ویین
به نظر شما دوست داشتن آدما با تکه های شکستشون سخته یا آسون؟
من همیشه معتقدم
باید به آدمها فرصت سرهمشدن
داد و توی اون پروسه تنهاشون نذاشت ..
یا اگه بر طبق شرایط مجبور به تنها گذاشتنشون
شدیم .. برای هر تلاششون یکصدآفرین بزاریم
کف دستشون .
اگه بخوای دوستداشتنت رو ابراز کنی
راهحلش همینه و ممکنه برات سخت باشه .
دوستداشتن آدمها با خوردهشیشههای
شکستهشون سخت که نه ؛ ولی آسوننیست !
دلیل خوببودن موقتی
خیلیاز رابطهها و بعد خرابشدنشون
نگاه نکردن به زخمهای همدیگهاست ..
یادمه میشل تویگیلمور گرلز میگفت :
" میدونی چرا رابطهمن و مامانم خوبه ؟
چون بههمدیگه از درداها و چالشها و دوران
های تاریکمون چیزی نمیگیم
و رابطهمون حول محور خوشیهاست ."
ممکنه بعد از یکمدتی
از اینهمه بودن فقط تویخوشی
خستهبشی ..
ولی یک احتمال دیگهام وجود داره که اگه
زخمها صادقانه بیانبشه
اونزخم ها و درداتون شماهارو بههم
متصلکنه .
واقعا سریال ِعجیبیه ..
روسها اونموقع هم بهعنوان ابرقدرت
ازشون یاد میشد ولی اینسریال آمریکایی
و مگه میشه بدون تخریب روسها تمومبشه ؟
ارزش ویتنامیها هم که از سگکمتره ..
تمام دیالوگهایی هم که مربوط به سیاسته
ضد کمونیسته ..
خاورمیانه رو با تصویری پر از اجبار و خونریزی
نشون میدن و کشوری به اسم اسرائیلهم
وجود داره !
تازه شخصیتهایی هم هستن
که صلحطلبن و میخوان صلح رو
بین فلسطینیها و اسرائیلیها برقرار کنن !
ولی نویسندهاش باهوش نبوده
چون ذهنت توی هر دیالوگ مربوط
به سرزمینهای اشغالی سمت نفر سومی
میره که زیرزیرکی داره میگه آمریکاست .
دین رو محدود کننده میدونه و
افراد دیندار رو هم متعصب و چشموگوش بسته .
ویین
واقعا سریال ِعجیبیه .. روسها اونموقع هم بهعنوان ابرقدرت ازشون یاد میشد ولی اینسریال آمریکایی
میبینید ؟
فرایند تغییر تفکر از همینجا
شروع میشه ..
با سریال سافت و طنزی که توی جهان
بازدیدکننده های زیادی داره .
و اما ما ؛
ما چقدر از پتانسیل شیعهبودنمون
استفاده کردیم ؟
ویین
میبینید ؟ فرایند تغییر تفکر از همینجا شروع میشه .. با سریال سافت و طنزی که توی جهان بازدیدکنن
روسیه که جزو همسایگان از سمت دریای خزره ..
مقدار زیادی مسلمون داره و کشورهای اطرافش
هم همینطور !
توی روسیه حتی نماز جمعه هم برگزار میشه 😂 ..
ولی اکثر مسلمونها
بهایی ، داعشی ، سعودی و غیره ان .
چقدر برای جذب اسلامتشیع
داریم کمکاری میکنیم .
ویین
خودمم میدونم ترسیدم .
این خشمپنهانی که دارم
و یهویی خودش رو آشکار میکنه ..
از ترسهای زیاد انباشتهشدهاست .
گاهی اوقات از تلاشزیاد برای سرکوب
کردنش خسته میشم ..
و اون ترسها همشون میشهفکر ،
اون فکر میشه نگرانیجسمی و درخودفرورفتگی ،
اون درنهایت تبدیل میشه بهیکحرکتدفاعیجسمی
برای مقابله با اونافکار و تمام اینها میشه اشک ، اشک ، اشک و تاابد اشک .