن ماه ربیع را به یکدیگر تبریک میگفتند. قاطی شلوغی امیرحسین را سپردم به همسرم .
رفتم تا خودم را یک گوشه گم کنم
چشم چرخاندم و یک گوشهی دنج، توی یکی از اتاقها پیدا کردم و نشستم یک دل سیر برای دو ماه گریه نکردنم گریه کردم...
سبک که شدم آمدم بیرون، تبریکها به جانم نشست...
شکر خدا را که در پناه حسینیم...
🍃اگه حرفی داشتین اینجا میشنوم
#سخت_شیرین
@tahere_sadat_maleki