گل خشک محمدی 🌸
نیمه های اردیبهشت بود که در باغ عمو قدم می زدم و تاجی از گل های محمدی هم روی سرم گذاشته بودم.
سر راهم سبز شد جیغ خفیفی کشیدم و دستم را روی دهانم گذاشتم، دست هایش را بالا برد و سریع گفت:" هیس! همه رو خبر دار کردی"
نگاهی به پدرم و مادرم و عمو و زن عمو کردم زیر آلاچیق کنار دیوار مشغول خوردن هندوانه بودند.
گفت:" بیا این طرف تر"
از روی جوی آب وسط باغ پریدم و کمی به طرفش رفتم.
"چرا اینکار میکنی؟ زهره ترک شدم!" چشم های آبی ای که از پدر بزرگ به ارث برده بود را محجوبانه به پایین انداخت و گفت:" هفته دیگه راهی ام، نرم و بیام ببینم بی وفایی کردی"
کوره ی آتش شدم و پیشانی ام عرق کرد، سرم را به طرف آلاچیق برگرداندم هنوز مشغول بودند.
بشکنی زد و گفت:"کجایی دختر عموجان؟" از لحن اش دلم قنج رفت و گفتم:" ان شاءالله به سلامتی بروی و برگردی. شاگرد هات چی میشن؟"
گفت: "شاگردای من دیگه پشت نیمکت ننشستن همشون جلوی تیر و تانک وایسادن! دو سال من درس یادشون دادم. حالا دارم میرم ازشون درس یاد بگیرم."
دست هایش را در جیب برد وبعد به طرفم گرفت. مضطرب نگاهی به اطراف کردم و دست هایم را جلویش گرفتم گل های محمدی را کف دستم ریخت و گفت:" ثبت نام کنکورت رو باهم انجام می دیم"
سری تکان دادم.
گل های خشک شده ی محمدی را همانجا لای کتاب می گذارم و زیر لب زمزمه میکنم:"
چشم آبیِ تو
دریاست ولی
دریایی که خدا خواسته او را
وسط خاک کویر...
✍🏻نرجس خرمی
#طلبه_نوشت
#روزمعلمبرتمامیاساتیدومعلمانارجمندمبارک💐
˹ @tollabolkarimeh˼