صبح انگار بوی باران میآید.
اتاق از بوی سنگِ خیس،
و خاکِ به هوا بلند شده، سنگین است ؛
هوا مرطوب است و بوی خاک میدهد.
نفس عمیقی میکشم و
پاورچینپاورچین سمت پنجره میروم
تا فقط بینیام را به سطح سردش بچسبانم.
نفسم را احساس میکنم
که روی شیشه بخار میکند.
چشمهایم را با صدای ملایم شرشری
که از میان باد بهگوش میرسد میبندم.
قطرههای باران تنها به یادم میآورند
که قلب ابرها میتپد.
قلب من هم میتپد.
_خردم کن🪄 .
ویین
موقعی که بچهبودم
سخت مریض شده بودم و
بیرون نمیتونستم برم
شب قبل از خواب از خدا یکچیز خوب
خواستم و فردا که از خواب بلند شدم
دیدم برف همهجارو گرفته ..
فکر کردم خدا برای من فقط برف
رو وسعت داده و برام یکجور هدیهاست ..
بزرگتر که شدم فهمیدم که
برف فقط بخاطر من نبوده ..
ولی هر وقت برف میباره حس میکنم
یک هدیه از طرف خدا دارم .
_gilmore grils / دختران گیلمور
بوی کیک مشامم را پر کرده است ..
روی صندلی چوبی کنار آشپزخانه نشستهام
و به این فکر میکنم که چگونه میشود
روبهروی یک السیدی یا کاغذ نشست و غرق شد ..
چگونه میشود برف را از پشت صفحهای ببینی
و ناگهان زندگیات در اوج گرما بوی برف بگیرد ؟
چگونه میشود روی کاناپه نشسته باشی اما
حس کنی وسط خط مقدم هستی ؟
چگونه انقدر این غرقشدن در این احساسها با وجود
نا حقیقی بودن قوی است و چگونه وردی برایش خوانده اند ؟
ویین
مدرسه گاهی اوقات واقعا امیده و گاهی اوقات خود ِناامیدی ِ .
سلام ِ بدبختی ِ خوشحالکننده اما گریه دار .
بدون درنگ حرکت کردن رو دوستدارم ..
انرژیای رو که از دست دادی دوباره بهت برمیگردونه .
عشق را هزاران زبان است ..
و او همه را میدانست.
نه به واژههایِ خاکی که به نگاههایِ آتشین ،
به لمسهایِ ملایم ؛
به سکوتهایِ پرطنین .
انگار هر حرکتی از او ،
شعری بود که از حافظهیِ زمان گم شده
و حالا در وجودش جاری میشد .
وقتی میخندید ؛
صدای آبشار گوشهارا نوازش میکرد ..
وقتی گریه میکرد
قطرههایِ اشکش قصههایِ
کهنهیِ زمین را بازمیگفتند .
دستهایش اگر بر شانهای مینشست ،
گرمیِ آفتابِ صبحگاهی را هدیه میداد..
و اگر کسی را در آغوش میگرفت
جهان برای لحظهای از حرکت میایستاد .