من سوریه نبودهام؛ هیچ کاسهی آبی پشت سرم ریخته نشده، هیچکس مرا به حضرت زینب نسپرده، هیچ پلاک دوقسمتیِ کُدداری از گردنم آویزان نیست. هیچوقت پایم به سرزمین شام نرسیده است، سوار هواپیمای نظامی نشدهام و هیچ فرودگاهی را به مقصد دمشق پرواز نکردهام، کوچههای باریک منتهی به حرم را با قدمهای سنگین طی نکردهام، من دستم به آن ضریحی که ستونها احاطهاش کردهاند نرسیده است و پای ضریح عمه جانمان خون گریه نکرده ام. پوتین هایم ریف جنوبی حلب را قدم رو نرفته، فِرنچِ نظامی نپوشیدهام، کلاش دو خشابه دستم نگرفتهام و پشت هیچ بیسیمی نام ابو نرجس را فریاد نزدهام. موج هیچ کورنِتی مرا نگرفته است، و پایم از هیچ ترکشی لنگ نمیزند. به ستونِ دو از باغ زیتون رد نشدهام، با اسم رمز "یازهرا" به دل تکفیریها نزدهایم، من روی تپههای خانطومان نبودهام، آن تویوتای سفید پر از جنازه و مجروح را ندیدم، قطع شدن دست و سر بچههایمان را ندیدم، لختههای خون هیچ بسیجیای روی صورتم نپاشیده، گرمای سوختن دست و پای رزمندههای کنار تویوتا را حس نکردهام. با اولین پرواز، کنار تابوت رفیقهایمان برنگشتهام، بقیه الله بستری نشدهام و هیچ دکتری بالای سرم گریه نکرده است. هر ماه دفترچه قرصهایم را با نگاه های متعجب به داروخانه چیها نمیدهم، و هیچ کس از دیدن حجم قرص های یک جوان غصه نمیخورد. من سوریه نبودهام، وصیتنامهای میان قرآن نگذاشتهام، با هیچ وداعی دلم نلرزید، در هیچ قرارگاهی قرنطینه نشده ام، اسمم در هیچ لیست اعزامی نبوده است، پشت هیچ تیرباری احساس غرور نکرده ام و با صدای صوت خمپاره ای دلهره نگرفتهام. من شهادت را به چشم ندیدهام، هرچه بود و ماند برایم، حسرت بود و داغی که مرهمی جز خون ندارد؛ تنها برایِ من، هیچ ماند و هیچ و هیچ..
چند وقت پیش یه نفری
یه حرفی بهم زد البته خودشم
تو یه کلیپ از استاد شجاعی
دیده بود.
چاه نویس
چند وقت پیش یه نفری یه حرفی بهم زد البته خودشم تو یه کلیپ از استاد شجاعی دیده بود.
بهم گفت که : تویِ اون کلیپ
یه جوون مشرف میشه پیشِ
آقای شجاعی گفت تا خودت
نبینی نمیفهمی چی میگم
چاه نویس
بهم گفت که : تویِ اون کلیپ یه جوون مشرف میشه پیشِ آقای شجاعی گفت تا خودت نبینی نمیفهمی چی میگم
اون جوونِ با ترس و لرزی که
کاملاً درونش مشخصِ..
آقای شجاعی میگه ازش پرسیدم
چیشده جوون؟
چرا اینقدر ترسیده ای؟
چرا اینقدر لرزونی؟؟
چاه نویس
اون جوونِ با ترس و لرزی که کاملاً درونش مشخصِ.. آقای شجاعی میگه ازش پرسیدم چیشده جوون؟ چرا اینقدر ت
با همون لرز و اشک گفت که
یه خوابِ خیلی عجیبی دیده..
تویِ اون خواب در عالم رویا شخصی
دَربِ خونشو میزنه..
اونم حالا تو آیفون میپرسه که کیه؟؟
چاه نویس
تویِ اون خواب در عالم رویا شخصی دَربِ خونشو میزنه.. اونم حالا تو آیفون میپرسه که کیه؟؟
اون شخص خودش رو آسِدمهدی
معرفی میکنه..
چاه نویس
اون شخص خودش رو آسِدمهدی معرفی میکنه..
تا اینو میگه اون جوون یه نگاه به
خونه میندازه میبینه که ای واای
خونه بهم ریختست درواقع چیزایی
تو خونه بود که شرم داشت آقا
ببینه..
چاه نویس
اون شخص خودش رو آسِدمهدی معرفی میکنه..
چون خواب بوده به ایشون
گفته میشه که این آقا حضرت قائم هستن
چاه نویس
تا اینو میگه اون جوون یه نگاه به خونه میندازه میبینه که ای واای خونه بهم ریختست درواقع چیزایی تو خون
همون ماهواره و..
خلاصه میگه آقا جون چند لحظه صبر
کنید الان در رو باز میکنم..
چاه نویس
همون ماهواره و.. خلاصه میگه آقا جون چند لحظه صبر کنید الان در رو باز میکنم..
تا خونه رو جمع و جور میکنه
میدوه دم در..