eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
میان‌ دود و خاکستر رها می‌بینی‌، ای‌کاش‌ زمین‌ قدری‌ فرومی‌برد غم‌های‌ زمان‌ را خیالت جمع! روزی‌ می‌رسد، مردی‌ می‌آید که می‌گیرد از این‌ نامردها تیر و کمان‌ را... 🍂 شاعر: مریم کرباسی
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش اول @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش اول @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش اول چند روز قبل، یک زنِ ایرانی و هم‌سر لبنانی‌ش توی منطقه‌ی جونیه‌ی لبنان، شهید شدند؛ با شلیکِ پهپاد. ظاهرا اسرائیل این روزها علاقه‌ای ندارد که تا پاسخ احتمالی‌اش، تنشِ دیگری با ایران داشته باشد که "پاسخ" تلقی شود؛ اما خبر شهادتِ این زنِ ایرانی را می‌توان پرچم کرد و بالا برد‌ و برای دشمن هزینه ساخت. توی فضای مجازی که چرخ می‌زنم احساس نمی‌کنم که این موضوع خیلی جدی گرفته شده باشد. این‌جا می‌گویند پیکرِ شهیده کرباسی را می‌خواهند ببرند ایران؛ خدا کند! شاید پیکرِ شهید به وضعیت موجود تکانی بدهد. این‌جا خیلی‌ها فکر می‌کنند که واکنش دولت به شهادتِ این زوج، کافی نبوده؛ باید قوی‌تر عمل می‌کردیم و موج می‌ساختیم. حالا که حرفِ دولت است این را هم بگویم که واکنش دولت به زدنِ ویلای نتانیاهو هم خوشایند نبوده. خود حزب‌الله هنوز رسما مسئولیت ماجرا را نپذیرفته. اگر کارِ حزب‌الله باشد که هیچ اما ممکن است خود اسرائیل نقشه‌ای کشیده باشد. به هر حال، این که ایران بگوید، "ما نبودیم ها" یک طوری است؛ یک طوری که حاکی از خوف است. این جنگ ممکن است حالا حالاها طول بکشد و باید برای واکنش‌های این مدلی سیاست به‌تری داشته باشیم؛ باز هم هرطور دوستان صلاح می‌بینند! القصه؛ دیروز، خانم ملک‌ناصر را دیدیم؛ از دوستانِ لبنانیِ شهیده کرباسی. سه سال با شهید، آشنا بوده. می‌گفت آخرین‌بار یک هفته قبل شهادت، همدیگر را دیده بودند و شهید گفته بود که این روزها یک جای امن هستیم. خانه‌شان توی ضاحیه بود و بعدِ شهادت سید، مثل خیلی‌ها رختشان را کشیده بودند یک جای دیگر. یکی از بچه‌های این زوج جوان، یک دخترِ سه‌ساله است. می‌خواستیم با خانم ملک‌ناصر برویم جونیه؛ محلِ شهادت. قبل آمدن، سر کوچه‌ی محل اقامتمان، بچه‌های حزب‌الله یک جاسوس را گرفته بودند و قپونی می‌بردند. وقتی رسیدیم به محل قرار، کسی که می‌خواست ما را ببرد جونیه، پرسید قرآن داری؟ گفتم نه! بعد با تسبیحش دو سه بار استخاره گرفت که برویم یا نرویم. به هر حال، تهِ ماجرا بچه‌های حزب‌الله نگذاشتند برویم. جونیه، منطقه‌ای مسیحی‌نشین و در تصرفِ نیروهای قوات است. خانم ملک‌ناصر می‌گوید خودمان مدتی آن‌جا زندگی می‌کردیم و عجیب اذیتمان می‌کردند. فضا یک‌جوری تیره و تار است که هزار تا گمانه سرِ ترورها مطرح می‌شود. مثلا می‌گویند چه بسا دشمنانِ داخلیِ حزب‌الله دارند برای این ترورها با اسرائیل هم‌کاری می‌کنند. والله‌العالم! ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۲۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش دوم @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش دوم @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش دوم عصر، آقاهادیِ معصومی زارع، دستِ پدرِ دو تا شهید را گرفته بود و آورده بود که ببینمش. پیرمردِ مجاهد، جدی جدی نورانی بود. روزی با چمران و امام موسی، هم‌سنگر بوده و بعد هم رفته توی دم و دستگاه حزب‌الله. روی صورت پیرمرد جای چند تا زخمِ جدی هست. چند شبِ قبل، توی یکی از بمباران‌ها در "بسطه" تکه‌های شیشه‌ و چیزهای دیگر صورتش را زخمی کرده‌اند. پیرمرد یک پسرش -احمد- را توی تدمرِ سوریه به خدا سپرده و پیکرِ پسر دیگرش -هادی- را بعدِ بیست‌وپنج روز بی‌خبری، سه‌چهار شب پیش در لبنان تحویل گرفته. از چهار تا پسرش، دوتاش مانده‌اند. پیرمرد پکِ عمیقی می‌زند به سیگارش:"من قبلِ فتوای امام خمینی، سیگار می‌کشیدم! امام فرمود سیگاری‌ها عیبی ندارد که بکشند!" و بعد می‌گوید، توی