واقعا سریال ِعجیبیه ..
روسها اونموقع هم بهعنوان ابرقدرت
ازشون یاد میشد ولی اینسریال آمریکایی
و مگه میشه بدون تخریب روسها تمومبشه ؟
ارزش ویتنامیها هم که از سگکمتره ..
تمام دیالوگهایی هم که مربوط به سیاسته
ضد کمونیسته ..
خاورمیانه رو با تصویری پر از اجبار و خونریزی
نشون میدن و کشوری به اسم اسرائیلهم
وجود داره !
تازه شخصیتهایی هم هستن
که صلحطلبن و میخوان صلح رو
بین فلسطینیها و اسرائیلیها برقرار کنن !
ولی نویسندهاش باهوش نبوده
چون ذهنت توی هر دیالوگ مربوط
به سرزمینهای اشغالی سمت نفر سومی
میره که زیرزیرکی داره میگه آمریکاست .
دین رو محدود کننده میدونه و
افراد دیندار رو هم متعصب و چشموگوش بسته .
ویین
واقعا سریال ِعجیبیه .. روسها اونموقع هم بهعنوان ابرقدرت ازشون یاد میشد ولی اینسریال آمریکایی
میبینید ؟
فرایند تغییر تفکر از همینجا
شروع میشه ..
با سریال سافت و طنزی که توی جهان
بازدیدکننده های زیادی داره .
و اما ما ؛
ما چقدر از پتانسیل شیعهبودنمون
استفاده کردیم ؟
ویین
میبینید ؟ فرایند تغییر تفکر از همینجا شروع میشه .. با سریال سافت و طنزی که توی جهان بازدیدکنن
روسیه که جزو همسایگان از سمت دریای خزره ..
مقدار زیادی مسلمون داره و کشورهای اطرافش
هم همینطور !
توی روسیه حتی نماز جمعه هم برگزار میشه 😂 ..
ولی اکثر مسلمونها
بهایی ، داعشی ، سعودی و غیره ان .
چقدر برای جذب اسلامتشیع
داریم کمکاری میکنیم .
ویین
خودمم میدونم ترسیدم .
این خشمپنهانی که دارم
و یهویی خودش رو آشکار میکنه ..
از ترسهای زیاد انباشتهشدهاست .
گاهی اوقات از تلاشزیاد برای سرکوب
کردنش خسته میشم ..
و اون ترسها همشون میشهفکر ،
اون فکر میشه نگرانیجسمی و درخودفرورفتگی ،
اون درنهایت تبدیل میشه بهیکحرکتدفاعیجسمی
برای مقابله با اونافکار و تمام اینها میشه اشک ، اشک ، اشک و تاابد اشک .
داشتم فکر میکردم
که اگه باید بین نامیرا بودن و
میرا بودن یکیرو انتخاب کنم ؛
احتمالا انتخابم کدوم بود ..
و این رو فهمیدم که
این یک حقیقت اجتناب ناپذیره ..
که جهان ما میراست ؛
با تمام اتفاقاتش خوشی ،
رنج لبخند و غم هاش و
بنظرم آدمای کمی هستن که
علاوه بر آگاهی به این مسئله سخت نمیگیرن !
و به قولی راحت میگیرن و
میتونن خودشون با تغییر وقف بدن..
من زیاد از دیالوگا استفاده میکنم و
زیاد از علی مصطفا
به آدمای دورم میگم" رهاش کن بره رئیس " .
خودم؟ بلد نیستم رها کنم .
شاید اگه بلد بودم
میگفتم : "نامیرایی انتخابمه " .
جهان ما انقدر شگفت انگیزه
که تا اخرش خوش بگذره
ولی من بلد نیستم.. *
رنج ها منو تو خودشون گاهی بیشتر
از ظرفیتم هم غرق میکنه ..
خوشیها رو زیادی پایدار میدونم .
یه بار یک نفر بهم گفت : " که میدونی تو داری از تصورت از ادما ضربه میخوری انقدر همه چیز خوب نبین . "
اما من نقطه تعادل ندارم !
روابطم یا خیلی برام مهمه
یا اصلا مهم نیست ..
یا شاید اگه بخوام عمیق تر نگاه کنم
نقطه تعادل هیچ چیز
رو تا حالا نتونستم پیدا کنم .
یا صفر یا صد..
من به ضعف هام زیادی آگاهم
پس نامیرایی برام
مثل یه رنج رو به تکراره.. *
من ترجیحمیدم تموم شم
و مثل یه نقطه تو کهکشانمون فراموش * ..