تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش دوم @targap
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳
بخش دوم
عصر، آقاهادیِ معصومی زارع، دستِ پدرِ دو تا شهید را گرفته بود و آورده بود که ببینمش. پیرمردِ مجاهد، جدی جدی نورانی بود.
روزی با چمران و امام موسی، همسنگر بوده و بعد هم رفته توی دم و دستگاه حزبالله.
روی صورت پیرمرد جای چند تا زخمِ جدی هست. چند شبِ قبل، توی یکی از بمبارانها در "بسطه" تکههای شیشه و چیزهای دیگر صورتش را زخمی کردهاند.
پیرمرد یک پسرش -احمد- را توی تدمرِ سوریه به خدا سپرده و پیکرِ پسر دیگرش -هادی- را بعدِ بیستوپنج روز بیخبری، سهچهار شب پیش در لبنان تحویل گرفته. از چهار تا پسرش، دوتاش ماندهاند. پیرمرد پکِ عمیقی میزند به سیگارش:"من قبلِ فتوای امام خمینی، سیگار میکشیدم! امام فرمود سیگاریها عیبی ندارد که بکشند!" و بعد میگوید، توی قبر سهطبقه، احمد پایین است، بعد هادی است و بعد انشاءالله خودم. چشمهای سرخِ پیرمرد، سرختر میشود:"بعد شهادت سیدحسن، انشاءالله من هم بروم."
توی ظلماتِ ضاحیه، از خانهاش بیرون نمیآید. همسرش جای دیگری دارد دیالیز میشود اما خودش حاضر نیست از ضاحیه بزند بیرون.
پیرمرد میگوید بعدِ دیدن این همه شهید، دیگر میفهمد کی شهید خواهد شد. میگوید چهره و صوت و لحنِ آدمها قبل شهادت یکجورِ دیگر میشود. مثلا هادی، هرچه به شهادت نزدیکتر میشد، متواضعتر میشد. بعد به صورتهایمان نگاه میکند و بعضیهایمان را نشان میکند.
میپرسیم شهادت احمد سختتر بود یا هادی؟ معطل نمیکند:"احمد! شهیدِ اول بود؛ پسرِ اول بود. بعدِ شهادت احمد، هادی هم رفت توی نخِ شهادت. آنقدر رفت جنوب تا به آرزوش رسید. مادرشان، سرِ شهادت احمد، کارش افتاد به بیمارستان؛ نتوانست بیاید موقع دفن. اما سرِ هادی، خودش با پای خودش آمد سر مزار و رجز میخواند."
برای احمد، از برجالبراجنه تا خودِ روضتین، جمعیت آمده بود اما هادی را غریبانهتر امانت گذاشتند پیش برادرش.
پیرمرد، از سال ۱۹۸۲، درگیر جنگ با اسرائیل بوده و هنوز زندگیش آغشته به جهاد است.
چشم پیرمرد این روزها مشکل پیدا کرده اما مناعت طبعش آنقدر بالاست که نمیگوید وضع مالیش برای درمان خوب نیست. بچهها به فکر میافتند که راضیش کنند برای آمدن به ایران و زیارت و درمان؛ و کاش راضی شود.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۲۹ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳
بخش سوم
میخواهیم برویم خانه کسی که اسیر اسرائیل بوده. قبلِ رفتن، ابوالقاسم، رفیقمان که این روزها دارد توی بعلبک به آوارگان کمک میکند میآید و میگوید که توی بعلبک یک سوژهی ناب پیدا کرده. مردی که سرِ ماجرای پیجرها، آسیب جدی دیده؛ دو تا چشم و یکی از دستهاش را از دست داده و حالا زیر تختش یک کلاش گذاشته که با همان انگشتهایی که به زحمت کار میکنند، یک گلوله هم که شده به سمت اسرائیل شلیک کند.
القصه؛ پدرِ شهید را با خودمان میبریم خانهی یک مجاهد. توی مسیر از کنارِ مسجد رفیق حریری میگذریم. آوارگان هنوز توی پیادهروهای نزدیک مسجد زندگی میکنند. این بدترین اتفاق ممکن است. چهرهی بیروت، نباید با آوارگیِ خیابانی مخدوش شود.
شب میرسیم و دیر میرسیم. مصطفی حمود توی یکی از مناطقِ درب و داغانِ تحت تسلط قوات زندگی میکند؛ البته موقت. خانهاش مرکاوا بوده و این روزها پیش برادرزنش آمدهاند تا آبِ جنگ از آسیاب بیفتد. ۱۶ سال اسیرِ اسرائیل بوده؛ با فادی جزار و حالا هم پنج ششماه است که خانه و زندگیش را ترک کرده و آواره شده. اول رفتهاند جایی از بیروت خانه اجاره کردهاند اما یک شب، دو طرف خانهشان را میزنند و مجبور میشوند بیایند اینجا.
توی خبرها خوانده که امروز، اسرائیلیها کمی توی منطقهشان پیشروی زمینی کردهاند. اما هیچ نشانهای از تزلزل توی رفتار مصطفی حمود دیده نمیشود. میگوید ما اصلا به خاطر حرکت توی این مسیر زندهایم.
آخر حرفها میگوید اسرائیل برای این که مسیحیها را از حضور ما بترساند، ممکن است اینجاها را بزند و انشاءالله عمرم طولانی نباشد؛ کاش من هم شهید شوم...
