والقمر۵۹
بابا شنیدی امروز اگه دیر کردم عمه رو بردن ... من اون وسط گیر کردم
رفته رفته آب می گردد چرا این کاروان؟
تا به خود زینب می آید دختری بر ناقه نیست ...
والقمر۵۹
همش می گفتم که خوش به حال راهب اون شب و تا صبح ... شدی تو مال راهب
هر چی که داشت اورد سرت رو برد ...
سرتو شست با گریه با گلاب
والقمر۵۹
هر چی که داشت اورد سرت رو برد ... سرتو شست با گریه با گلاب
ولی یه چیزی کرد کارو خراب ...
نمی دونست داری میری بزم شراب ...
والقمر۵۹
زخم هایم همه اش گشته مداوا مثلاً چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی ب
دخترت امشب با تو وعده دیدار داره ...