امروز مکرر شنیدم که آدمهای مختلف
به جای خالی آدمها اشاره میکردن
و این باعث شد از خودم بپرسم :
" من چجوریام و اگه نباشم جای خالیام حس
میشه ؟ "
ویین
زخمان دستم دارد روبه بهبود میرود .. مانند مرتبههای گذشته ترسناک نبودند ؛ اما هنوز تمایل دارم با
در طول روز زخمهایم را نادیده میگیرم ..
دیگر برایم مهم نیستند .
ویین
ء |
این جمله را بارها میخوانم ..
آیا من اینگونه ام ؟
مرزهایی وجود دارد که خودم سبب ساختشان بودم
و نمیتوانم از آنها عبور کنم ؟
اینجمله را شاید قبول نداشته باشم ولی درست است ..
من خودم سبب ساخت مرزهایی شدم و هیچگونه
نمیتوانم از آنها عبور کنم .
شاید ویژگی ممتازم باشد .. شاید گاهی اوقات بد ..
اما میدانم این مرزها خیلی از اوقات باعث موفقیتم
شدهاند ..
وقتی ادم در زندان گیر میافتد نمیتواند جایی برود ؛
و شاید همین مرزها در عین زندان بودنشان
مرا راهنمایی کردند به دنیای پر فراز و نشیب داخل
مرزها .
ویین
"او با چشمانش آسمان را می شکافت" نگاهش بارانی از معنا بود بر زمین تشنه ی کلمات .
گاهی آبی اش آسمان را به رقابت
میخواند..
گاهی سبزش جنگل ها را به حسرت
وامیداشت .
اما در شب ، سیاهیاش از
تاریکی عالم عمیق تر بود؛
تاریکیای که در آن ، نور حقیقت می درخشید .