eitaa logo
وی‌ین
83 دنبال‌کننده
495 عکس
47 ویدیو
2 فایل
« و اقداره‌ُمحاطه‌باللطفه » . _ ✨؛ وی‌ین ؟ " جایی‌برای‌فراموش‌نشدن ِ احوالات‌آدمی . " https://abzarek.ir/service-p/msg/2493502 • | صرفا از مشغولات ذهنم می‌گویم .
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه به نوشتن و یا طرح‌کردن آثار خلاقانه فکر می‌کنم .. آثاری دور از کلیشه و دوست‌داشتنی در بین ‌اقشار مختلف در سطح جامعه .
به درون ماهیتابه‌ای که مادرم سیب‌زمینی‌ها و گوجه‌هایی را در آن سرخ کرده بود سرک می‌کشم .. خوش عطر است و ساده . مقصود مادرم را از سرخ کردنشان نمی‌دانم... قابلمه قیمه درست در شعله کناری سیب‌زمینی‌ها قرار دارد .. هم ازقیمه کمی می‌خورم و هم‌‌‌از سیب‌زمینی‌ و گوجه‌ . همانجور که مشغول نگاه‌های پر از لطف و خوردن‌ ِ پرلطف‌تر هستم ، دستم با برخورد بر ظرفی آن را هزاران تکه می‌کند .. تکه‌های بزرگ را با دست‌جمع می‌کنم .. چندلحظه احساس گز گز یکی ازانگشتانم را می‌کنم .. نگاهی می‌اندازم و وقتی خیالم راحت می‌شود که شیشه خودش را مهمان پوستم نکرده دیگر اهمیتی نمی‌دهم .. جارو را می‌آورم و بر تکه‌های ریز ِظرف می‌گذارم .
به " من " فکر می‌کنم و در مواجه با عناصر بیرونی‌پیرامونم در وجودم فریاد می‌زنم " بگذارید خودم باشم . "
هدایت شده از وی‌ین
بعد هر دفعه فکر کردن به مسجدالنبی اینجوری[✨✨✨✨✨✨]میشم .
در میان خودم و مسئله‌زمان و صفحات‌کتاب گم‌شده‌بودم .. بعضی مسائلِ درکتاب مانند کشیده‌ای بر روی‌ذهنم‌و‌تفکرانم می‌نشست . مادرم اطلاعیه‌ای را نشان‌داد : " نگاه‌کن خاله‌‌فرستاده گفته‌بیاین ماهم هستیم .. فقط ساعتش رووو ..۱/۳۹ عه ؟ یعنی چی ؟ " بعد از مدت‌ها باز بی‌آنتنی‌محله‌را حس‌کردم .. دریغ‌‌ازدر دسترس‌بودن‌خاله ! بعد‌از یک‌عالمه‌سر و کله‌زدن بین یک‌ونیم و یک‌تاسه مانده‌بودیم .. عزم رفتن‌کردیم .. حداقل از بابت ساعت‌یک بودنش مطمئن‌بودیم ! برای" او " کادوی‌تولدی که وقت‌نشده‌بود باهم جشن بگیریم را برداشتم .. بعد ازیک‌سال هم‌دیگر را‌دیده‌بودیم و لب‌هایمان‌می‌خندید . تشکری‌بابت دعوت‌کردنمان ‌ به آن‌مجلس به‌خاله بدهکار شدم . من و او همان‌افرادی بودیم که خیابان‌هارا باهم متر کرده‌بودیم .. باهم شکست‌خورده‌بودیم .. باهم پیشرفت کرده‌بودیم و در نهایت برای مدت‌دوسال برای تمام‌موارد‌زندگی فقط ما دونفر بودیم ! بعد از تمام‌شدن‌مجلس سمت‌دریاچه رفتیم و من تصمیم گرفتم تولدش را قضا به‌جا آورم .. درراه از همه‌چیز گفتیم ... آنلاین‌شاپی که راه‌اندازی کرده بود .. دانشکده‌هنر و دانشگاه‌شریف و حال‌و‌احوال محرمی‌اش .. سریال‌هایی که دیده بودیم .. شرط ازدواجمان .. اخراج شدن فلانی از فلان‌جا .. و تمام‌عناصری که بود . تمام‌فروشگاه‌های بام‌لند را متر کردیم .. بر آینه‌هایش لبخند زدیم و بر اجسام موردعلاقمان برچسب مال‌من است زدیم برای روزی که پولدار شدیم ! تولدش را کنار باغچه‌ای با دواسلایس کیک‌به‌جا آوردیم . دواسلایس کیک و لبخند و لبخند و لبخند . تا ساعت ۸‌ونیم کل دریاچه‌را دور زدیم .. بازی کردیم .. خندیدیم .. و برای مدتی کوتاه رفع دلتنگی کردیم ! بعضی‌روزها تا وقتی وجود دارند .. قدرشان را کم می‌دانیم و وقتی تمام می‌شود حسرتش را می‌خوریم ( :
بذارید با عشق زندگیم آشناتون کنم کیرک: