eitaa logo
-طَلَبِه‌ْمُجْاٰهِدْ-
538 دنبال‌کننده
973 عکس
723 ویدیو
11 فایل
"بسمِ رَبِّ کعبه" _کانال شیخ الف -کاف✨ _طلبه؛مشغول کار فرهنگی و جهادی _فعال رسانه _نویسنده و شاعر 📝 _کپی ؟با ذکرِ صلوات حله :) -جَهتِ نظراتِ ارزشمندتون:🪴 https://daigo.ir/secret/5924583088 روبیکامون: rubika.ir/tallabeh313
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ استاد با زبانِ شیرین میگفت : حیاتِ برگ به اتصالِ او به ریشه است. زمانی که رابطه اش با ریشه قطع شود برگ به مرور زمان رنگ عوض می‌کند و بعد می‌خشکد. یعنی برای ترمیم خود و قد کشیدن و گل دادن محتاجِ ریشه‌ است و بدونِ آن وجودش طراوتی نخواهد داشت. مثَل آدمی هم همین است. تا زمانی که دل و جان و قلب و روحش متصل به امام باشد. حیاتش هدفمند و رشد دهنده است. اما درست از زمانی که رابطه‌ی امام و انسان قطع بشود، آدمی در دام بلایا و مشکلاتِ عمیقی می‌افتد که به مرور چنان برگی زرد بی‌جان و بی‌فایده در گوشه‌ای از این دنیا می‌افتد. خواندن زیارت آل یاسین در هفت روزِ هفته سفارش استاد بود برای آنکه رابطه قلبی و دلیِ با امام عصر ایجاد بشود. علی علیه السلام : ما ریشه‌ی درختیم و شیعیانِ ما شاخه‌های آن هستند . پ.ن: با دیدن گل و گیاه‌هایی که تو خونه دارم، یاد این جملات و نکات ارزنده استاد حسن محمودی میوفتم و ناخودآگاه میگم یاصاحب‌الزمان :) خودت دستمونو بگیر تا دل و جانمون از محبت تو خالی نشه. که حیاتِ ما متصل به حب شما و خاندانِ شماست.
بزرگ‌ترین ثروتی که پدر و مادرها میتونن به فرزندانشون ببخشن آداب معاشرته -[ پزشکِ بی ادب در جامعه جایگاهی نداره، جای مهندس بی ادب در قلب مردم نیست.. ] اگر در حال تحصیل هستید، اگر شاغلید، اگر متاهلید، اگر مادر یا پدر هستید؛ قبل از وقت گذاشتن برای هر مساله دیگه ای که فکر می‌کنید مهمه برای ادب و آداب معاشرتتون وقت بزارید. انسانِ با ادب هم در قلب مردم جا داره و هم وقتی حرف بزنه همه برای کلمه به کلمه حرفهاش احترام قائلن.
‌ پیش از آنکه بخواهم مجریِ آن محفل بزرگ باشم؛ روزی‌ام شده بود تا غریب به دور روز ( و نه دو روزِ کامل ) در شهر مقدس قم نفس بکشم. آن شب، وقتی دور میدان هفتاد و دو تن ایستاده بودیم؛ باران شدیدی شروع به باریدن کرد. به طوری که حرکت ما به سمت اصفهان را حوالی نیم ساعت به عقب انداخت. همانجا در کنار میدان و خیره به خیابان به سختی بغضم را فروخوردم تا کسی نفهمد که تا چه اندازه مغمومم. و من اندوه داشتم برای خاطر آنکه قلب و روحم حاضر نبود از این شهر دور بماند. اما چاره ای نداشتم. تنها کاری که از دستِ دلم بر می‌آمد آن بود که دعا کند روزی در این خاکِ بی‌همتا نفس بکشد و روزگار بگذراند! چند هفته بعد از آن زیارت دلچسبی که در قم تجربه کرده بودم؛ اتفاق مهمی برایم رقم خورد و آن اجرای صحنه در محفلی بود که مهمان ویژه‌ی آن فرزند عزیز حاج قاسم بود. بعد از اتمام مراسم قلبم پیش از هرچیز ناگهان پرکشید هوایی شد. انگار کسی از قم مدام من را صدا میزد و انتظارم را می‌کشید! همانجا و در هیاهوی سالن همایش، از خدا طلب کردم که به زودی های زود زندگی در قم را روزی‌ام کند. از آن روزها و فراقی که در قلبم احساس می‌شد؛ دو سالی می‌گذرد... حالا همانجایی هستم که روزی انتظارش را میکشیدم‌. همانجایی نفس میکشم که در قنوت نمازهایم‌ آرزویش میکردم. و اینجا بهشتِ زمین است. در وصف این شهر مقدس قلمم محدود است و زبانم بند ‌می‌آید. صبر، آدمیزاد را به آن‌چه می‌خواهد می‌رساند. و نه فقط صبر بلکه توکل و توسل نیز (:
‌ تا چشم فرو بستیم صبح از را رسیده بود و تا چشم باز کردیم شب کنارمان نشسته بود و نیشخند میزد. حکایت زندگی انگار همین است. گذشتن و دویدن و نرسیدن و رسیدن‌های ناتمام. آدمیزاد در این جهان پهناور هر اندازه که بیشتر تلاش کند، زودتر به آخر ماجرای حیات خویش می‌رسد... انتهای مسیر خوش است اگر هدف انسان والا باشد و عمر را صرف محبوبی لایق کرده باشد. واِلا به نقطه‌ی پایان که برسد جز کوهی حسرت و بغض و اندوه، چیزی در دست ندارد. ثروت انسان به ایمان و اعتقاد اوست. به حیا و عفت و ادب او در طول حیات خویش. وگرنه تمام این دنیا را هم که به نام آدمی بزنند در انتهای مسیر پشیزی نمی‌ارزد. خوشا به حال بزرگانی که گرگ و میش هوا را دیدند و به عبادت پرداختند و تا بلندای شب به کار و جهاد و رسیدگی به امور جهان اسلام پرداختند. حیاتِ آدمیزادانی‌ چون من که مفت نمی‌ارزد! این خوردن ها و خوابیدن ها و بی‌دغدغگی‌ها آخرت و عاقبت انسان را به نقطه‌ی منفوری می‌کشاند. خدا به خیر کند!
تا حالا فکر کردی چرا خدا همه‌ی ما آدم‌هارو متفاوت از همدیگه آفریده؟ همه‌ی ما باهم فرق داریم حتی اگه از یک خانواده باشیم! از لحاظ ظاهری گرفته تا اخلاقی و اعتقادی .. امروز که درگیر روزمرگی‌ها بودم، وقتی به صورت خودم توی آیینه نگاه می‌کردم این نکته ای که الان میخوام بهتون بگم نظرمو جلب کرد. خدا ما آدمارو با هزار جور تفاوت سلیقه و تفاوت چهره خلق کرد! و این میتونه یه نشونه و یه درس از طرف معبود باشه. اینکه قرار نیست ما آدمها شبیه به هم زندگی کنیم و هممون جنس موفقیت ها و انتخابهامون یکی باشه. قرار نیست خودمونو با بقیه مقایسه کنیم و حسرت داشته ها و نداشته های دیگران رو بخوریم. چون ما خاص، خلق شدیم. خدا برای هرکدوممون به صورت جداگانه وقت گذاشته و خلقمون کرده.. قدردان خدا باشیم و بدونیم با همه‌ی هنر و حرفه و شغل و رشته‌ای که داریم در جایگاه خودمون منحصر به فردیم‌ و قرار نیست شبیه کسی زندگی کنیم :) تو باید بهترین خودت باشی. همین
‌ امشب که رفته بودم حرم، یاد حرف استاد محمودی بزرگوار افتادم که میگفتن هرچقدر که حوصله دارید دعا بخونید. مثلا هربار یک بند از دعای جوشن کبیر رو با ترجمه بخونید و کیف کنید. لازم نیست به خودتون سخت بگیرید و مثلا شبهای جمعه بشینید همه‌ی دعای کمیل رو با بی میلی بخونید. عوضش یک خطشو با عشق زمزمه کنید. منم امشب جوشن کبیر رو خوندم. فقط یک بندش رو :) و رسیدم به این عبارت که حسابی حال دلمو عوض کرد [ یا صاحِبی عِندَ غُربَتی ]
-طَلَبِه‌ْمُجْاٰهِدْ-
