آرام باش عزیز من
آرام باش!
دوباره سر از آب بیرون میآوریم،
و تلالو آفتاب را میبینیم..
| شمس لنگرودی |
سالها بعد از شکستن دلم،
کاغذی دستم را برید و من سخت گریه کردم.
مگر چقدر دردناک بود؟
برای منی که دنبال بهانه بودم، بسیار.
من بلدم آنقدر دیر بخوابم
که اندوهم را خواب کنم.
اما یکی به من بگوید
کِی از خواب بیدار شوم که اندوه،
زودتر از من بیدار نشده باشد؟
میدونید؟ آدمیزاد بالاخره باید دلش به یهچیزی خوش باشه. باید یهنوری ببینه تهِ این تونل، تهِ این تاریکی. اگه نتونه یهروزنهای پیدا کنه، قلبش نمیکشه. کم میاره. میافته.
«انا حملنا الحزن اعواما، و ما طلع الصباح».
ما غم را، سالها با خود کشیدیم، اما صبح نیامد.