eitaa logo
وی‌ین
83 دنبال‌کننده
494 عکس
48 ویدیو
2 فایل
« و اقداره‌ُمحاطه‌باللطفه » . _ ✨؛ وی‌ین ؟ " جایی‌برای‌فراموش‌نشدن ِ احوالات‌آدمی . " https://abzarek.ir/service-p/msg/2493502 • | صرفا از مشغولات ذهنم می‌گویم .
مشاهده در ایتا
دانلود
وی‌ین
موقعی که بچه‌بودم سخت مریض شده بودم و بیرون نمی‌تونستم برم شب قبل از خواب از خدا یک‌چیز خوب خواستم و فردا که از خواب بلند شدم دیدم برف همه‌جارو گرفته .. فکر کردم خدا برای من فقط برف رو وسعت داده و برام یک‌جور هدیه‌است .. بزرگتر که شدم فهمیدم که برف فقط بخاطر من نبوده .. ولی هر وقت برف می‌باره حس میکنم یک هدیه‌ از طرف خدا دارم . _gilmore grils / دختران گیلمور
بوی کیک مشامم را پر کرده است .. روی صندلی چوبی کنار آشپزخانه نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که چگونه می‌شود روبه‌روی یک ال‌سی‌دی یا کاغذ نشست و غرق شد .. چگونه می‌شود برف را از پشت صفحه‌ای ببینی و ناگهان زندگی‌ات در اوج گرما بوی برف بگیرد ؟ چگونه می‌شود روی کاناپه نشسته باشی اما حس کنی وسط خط مقدم هستی ؟ چگونه انقدر این غرق‌شدن در این احساس‌ها با وجود نا حقیقی بودن قوی است و چگونه وردی برایش خوانده اند ؟
پارادوکس
وی‌ین
دوتا دیگه بخوابم می‌رم مدرسه ..
مدرسه گاهی اوقات واقعا امیده و گاهی اوقات خود ِناامیدی ِ .
دوست داشتید باهام حرف بزنید ..
وی‌ین
مدرسه گاهی اوقات واقعا امیده و گاهی اوقات خود ِناامیدی ِ .
سلام ِ بدبختی ِ خوشحال‌کننده اما گریه دار .
بدون درنگ حرکت کردن رو دوست‌دارم .. انرژی‌ای رو که از دست دادی دوباره بهت برمی‌گردونه .
عشق را هزاران زبان است .. و او همه را می‌دانست. نه به واژه‌هایِ خاکی که به نگاه‌هایِ آتشین ، به لمس‌هایِ ملایم ؛ به سکوت‌هایِ پرطنین . انگار هر حرکتی از او ، شعری بود که از حافظه‌یِ زمان گم شده و حالا در وجودش جاری می‌شد . وقتی می‌خندید ؛ صدای آبشار گوش‌هارا نوازش می‌کرد .. وقتی گریه می‌کرد قطره‌هایِ اشکش قصه‌هایِ کهنه‌یِ زمین را بازمی‌گفتند . دست‌هایش اگر بر شانه‌ای می‌نشست ، گرمیِ آفتابِ صبحگاهی را هدیه می‌داد.. و اگر کسی را در آغوش می‌گرفت جهان برای لحظه‌ای از حرکت می‌ایستاد .
وی‌ین
عشق را هزاران زبان است .. و او همه را می‌دانست. نه به واژه‌هایِ خاکی که به نگاه‌هایِ آتشین ، به لم
کاش من هم می‌توانستم مانند او ؛ با زبانِ عشق حرف بزنم .. بی‌آنکه کلمه‌ای بگویم ، تمامِ وجودم فریادِ دوست‌داشتن باشد . اما او تنها کسی بود که گویاتر از هزاران جمله در سکوت می‌درخشید و هرگز نیازی به سخن نداشت...
وی‌ین
کاش من هم می‌توانستم مانند او ؛ با زبانِ عشق حرف بزنم .. بی‌آنکه کلمه‌ای بگویم ، تمامِ وجودم فریا
وقتی راه می رفت ؛ گویی زمان هم به احترامش آرام تر می گذشت . نگاهش عمیق تر از آن بود که با کلمات توصیف شود .. چشمان‌او دریایی آرام بود که در اعماقش طوفان های عاطفی جریان داشت .. هر اشاره اش ؛ هر لبخندش ؛ هر اخمی که می‌کرد فصل جدیدی از یک داستان فاقد‌‌‌حرف بود .