‌ اینجا که من نشسته‌ام، مقدس و منزه است. حال و هوایش به طرز عجیبی بوی بهشت می‌دهد و دردهای آدمی را التیام می‌بخشد. اینجا که من نشسته‌ام، عده‌ای نماز می‌خوانند. عده‌ای محراب را بوسه‌باران می‌کنند. عده‌ای غرق تماشا هستند و عده‌ی دیگری چون من، محو خیالاتند. کنجِ کنجِ کنجِ مسجد جمکران نشسته‌ام، درست جایی که کسی نمی‌تواند مرا ببیند و من اما خیره به همه‌آدمها به تمام فضای زیبایِ مسجد اشراف دارم ..‌ در نزدیکی های من خانم جوانی اشک می‌ریزد و آهسته آهسته با مولایش نجوا می‌کند.‌ نمی‌دانم چه می‌گوید؟ چه میخواهد؟ اصلا چیزی می‌خواهد؟ برای خاطر خواسته و مراد دلش این‌طور ناله سر داده است؟ غصه اش غصه‌ی دنیاست یا دردِ فراق مولای‌مان مهدی، روی دلش سنگینی می‌کند؟ نمی‌دانم. . و چه خوشبخت است اگر دلواپسی و اشک و ناله‌اش برای آن باشد که بخواهد ظهور حضرت حجت به تعجیل بیافتد‌‌ . راستی! قدیم‌ترها از بزرگ‌تر ها میشنیدم که می‌گفتند آدمیزاد اگر درد بزرگی داشته باشد؛ درد های کوچک و ریزه ریزه‌اش را رها می‌کند و می‌چسبد به همان زخم عمیق‌تر... و برای بهبود همان زخم می‌دود و تلاش می‌کند. من اما مانده‌ام در کار آدمها، چطور می‌شود درد به این بزرگی را داشت و برای چیزهای کوچک و بی‌اهمیت دنیا ضجه زد..؟ مگر نه آنکه قلب ما می‌تپد به عشق مولایمان مهدی و مگر نه آنکه زنده‌ایم و نفس میکشیم و روزگار می‌گذرانیم به عشق دیدار یار غایبمان که بی‌همتا ترینِ آدمهاست؟ پس کجاست اشک ها و ناله ها و التماسهایمان در پیشگاه خداوند؟ چرا نمیمیریم از غصه‌ی کودکان فلسطینی که اگر ظهور منجی عالم بشریت اتفاق می‌افتاد دیگر لازم نبود که تا به این اندازه رنج و سختی را تحمل کنند ..؟ خسته ام‌. خسته از خودم و تنی که چسبیده به دنیاخواهی و ذلت امانش را بریده. کاش خدا به ما طعم شیرینِ عشق و محبتِ حقیقی امامِ عزیزمان را بچشاند تا رهایمان کند از تلخی روزگار و دردهایش :) | |
‌ وقتی اولویت حیاتَت‌ در این دنیا، رضایت شد؛ وقتی تنها برای خاطرِ لبخندِ ایشان روزگار گذراندی و عمر را فدا نمودی، آن وقت شیعه‌ی حقیقی هستی. هرآنچه غیر او و رضایتش در قلبت سبز شد و جوانه زد؛ علف هرز است و باید نابودش کنی! بسیاری از تکَلُف‌ها و سختی‌هایی که در زندگی بر خودمان، خانواده‌مان، همسرمان و فرزندانمان تحمیل میکنیم، ریشه اش همین فاصله‌های زیاد بین دل و قلبمان با امام عزیزمان است... مهمان می‌آید، چند مدل غذا و دسر آماده می‌کنیم؛ برا طبق نظر و حرف و خواسته‌ی مردم خانه و زندگیمان را طراحی میکنیم؛ با مد پیش می‌رویم و مشویشم که مبادا لحظه‌ای از اطرافیانمان در مسائل مادی عقب بیافتیم.. همه و همه اش تکَلُفی بیجا و عبس است! عملی‌ست بیهوده و دنیایی که جز شرّ و بدی نتیجه‌‌ای ندارد. دل باید متعلق باشد به امام زمان و تنها به خواسته‌ی او بیاندیشد! والا به قول استادمان چه اشکالی دارد اگر میهمان که آمد و بر سر سفره نشست؛ همان غذایی را برایش بیاوریم که در خلوت خودمان میخوریم؟ چه اشکالی دارد اگر جهیزیه دخترمان را اسلامی تهیه کنیم و به تجملات بی پایه و اساس بها ندهیم؟ چه اشکای دارد اگر عروسی‌ هایمان را در تالارهای میلیاردی نگیریم و طبق آنچه در عرف، ارزش شده است عمل نکنیم؟ رضایت مولایمان مهدی، رضایت خداوندگار عالم است و خدا امر فرموده به قناعت و تقوا و دوری از تجملات دنیایی... کمی نزدیک تر به آسمان باشیم! زمین و زمینی‌ها بمانند برای همین دنیایی محدود.
