ویین
به درون ماهیتابهای که مادرم سیبزمینیها و گوجههایی را در آن سرخ کرده بود سرک میکشم .. خوش عطر اس
باید احساس ِشادمانی میکردم و یا احساس ِناراحتی ؟!
به " من " فکر میکنم
و در مواجه با عناصر بیرونیپیرامونم
در وجودم فریاد میزنم " بگذارید خودم باشم . "
در میان خودم و مسئلهزمان و صفحاتکتاب گمشدهبودم ..
بعضی مسائلِ درکتاب مانند کشیدهای بر رویذهنموتفکرانم مینشست .
مادرم اطلاعیهای را نشانداد :
" نگاهکن خالهفرستاده گفتهبیاین ماهم هستیم ..
فقط ساعتش رووو ..۱/۳۹ عه ؟ یعنی چی ؟ "
بعد از مدتها باز بیآنتنیمحلهرا حسکردم ..
دریغازدر دسترسبودنخاله !
بعداز یکعالمهسر و کلهزدن
بین یکونیم و یکتاسه ماندهبودیم ..
عزم رفتنکردیم ..
حداقل از بابت ساعتیک بودنش مطمئنبودیم !
برای" او " کادویتولدی که وقتنشدهبود
باهم جشن بگیریم را برداشتم ..
بعد ازیکسال همدیگر رادیدهبودیم و لبهایمانمیخندید .
تشکریبابت دعوتکردنمان
به آنمجلس بهخاله بدهکار شدم .
من و او همانافرادی بودیم که خیابانهارا باهم متر کردهبودیم ..
باهم شکستخوردهبودیم ..
باهم پیشرفت کردهبودیم و در نهایت برای مدتدوسال
برای تماممواردزندگی فقط ما دونفر بودیم !
بعد از تمامشدنمجلس سمتدریاچه رفتیم
و من تصمیم گرفتم تولدش را قضا بهجا آورم ..
درراه از همهچیز گفتیم ...
آنلاینشاپی که راهاندازی کرده بود ..
دانشکدههنر و دانشگاهشریف و حالواحوال محرمیاش ..
سریالهایی که دیده بودیم ..
شرط ازدواجمان ..
اخراج شدن فلانی از فلانجا ..
و تمامعناصری که بود .
تمامفروشگاههای باملند را متر کردیم ..
بر آینههایش لبخند زدیم
و بر اجسام موردعلاقمان برچسب مالمن است زدیم
برای روزی که پولدار شدیم !
تولدش را کنار باغچهای با
دواسلایس کیکبهجا آوردیم .
دواسلایس کیک و لبخند و لبخند و لبخند .
تا ساعت ۸ونیم کل دریاچهرا دور زدیم ..
بازی کردیم .. خندیدیم ..
و برای مدتی کوتاه رفع دلتنگی کردیم !
بعضیروزها تا وقتی وجود دارند ..
قدرشان را کم میدانیم و وقتی تمام میشود
حسرتش را میخوریم ( :
هدایت شده از زندگی به عنوان قارچ خپل ๋࣭𓏲 ๋࣭ ࣪
بذارید با عشق زندگیم آشناتون کنم کیرک: