امروز یه دوره رفته بودم، بعد یه نیم ساعت زودتر برگشتم چون اگه نمیامدم دیگه نمیتونستم بیام.
رفتم کیفمو بردارم استاده گفت هاها تو از اولشم حرف بزن نبودی هاهاها.
قیافه منی که میدیدم از اول کلاس داره منو کنکاش میکنه و در اخر کلاس به خودش افتخار میکنه که عه اخجون اون بچه ساکته رو به حرف اوردم:
یجا میخواست جواب بدیم بعد همون لحظه یه خرمگس از بالا سر من رد شد صدا هلیکوپتر میداد، بعد من برگشتم ببینم فاصله این خرمگس با من چقدره، برگشت گفت تو بخون.
گفتم باشه.
گفت میدونی چرا؟ چون وقتی گفتم کی بخونه روتو کردی اونور.
واکنش صادقانه من و خرمگس:
یا مثلا یجا من به کناریم گفتم وای هیچی به ذهنم نمیرسه. بعد با اشتیاق یهو گفت چی چی به منم بگو.
منم گفتم میگم هیچی به ذهنم نمیرسه.
تا اخر کلاس برای کسایی که تفکر خلاق ندارن و باید تمربن کنن و هیچی به ذهنشون نمیرسه صحبت میکرد، به همه نگاه میکرد به جز من.
اها یه جا هم گفت مثلا یکی از تمرینا اینکه چی میشد اگه.
بعد همه یدونه چی میشد اگه گفتن، من گفتم چی میشد اگه ادما نمیتونستن حرف بزنن.
بعد بچها این اشتباه ترین حرکتی بود که میتونستم بزنم.
رنج سنی کلاس واقعا میانگین بالایی داشت. یعنی مثلا من کناریم ۲۷ سالش بود و جوون بود تازه.
داده پراکنده زیاد داشتیم.
ادبار
اها یه جا هم گفت مثلا یکی از تمرینا اینکه چی میشد اگه. بعد همه یدونه چی میشد اگه گفتن، من گفتم چی می
حالا پرای همه ریخته بود، این کناریم میگفت وای چقدر ذهنت دارکه.🗿
بعد من تو ذهنم این بود که خب اگه ادما نمیتونستن حرف بزنن، پس اونوقت رنگا حتما خیلی پررنگ تر و بولد تر میشدن. احتمالا تصویر سازی ها خیلی بیشتر میشد. شاید همین اتاقی که ما توشیم رنگای هدف دار تر و اشکال مهم تری داشت.