برمیگردیم محل اقامتمان. اسرائیل اعلام کرده که شعبههای قرضالحسن را میخواهد بزند؛ گسترده. صدای انفجارها نیم ساعت بعد از این اعلام، شروع میشود. بچهها محل اقامت را تا جای ممکن خالی میکنند. قرضالحسن را سیدعیسی طباطبایی پایهگذاری کرده بود؛ خدا به عمرت برکت بدهد سید!
سحر است؛ صدای انفجارها تمام نمیشود. فردا را اگر دیدیم، از امشب مینویسم.
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۲۹ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
منم مجنونِ صحرای پر از انسانِ وحشی که
به غارت بردهاند امنیت هر شهر و آبادی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش اول طرابلس رفتنمان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری می
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۵.mp3
زمان:
حجم:
16.8M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۵
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلم: محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش اول روز اول که دیدمش، ریشهایش بلند بود و امروز، -در حد بلا
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۶.mp3
زمان:
حجم:
19.6M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۶
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلم: محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۴
آیه
"نمیدانم دود و آتش جانشان را گرفته یا آوار؛ اما این که بالاخره یکی از این دو تا بلای جانشان شده، دلم را میسوزاند..."
اینها را "نور" میگفت؛ خواهرِ کوچکترِ آیه. آیه، دومین دخترِ یک خانوادهی هفتنفره بود.
آن شب رفته بودند خانهی عمهشان توی ضاحیه که مدتی پیششان بمانند اما موشکها، میهمانی را به هم زدند.
پدر آدمِ محکمی است اما هر چند جمله، بغض، امانش را میبُرد. میگوید برای انتخاب اسمش، بین چند تا اسم مانده بودیم؛ قرآن را باز کردیم، خط اول، کلمهی "آیه" آمده بود، اسمش را گذاشتیم آیه و حالا مثل اسمش، آیه شده.
آیه و فاطمه -دختر کوچکش- را توی یک مزار دفن کردند. همه خانواده میگویند فکرش را میکردند که توی این درگیریها شهید بدهند اما نه از بین دخترهای خانواده.
نور اینها را میگوید و گریزی میزند به ماجرای کربلا. میگوید مگر نه این که امام حسین وحیدِ فرید بود؛ فدای سرِ امام حسین: "ما هم میگوییم ما راینا الا جمیلا و لن نری الا جمیلا..."
آیه وسط درگیریهای سال ۲۰۰۰ به دنیا آمد؛ درست وقتی صهیونیستها داشتند جنوب لبنان را تخلیه میکردند. وسطِ جنگ به دنیا آمد و وسط جنگ رفت. پدرِ آیه، به اینجا که میرسد همان جملاتی را میگوید که سیدحسن، وقتِ شهادت پسرش گفت: "ارضیت یا رب؟ خذ حتی ترضی!"
-این مسیرِ ماست؛ از آن خارج نخواهیم شد و مطمئنیم که با راهنماییِ سیدالقائد پیروز میشویم...
پدرِ خانواده از شهادتِ آیه متاثر است؛ میگوید خیلی چیزها هست که دائم او را یاد آیه میاندازد؛ حتی شمارهای که توی تلفنش از آیه دارد، شده دستمایهی رنج؛ اما مرد روحیهاش را نباخته؛ قویتر شده، مصممتر شده.
مدتها قبل، یکی از آشناها آیه را خواب دیده بود که با لباسِ سفید، پرچمهای سیاهِ عزا را روی ساختمانی نصب میکند و به کسی که خواب دیده میگوید: "به خانواده و دوستانم بگو همه با هم بیایند و روضهی حضرت زهرا برگزار کنند..."
تعبیر این خواب را بعدِ شهادت آیه فهمیدند.
کوچکترین خواهر آیه که میخواهد حرف بزند، پدرش میگوید دخترم وقت حرف زدن از آیه، گریهاش میگیرد؛ از چهرهی گریانِ دخترم عکس نگیرید؛ نمیخواهیم دشمن اشکهای دخترانمان را ببیند.
خواهر آیه میگفت خواهرش را توی خواب دیده که بهش گفته ۳۰۰ ثانیه بعدِ انفجار شهید شده اما فاطمه، دخترِ کوچکش زنده بوده، گریه میکرده و کمی بعدتر شهید شده.
میگفت مطمئن است که مادر، قبلِ دختر شهید شده.
حرفهایمان میرسد به سیدحسن. نور میگوید شهادت سیدحسن، مثل صاعقه بود. سیدحسن که شهید شد، ما داغِ خواهرمان را فراموش کردیم؛ نه فقط ما، همه شهیددادهها فکر و ذکرشان سیدحسن بود. نور میگوید جانِ همهی ما فدای سیدحسن.
این روزها خانواده نمیتوانند بروند سرِ مزار آیه و فاطمه توی میسالجبل و این آزارشان میدهد اما الحمدلله از دهانِ کوچک و بزرگشان نمیافتد.
آدمیزاد این زنها را که میبیند، امیدوار میشود. این زنها، یک نسلِ پاکیزهی منتقم تربیت میکنند؛ آینده، روشن است...
محسن حسنزاده |
دوشنبه | ۳۰ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir