~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
همه غواص ها رسیده بودند جز حسن. وقتی رسید سرتاپایش گل بود. گفتم کجا بودی حسن!
نفس نفس زنان گفت: موج من را با خودش برده بود!
گفت: لباس اضاف داری؟
یک دست لباس خاکی به او دادم. سریع لباسش را عوض کرد، اسلحه را برداشت. هنوز نفس نفس می زد گفت: بچه ها به کدام سمت رفتند!
نشانش دادم. شروع کرد به دویدن. گفتم: چند دقیقه استراحت کن!
گفت: الان وقت استراحت نیست باید خودم را به بچه ها برسانم!
حسن خودش را رساند و ما هنوز مانده ایم و در جا می رنیم...
#شهید_حسن_اجرا
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
دستْ بُرد یک قاچ خربزه برداره،
اما دستش را کشید؛
انگار یاد چیزی افتاده بود.
گفتم: «واسه ی شما قاچ کردم، بفرمایید!» نخورد.
هر چه اصرار کردم نخورد.
قسمش دادم که این ها را با پول خودم خریده ام و الآن فقط برای شما قاچ کرده ام.
باز قبول نکرد و گفت: «بچه ها توی خط از این چیزا ندارن.» .
#شهید_مهدی_باکری
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
🍁وقتی محمد حسین در کلاس اول دبیرستان بود، رفته بود مسجد. دیر کرده بود. نگرانش شدم. وقتی پدرش آمد، از او پرسیدم: محمد حسین کجاست؟
گفت: نگران نباش! مسجد است می آید.
وقتی آمد خانه از علت دیر آمدنش پرسیدم و گفتم: مگر نباید ناهار بخوری؟
🍁گفت: با بچه ها قرار گذاشتیم روزی چند ساعت به مطالعه کتاب های #شهید_مطهری و #دکتر_شریعتی بگذرانیم. شما دیگر باید به دیر آمدن و نیامدن من عادت کنید.
✍🏻بھ ࢪاویت مادࢪ
#شهید_محمدحسین_یوسفاللهی♥️🕊
📚 کتاب حسین پسر غلامحسین(نخل سوخته)
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
بعد از اینکه وارد سپاه شد ؛
چند ماهے طول کشید تا حقوقش واریز بشه ،
اولین حقوقے که گرفت
پولش رو داد به یه نقاش حرفه اے تا
تصاویر شهداے روستای کریم کلا را بکشه ؛
بعد از اینکه تابلوها آماده شد اونها رو با هم بردیم
و به پایگاه بسیج کریم کلا تحویل دادیم ؛
برام خیلے جالب بود با اینکه
مدتے حقوق نگرفته بود و پول نداشت ،
حالا که پولے به دستش رسید
براے " شـــــهدا " خرج كرد ...
#شهید_عبدالصالح_زارع
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
🌿تابلوی استعمار نمیشوم!
۱۵ سالش بود که برادرم از آلمان ۱ دست لباس مارکدار آدیداس برایش فرستاد
۱بار هم نپوشید
گفتم: چرا؟
بیدرنگ جواب داد:من تابلوی استعمار نمیشوم..
#شهید_علیاکبر_رکابساز