قبر سه‌طبقه، احمد پایین است، بعد هادی است و بعد ان‌شاءالله خودم. چشم‌های سرخِ پیرمرد، سرخ‌تر می‌شود:"بعد شهادت سیدحسن، ان‌شاءالله من هم بروم." توی ظلماتِ ضاحیه، از خانه‌اش بیرون نمی‌آید. همسرش جای دیگری دارد دیالیز می‌شود اما خودش حاضر نیست از ضاحیه بزند بیرون. پیرمرد می‌گوید بعدِ دیدن این همه شهید، دیگر می‌فهمد کی شهید خواهد شد. می‌گوید چهره و صوت و لحنِ آدم‌ها قبل شهادت یک‌جورِ دیگر می‌شود. مثلا هادی، هرچه به شهادت نزدیک‌تر می‌شد، متواضع‌تر می‌شد. بعد به صورت‌هایمان نگاه می‌کند و بعضی‌هایمان را نشان می‌کند. می‌پرسیم شهادت احمد سخت‌تر بود یا هادی؟ معطل نمی‌کند:"احمد! شهیدِ اول بود؛ پسرِ اول بود. بعدِ شهادت احمد، هادی هم رفت توی نخِ شهادت. آن‌قدر رفت جنوب تا به آرزوش رسید. مادرشان، سرِ شهادت احمد، کارش افتاد به بیمارستان؛ نتوانست بیاید موقع دفن. اما سرِ هادی، خودش با پای خودش آمد سر مزار و رجز می‌خواند." برای احمد، از برج‌البراجنه تا خودِ روضتین، جمعیت آمده بود اما هادی را غریبانه‌تر امانت گذاشتند پیش برادرش. پیرمرد، از سال ۱۹۸۲، درگیر جنگ با اسرائیل بوده و هنوز زندگی‌ش آغشته به جهاد است. چشم پیرمرد این روزها مشکل پیدا کرده اما مناعت طبعش آن‌قدر بالاست که نمی‌گوید وضع مالی‌ش برای درمان خوب نیست. بچه‌ها به فکر می‌افتند که راضی‌ش کنند برای آمدن به ایران و زیارت و درمان؛ و کاش راضی شود. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۲۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش سوم می‌خواهیم برویم خانه کسی که اسیر اسرائیل بوده. قبلِ رفتن، ابوالقاسم، رفیق‌مان که این روزها دارد توی بعلبک به آوارگان کمک می‌کند می‌آید و می‌گوید که توی بعلبک یک سوژه‌ی ناب پیدا کرده. مردی که سرِ ماجرای پیجرها، آسیب جدی دیده؛ دو تا چشم و یکی از دست‌هاش را از دست داده و حالا زیر تختش یک کلاش گذاشته که با همان انگشت‌هایی که به زحمت کار می‌کنند، یک گلوله هم که شده به سمت اسرائیل شلیک کند. القصه؛ پدرِ شهید را با خودمان می‌بریم خانه‌ی یک مجاهد. توی مسیر از کنارِ مسجد رفیق حریری می‌گذریم. آوارگان هنوز توی پیاده‌روهای نزدیک مسجد زندگی می‌کنند. این بدترین اتفاق ممکن است. چهره‌ی بیروت، نباید با آوارگیِ خیابانی مخدوش شود. شب می‌رسیم و دیر می‌رسیم. مصطفی حمود توی یکی از مناطقِ درب و داغانِ تحت تسلط قوات زندگی می‌کند؛ البته موقت. خانه‌اش مرکاوا بوده و این روزها پیش برادرزنش آمده‌اند تا آبِ جنگ از آسیاب بیفتد. ۱۶ سال اسیرِ اسرائیل بوده؛ با فادی جزار و حالا هم پنج شش‌ماه است که خانه و زندگی‌ش را ترک کرده و آواره شده. اول رفته‌اند جایی از بیروت خانه اجاره کرده‌اند اما یک شب، دو طرف خانه‌شان را می‌زنند و مجبور می‌شوند بیایند این‌جا. توی خبرها خوانده که امروز، اسرائیلی‌ها کمی توی منطقه‌شان پیشروی زمینی کرده‌اند. اما هیچ نشانه‌ای از تزلزل توی رفتار مصطفی حمود دیده نمی‌شود. می‌گوید ما اصلا به خاطر حرکت توی این مسیر زنده‌ایم. آخر حرف‌ها می‌گوید اسرائیل برای این که مسیحی‌ها را از حضور ما بترساند، ممکن است اینجاها را بزند و ان‌شاءالله عمرم طولانی نباشد؛ کاش من هم شهید شوم... برمی‌گردیم محل اقامتمان. اسرائیل اعلام کرده که شعبه‌های قرض‌الحسن را می‌خواهد بزند؛ گسترده. صدای انفجارها نیم ساعت بعد از این اعلام، شروع می‌شود. بچه‌ها محل اقامت را تا جای ممکن خالی می‌کنند. قرض‌الحسن را سیدعیسی طباطبایی پایه‌گذاری کرده بود؛ خدا به عمرت برکت بدهد سید! سحر است؛ صدای انفجارها تمام نمی‌شود. فردا را اگر دیدیم، از امشب می‌نویسم. محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۲۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
منم مجنونِ صحرای پر از انسانِ وحشی که به غارت برده‌اند امنیت هر شهر و آبادی @targap
صلی‌الله علیک یا زینب کبری (س)... @targap
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۴ آیه @targap