‌ انگار خدا، او و من را یکبار آفریده بود. و در زمانی متفاوت در خانواده‌ای جدا و در محلی دیگر به زمین فرستاده بود. تا بعد از گذشت سالیانی دراز ، در این جهانِ پهناور به دنبال یکدیگر بگردیم و با اشتیاقِ بی حد و اندازه همدیگر را پیدا کنیم. و بشویم مجنون و لیلای قصه‌ی خودمان تا برای هم شعر بسراییم و دستانمان را در هم گره بزنیم تا برای رسیدن به اهدافمان زور بازوی بیشتری داشته باشیم. اصلا خدا می‌دانست که ما باهم کامل‌تر و بالغ‌تر و هدفمند‌‌تریم. ما به هم رسیدیم و آن‌وقت بود که تازه توانستیم معنای عشق را درک کنیم. و روایت کنیم سال‌های بی‌هم بودن را برای‌ هم. جریان زندگی بعد از رسیدنِ دو نیمه‌ی کامل کننده به یکدیگر طور دیگری یه جریان می‌افتد. و من در کنار نیمه‌ی دیگرم در اقیانوس پهناور زندگی درحال گذر عمر هستم . و کأنّ وُجودك وسیلة لحُبّ الحَیاة و انگار که بودنَت راهی‌ست برای دل بستن به زندگی ..
-طَلَبِه‌ْمُجْاٰهِدْ-
‌ من تمام جزئیاتِ خانه‌مان را دوست دارم. به کتابخانه‌ای که به طرز عجیبی از همه‌ی میهمانان ما دلبری می‌کند، به گلهای پتوسِ ظریف و سبزم که هرکدامشان در گلدانی نشسته‌اند و زیبایی نور را در خانه چند برابر می‌کنند. به پرده‌های سفید خانه که اجازه می‌دهند آفتاب، به راحتی از آنها عبور کند و روی فرش طرح دل انگیز روشنایی را بیندازد. به پرچم سبز السلام علیک یا امیرالمونینمان‌ که روی دیوار جلوه‌ی متفاوتی دارد و هروقت دلم از آدمها می‌گیرد؛ نگاه کردن به آن سبب دلگرمی‌ام می‌شود. به قاب عکس حاج قاسم عزیز روی اصلی ترین دیوار خانه، که ناخودآگاه هرروز چندین بار نگاهش میکنم و برایم یادآوری می‌شود که در این دنیای پر زرق و برق من هم رسالتی دارم و باید سرباز سردار دلها باشم. به دفتر خاطراتم، دفتر شعرم، دفتر برنامه‌ریزی‌ام، دفتر روزمرگی و به کتاب‌های شعرم، به بیست و هفت جلد کتاب تفسیر نورِ همسرم و به تمام گلهایی که روی فرش خانه‌مان نقش بسته‌اند، به تلفن خانه‌مان که مشتاقم زنگ بخورد و من با آدمِ پشت خط ساعت‌ها گفت و گو کنم، به صدای رد شدن ماشین‌ها و آدم‌ها از کنار پنجره‌‌مان، به حیاطِ کوچک و پله‌های همیشه پر از برگِ آن، به صدای قل قل سماور، و به تمام آنچه که در خانه‌ی‌ ما وجود دارد علاقه دارم. من تمام جزئیات را دوست دارم... جزئیاتی که در این روزهای گره خورده با تکنولوژی، دیگر به چشم کسی‌ نمی‌آید. خانه‌ی ما پر از سادگی‌ های عاشقانه‌ست. و من همین ساده بودن را خواهانم ... ✍🏻
‌ نمیدانم چندساله بودم که برای اولین بار فهمیدم عاشقم. اما هرچه به یاد دارم از این عشق، متصل به قدیم الایام و دوران کودکی‌ام می‌شود. یعنی انگار همان روز تولدم این عشق را فهمیدم و با همین محبت عمیق قد کشیدم. امشب وقتی کنج مسجد نشسته بودم و با یا علی گفتن های مداوم اشک می‌ریختم، به سال سختی فکر میکردم که دارد به پایان می‌رسد. سالی که همه‌اش از دست دادن بود. و انگار شب قدر می‌آید که تمام این غم‌های کهنه‌ی ریشه کرده‌ی سخت و جان فرسا را از دل آدمی بشوید و ببرد‌. حالا انگار کمی سبک تر از تمامِ این ۳۶۵ روزِ به سر رسیده ام. و چه سالی‌ست سالی که با محبت و عشق به مولا علی شروع بشود و عهد های عارفانه در آن شکوفه بزند .... |
بگو به مرگ بیاید کمی قمار بکنیم...