🍃ᬼ꙰ٖٖٖٜ🌺ᬼٖٖٖٜ꙰🍃ᬼ꙰ٖٖٖٜ🌺ᬼٖٖٖٜ꙰🍃ᬼ꙰ٖٖٖٜ🌺ᬼٖٖٖٜ꙰🍃
🍃ᬼ꙰ٖٖٖٜ🌺ᬼٖٖٖٜ꙰🍃ᬼ꙰ٖٖٖٜ🌺ᬼٖٖٖٜ꙰🍃
#تــرلانـــــــــ
#پارت_619
هومن عاقل اندر سفیه نگاهش کرد که دوباره گفت:
- دوماه...
بازم نگاه کرد
- سه ماه..!؟
بازم نگاه...
- مهندس بکنش چهار ماه خیرشو ببینی
هومن نفس عمیقی کشید. همه چیز خراب شده بود و با مجازات کریمی چیزی عوض نمی شد
- همون یه ماه، الانم برو بیرون، زود...
- الهی من قربونت برم، فدات بشم من
- برو بیرون تا نظرم عوض نشده
- رفتـم رفتـــم
در که بسته شد، هومن دراز کشید روی مبل و به سقف خیره شد. بهمن ازش ترسیده بود، این یکم زخم دلشو التیام می داد. حالا دیگه نمی تونست دست کم بگیرتش. ولی هنوزم....
به هر حال دیگه تموم شده بود و یه جایی اون ته تهای دلش مالش می رفت و به جای عصبانیت می خندید. یه جورایی بازم اون ته تهای دلش همیشه می خواست این اتفاق بیوفته و منتظرش بود. همه ی تلاشاش هیچی شده بود و این خیلی جای ناراحتی داشت.
ولی لبخند کمرنگی لباش رو از هم باز کرد، شاید یه چیزایی می تونست تغییر کنه شاید...
*******
سر دو تا قبر نشسته بود و با اشک و آه باهاشون حرف می زد:
- آخه چرا ؟ چرا بهم دروغ گفتین؟ من چه جوری باید درکتون کنم؟ توی این سالها جز خوبی ازتون ندیدم ولی حالا... همه چیز برگشته، یه چیزایی فهمیدم که... آخه... آخه فقط به من بگید چرا.؟ بابا علی، مامان، اونقدر عاشقتونم که حتی با فهمیدن این قضیه هم نمی تونم ازتون متنفر بشم ولی دلگیرم ازتون... شما پیش من بخشیده شده خدایی هستید حتی همون موقعی که فهمیدم.
ولی کاش میتونستید الان پیشم باشید. کاش میتونستید بهم بگید چرا؟؟
╔❀💠❀════╗
@toranj_novel
╚═══════╝
🦋
࿐ྀུ✿❥━━━━━━━━━━━━🦋
#شـاهـدخـت
#پارت_619
با سرو صدایِ زنها، بچهها، قطار و تکونایی که میخوردیم، خوابیدن غیر ِممکن بود.
دستم رو حلقهی اسیر تو انگشتم نشست.
با لمسش، دلم قیلویلی شد. تبسم تلخی رو لبام اومد.
نای گریه ندارم...
وقتی برای مادر تعریف کردم که سعید این حلقه رو چطوری بهم داد و چی گفت، خندید و برام آرزوی خوشبختی کرد.
- حتما خیلی گشته تا یه حلقه با نگین همرنگ چشمات پیدا کنه و این یعنی عشق.
با سوز سردی که از پنجرهی کوچیک بالای واگن زد، کمکم هوایِ سردِ شمالی خودش رو نشون داد.
نفسایی که از دَهَنها بیرون میزد تو هوا دیده میشد. همه از تو چمدون و ساکهایی که همراهشون بود، شال و لباسِ ضخیم بیرون آوردن و پوشیدن.
چمدونِ کهنه رو از زیرِ پاهام کشیدم تو بغلم و قفلِش رو باز کردم.
همون لباسایی که از کلبهیِ جنگلی برداشتم بودن، که اصلاً به دردِ این هوا نمیخورن.
با عجله تو چمدون دنبالِ عکسها بودم که یادم افتاد کاشفِ تنها داراییهای منو پاره کرد و ریخت دور.
شناسنامهای کهنه تَهِ چمدون انداخته بودن، برداشتم و بازِش کردم... عکسِ من رو شناسنامه بود، اما اسمَم : لیلا محمد...
زیرِ لب تکرارش کردم. انداختمش تو چمدون و با خشم قفلِش کردم.
به در که حالا سردتر شده تکیه دادم و تو خودم جمع شدم. حتی هُویتَمو ازم گرفت لعنتی...
لیلا محمد!! اسم لیلا رو دوست داشتم، ولی حالا... دیگه چه جوری میتونم ثابت کنم که کی هستم؟ احساس بدبختی تکتکِ سلولهایِ بدنمو پُر کرده بود.
با یه نگاه به وضعیت پوشِش و آرایشِ اون زن و دخترهای تو واگن، وضعیتِ روحیم بدتر هم شد. انگار نه انگار به کمپ شمالی فرستاده شدن! براشون اهمیتی نداشت که دارن به ناکجا آباد میرن یا...
تقریباً اکثرشون خالکوبیهایِ عجیب و غریبی داشتن. با خندههایِ بلند گاه و بیگاه، بیخبران یا غافلان!
زنِ بغل دستیم که پولیور و جوراب پشمی تنش بود، بهم نگاهی انداخت:
- تو سردت نیست؟ چرا چیزی تَنِت نمیکنی؟
- چیزی با خودم نیاوردم، یعنی نمیدونستم میارنم اینجا.
خم شد و تو ساکشو که شبیه یه کیسهی درازِ بی سروته بود گشت و یه شالِ بزرگ بیرون کشید و بهم داد.
-بیا لااقل اینو بپیچ دورِ سرت تا سرما نخوردی، حواست باشه رسیدیم اونجا ازت میگیرما.
#نویسنده_نجوا
#کپی_ممنوع_پیگرد_قانونی_دارد