ویین
دلم میخواهد بعد از تمامشدن بگویم : " ارزشش را داشت هرچه فدایش کردم . "
به خودم نگاه میکنم ..
هردقیقه در این مشغولیتها
و این جمله را بارها تکرار میکنم .
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
حدود پنج یا شش سال پیش، در ذهنم نویسندهها اسطوره بودند. باور داشتم هر کسی که کلمات را میفهمد و بلد است چگونه جملات را بچیند، انسانی شریف است. فکر میکردم کسی که به زبان و نوشتار مسلط است، حتما دل و ذهنش هم پاک و روشن است. در نظرم، آدمهای پوچ، هیچگاه سراغ کلمات نمیرفتند.
اما حال، واقعیت را میبینم. حالا معتقدم برای حرفهای پوچ و تهی هم میشود آرایه چید. میشود افکار فرسوده را درون متنی منسجم و پُرطمطراق پیچید و بهسادگی به خورد ذهنها داد. معتقدم داستانها خیلی راحت میتوانند نقاب بزنند، برچسب بتراشند، و باورها را زیرپوستی شکل دهند. نوشتن، حالا بیش از هر چیز، برایم شبیه یک سلاح شده. سلاحی در دست ذهنهایی که نه روشنیاند، نه تاریکی؛ خاکستریاند، ولی خوب میداند باید کجا را نشانه گرفت. برایم شبیه به پوششی شده است که خوب میداند چه زبالهدان و گندابی را باید بپوشاند.
امروز ؟
لبخندمون از لای
چلههای قالی معلوم بود ..
تلاشهای با شکایتمون
صداش بلند بود ..
یاد گرفتیم ؛
ممکنه برای کاری بارها
تلاش کنیم ولی به نتیجه نرسه ..
توی اینجور مواقع باید صبور باشیم
تلاشهای قبلیمون رو بشکافیم
و دوباره و با دقت و صبر بیشتر
کارمون رو ادامه بدیم ( :
ویین
امروز ؟ لبخندمون از لای چلههای قالی معلوم بود .. تلاشهای با شکایتمون صداش بلند بود .. یاد گرفتی
ممکنه از تلاشهاینتیجه نیافتمون
خسته بشیم ..
ولی قطعا در آخر به اون " اخیش "
درست حسابی با رشد میارزه ؛ مگه نه ؟
" لازمنیستعالیباشم "
گاهی ما تحت فشار انتظارات ِ
خودمان یا دیگران
فراموش میکنیم که..
' انسان بودن '
بهمعنای پذیرش
کاستیها و رشد تدریجی است .
ویین
" لازمنیستعالیباشم " گاهی ما تحت فشار انتظارات ِ خودمان یا دیگران فراموش میکنیم که.. ' انسان ب
داشتم در اینمورد
با هوشمصنوعی صحبتمیکردم
که گفت :
" گاهی اوقات اونقدر آسمون انتظاراتت
ابری میشه که یادت میره بارونی هم هست ( : "