ویین
زخمان دستم دارد روبه بهبود میرود .. مانند مرتبههای گذشته ترسناک نبودند ؛ اما هنوز تمایل دارم با
در طول روز زخمهایم را نادیده میگیرم ..
دیگر برایم مهم نیستند .
ویین
ء |
این جمله را بارها میخوانم ..
آیا من اینگونه ام ؟
مرزهایی وجود دارد که خودم سبب ساختشان بودم
و نمیتوانم از آنها عبور کنم ؟
اینجمله را شاید قبول نداشته باشم ولی درست است ..
من خودم سبب ساخت مرزهایی شدم و هیچگونه
نمیتوانم از آنها عبور کنم .
شاید ویژگی ممتازم باشد .. شاید گاهی اوقات بد ..
اما میدانم این مرزها خیلی از اوقات باعث موفقیتم
شدهاند ..
وقتی ادم در زندان گیر میافتد نمیتواند جایی برود ؛
و شاید همین مرزها در عین زندان بودنشان
مرا راهنمایی کردند به دنیای پر فراز و نشیب داخل
مرزها .
ویین
"او با چشمانش آسمان را می شکافت" نگاهش بارانی از معنا بود بر زمین تشنه ی کلمات .
گاهی آبی اش آسمان را به رقابت
میخواند..
گاهی سبزش جنگل ها را به حسرت
وامیداشت .
اما در شب ، سیاهیاش از
تاریکی عالم عمیق تر بود؛
تاریکیای که در آن ، نور حقیقت می درخشید .
برایم مهم بودند که تمام پیامهایم خواندهشوند ..
یکبهیکشان ؛
اما دیگر مهم نیست .. اصلا اهمیتی ندارد .
وقتم را بهجای خواندن پیامها درگیر چیزهای
دیگری میکنم .. راستش را بخواهید
حسم این است با چشمهایم ، مغزم و گوشهایم
مهربانتر برخورد میکنم ..
به خودم که اندیشیدم زمانی هایی که خستگیای
داشتم بابت همان اطلاعات اضافهای بوده که
از طریق این مستطیل ۶ اینچی به مغزم وارد شده ..
ورنه خستگی برمن اینگونه زود چیره نمیشود .
ویین
برایم مهم بودند که تمام پیامهایم خواندهشوند .. یکبهیکشان ؛ اما دیگر مهم نیست .. اصلا اهمیتی
تفریحاتمان با ورود این مستطیلها
رنگ و بوی متفاوتی گرفته ..
گاهی اوقات فکر میکنیم تنها راه رهایی است از شر غمچیره شده ، خستگی چیره شده ..
اما اینگونه نیست
ما راه های دیگر را از یاد بردهایم ..
راه های کم خطرتر را .
هر روز فاصلهمان با خودمان ، خانوادمان
و جامعه بیشتر میشود .
و از این ناراحت نیستیم !