آدم تا بچه است حوصله نداره تنهایی بازی کنه، دنبال یه دوست میگرده تا بازیش رو شور و هیجان بده. یه دوستی که زیاد هم اهل دعوا و تنش نباشه. وقتی نوجون میشه بازی اصالتا هست، اما دلش یه دوست همراه میخواد تا حرفایی که ذهنشو پر کرده و محبت ها و رنج هایی رو که توی دلش جا گرفته با اون تقسیم کنه. دوستی که خیلی نفی و ردش نکنه. جوون که میشه می بینه زندگی نه بازیه و نه دغدغههایی که با چند ساعت رفیق بازی تموم شه. زندگی یه مسیره که تویه مدت زمان باید طی بشه. مسیرشم خیلی مبهمه. ظاهرا برنامه ریزی برای یه مدت طولانی، چه درسی، چه کاری، چه جسمی... اما واقعیتش اینه که وقتی نمیدونی فردا زندهای یا نه، ابهام زندگی نگهت میداره...
زمان تو را همراه خودش میبرد چه بخواهی چه نخواهی. هر چند می توانی تنظیمش کنی و این تنظیم بسته به دست تو، به فکر تو، به تلاش توست. من مجبورم که روحیات جوانی ام را داشته باشم، اما می خواهم این روحیات را در قالبی بریزم که زیباتر از آن نباشد.
انسان مجبورِ مختار است که باید تلاش کند در فصل بهار و زمین حاصلخیز و سرسبزش بتازد، وگرنه دچار کویری می شود پر از برهوت. با روزهای سوزاننده و شبهای منجمد کننده اش و می سوزد و خاکستر می شود ما بر باد می رود.
دوست دارم بخوابم ساعتها؛ اما دنیا افتاده روی دور تندش. منتظر من هم نمی ماند. نمیدانم قبلاً هم به همین سرعت میگذشت یانه. خوب که زیر و رو می کنم می بينيم گذر زمان ثابت است و آن هم طبق سنت خودش دور تند تند تند، ولی این که من در آن حس های متفاوت دارم، دقیقا به خاطر همین حال و هوای خودم است که یک ساعتش کش می آید به اندازهی ده ساعت؛ و گاهی مثل حالا چنان تند می گذرد که حد ندارد.
زندگی یک رنگ نیست. چهار گوش هم نیست. دایره است.
قوس و قزح دلربایی داره. بین فضای آفتابی و بارانی محشری است.
اما همهی رنگهای زندگی مثل رنگین کمان روشن نیست. بعضی وقت ها رنگ تیره هم داره.
اما وسعت رنگین کمان رو داره. از این سر دنیا تا اون سر دنیا کشیده میشه. هرکسی میتونه قلمو برداره و بالا پایین رنگ ها رنگ مورد علاقهی خودش رو بزنه. از وسعتش استفاده کنه. دلیلی نداره که در فضای کوچکی، خودش رو مجبور و محصور کنه و بعد هم غصه بخوره.
خیلی وقتها میشه یکی قلمو دست میگیره و بالا و پایین رنگین کمون زندگی رو رنگی میزنه که خودش می خواد. تو هم مجبور میشی تحمل کنی.
هر وقت کسی اجباری رنگی به رنگین کمانت اضافه کرد، منفعل نگاهش نکن، یک تدبیری به خرج بده تا قوس و قزحش رو، جای اون رو، میزان رنگش رو و ترکیب بالا و پایینش رو خودت انتخاب کنی. منظورم اینه که در عین هر اجباری یک زاویه هایی اختیاری هم بازه بستگی به خود آدم داره.
_اما من همه رنگ هایش را دوست ندارم.
تمام معادله های معمول را به هم میزنید.
_معادله ها رو آدمها خودشون می نویسن و بعد هم به جامعه تحمیل می کنن.
مهم اینه که آدم خودش مجهول معادله قرار نگیره.
پیش خودم فکر می کنم که همهی انسانها هم معلوماند، هم مجهول. میشود با معلومات به راحتی حل مجهول کرد. فقط متحیرم از جنگ و دعواهایی که کار راحت رو سخت میکنه.
شب وقتی نخواهد تمام شود، نمیشود. حالا تو به هذیان گفتن و تشنج هم بیفتی، زمین سر صبر بر مدار خودش میچرخد. بمیری هم مشکل شخص خودت است! زمین یک تکلیف و یک برنامهی مشخص دارد. غیر از آن هم عمل نمیکند. انسان زبان نفهم است که دستورالعمل و برنامهای را که دارد کنار گذاشته و پر ادعا میگوید که خودش میفهمد چگونه زندگی کند. اولین کاری که میکند حذف خالق است. بعد که به برنامهی دستنویس هوس آلود خودش عمل کرد، میافتد به ايدز و آنفولانزای خوکی و قتل و دزدی و طلاق و قرص افسردگی و چه کنم و چه کنم و باز صدای التماسش به خدایی بالا میرود که تا حالا برایش نبوده و حالا که محتاج میشود میباید باشد.
آدمی که با خودش صادق نباشه، ضرر میکنه. نمیشه بر اسب رویاها سوار شی و به تاخت بازی به جایی که نیست. روح رو نمیشه مثل صورت رنگ کرد. سبزه را سفید، سفید رو برنزه قالب کرد. روح زشت رو با صورت رنگ کرده نمایش دادن حماقت است.
میدونستی معجزهی صورت آدم ها چیه؟!
معجزهی صورت که حالاییها میگن ... روانشناسی چهره است.
معجزهی صورت؟!
ترس، حرص، لجاجت، خستگی، عصبانیت، بی حوصلگی.
هر کدوم صورت رو یه جور میکنه.
محبت، دلسوزی.
اینا هم مدلای مختلف دارند، خب؟
نه اینجا نه. توی دستهی اول هر کدوم یه قالب دارند و آدم تشخیص میده. ولی دستهی دوم یک نقاب بیشتر نداره. اون هم محبته. خیلی تشخیص سخت میشه. آدم دور میخوره.
مادر بزرگ گاهی که پاهای پدربزرگ رو چرب میکرد و آرام آرام ماساژ میداد، میگفت:
سختی دنیا مثل این دردا میمونه. اگه به موقع چرب کنی و دستمال ببندی زود برطرف میشه. نباید بزاری کهنه بشه که درد سوارت بشه.
پدربزرگ هم با بدجنسی میگفت: نه خیر باباجون! دستی که ماساژ میده هم مهمه. باید اهل حق باشه، والا دکتر زیاد و نسخه زياد. شاید این ماساژ دادن با درد همراه باشد، اما درمان کننده است.
صبر خوبه اگه بخوای که اهلش باشی! با خودش تامل میاره و آرامش و بعدش هم شیرینه، چون تو بی خطا عبور کردهای. کمکت میکنه که نخ تسبیح زندگیت رو خودت دونه دونه پر کنی و سر آخر گره بزنی.