𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز چهارم: یه بچه، که فقط وقتی بارون میاد صدای افکار بقیه رو میشنوه.
اواخر تابستون، ساعت حدود ۴ بعد از ظهر، داشتم روی تختم کتاب میخوندم. از دیروز ظهر، هوا ابری بود و همه انتظار داشتن به زودی بارون بیاد؛ برای همین میخواستم تا وقتی هنوز بارون شروع به باریدن نکرده از این سکوت استفاده کنم. روی شکم دراز کشیده بودم و کتاب میخوندم. همزمان، با انگشت اشاره ام رو تخت ضربه میزدم. زیر لب آروم گفتم:«امممم جالبه». ۱۰ صفحه تا آخر کتاب بیشتر نمونده بود که بارون شروع به باریدن کرد. به سمت پنجره رفتم و نگاهی اجمالی به بیرون انداختم. همه جا خیس بود. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم. بعد با هدفونم از اتاق بیرون رفتم.
تو راهپله صدای مادرم رو شنیدم. یعنی صدای افکارش رو. چون مطمئن بودم حرف نمیزنه. «شام چی بپزم، فردا شب لباس چی بپوشم، باید به فلانی زنگ بزنم و.....»
هدفونم رو گذاشتم و رفتم پارک روبه ی خونه.
اونجا معمولاً پر از بچه ست اما به لطف بارون، الان همشون رفتن خونه. هدفون و یک لحظه در میارم تا مطمئن شم صدایی نمی شنوم. ماشینی با سرعتِ کند رد میشه و بیشتر از یک دقیقه افکار مزخرف راننده رو میشنوم. و تقریباً بعدش سکوت شد.
درحالی که کلاه هودی مو رو سرم میذاشتم، رو یکی از تاب ها نشستم و چشم هامو بستم. چند دقیقه تو همین حالت بودم. وقتی چشمامو باز کردم یه جفت چشم کنجکاو داشت نگاهم میکرد. از ترس از جام پریدم اونم متقابلاً ترسید و چند قدم عقب رفت. روی زمین افتاده بودم، لباس هام گلی و خیس شده بود و هدفونم پرت شده بود اون طرف. عصبانی از جام پریدم و داد زدم:«چیکار میکنی؟»حرفی نزد، به جاش به گوش هاش اشاره کرد و من صدایی شنیدم که گفت:«نمیشنوم چی میگی.» گفتم:«چی؟» و صدایی دوباره امد که:« نمیشنوم» و آرنج هاشو به حالت ضربدری بهم نشون داد. «اوه...» خندهی الکی کردم و گفتم:«معذرت.»
خم شدم تا هدفونم و بگیرم. خانمی از پشت سر اسمی رو صدا زد.گفتم:« فکر میکنم مادرته.» و صدا امد:«میدونم، اما میخوام اینجا بمونم.»
دیدم که اون زن، بعد از چند بار صدا زدن انگار که ناامید شده باشه برگشت سمت مجتمعی که نزدیک مال ما بود. همونطوری که نگاهش میکردم صدا آمد:«اسم من ....ـه از آشنایی باهات خوشحالم.» «اوه.... منم...... ام» و بدون اینکه سوالی بپرسم انگار که ذهنمو خوندن باشه صدا امد:«همون طوری که تو صدای من و میشنوی.»
میخواستم بپرسم چطور متوجه میشه چی میگم وقتی همین الان با ایما و اشاره بهم گفت نمیشنوه.
«تو میتونی صدای افکار مو....»
«بله، البته فقط روزهای بارونی. تو هم همینطور ؟»
«آره.»
و بعد، بدون اینکه واقعا یه کلمه حرف بزنیم، باهم طولانی حرف زدیم و بازی کردیم. متوجه نگاه های مادرش از پنجره میشدم.
همینطور که داشتیم بازی میکردیم و افکارش میگفتن:« تاب و محکم تر هلم بده....» یهو صدا قطع شد. سرم و گرفتم رو به آسمون، بارون قطع شده بود.وقتی برگشتم سمتش، با قیافه غمگین نگاهم کرد. دیگه نمیتونستم بفهمم چی میگه. بعد از اون قرار ما شد روزهای بارونی.
این قضیه ادامه داشت تا یک سال. ما هر بار که بارون میامد، با هم بازی میکردیم. تا اون روز. وقتی متوجه شدم قراره بارون بیاد، مثل همیشه تندی پریدم سمت پارک تا اولین نفر رسیده باشم.اون، از قبل اونجا منتظرم بود. گفت دارن از این شهر میرن. مادر و پدرش یه مرکز درمانی تو یه شهر بزرگتر پیدا کردن و داره میره اونجا.
گفتم:«ولی...ولی... اینجوری دیگه...»
امد جلوتر و دستامو گرفت. لبخند زد. صدای افکارش امد که:« بیا دفعه بعد، تو یه روز آفتابی بازی کنیم.»
کنار ماشین باهم خداحافظی کردیم. و وقتی در و بست، از پشت شیشه برام دست تکون داد. صدای ذهنش میامد که:«.....»
چند سال بعد، یه روز آفتابیِ اواسط تابستون، در حالی که با توپ بسکتبالم بازی میکردم ماشینی کنار مجتمع کناری پارک کرد. خانم و آقایی از صندلی جلو پیاده شدن. چند ثانیه بعد یکی از عقب ماشین پیاده شد و با دست جلوی چشماشو گرفت تا نور اذیتش نکنه. نسیم آرومی میوزید و موهاش و تکون میداد. دور و برش رو نگاه کرد تا اینکه چرخید سمت من. باهم چشم تو چشم شدیم. برام دست تکون داد. و دوید سمت پارک. گفت: روز آفتابی قشنگی برای بازیه، نه؟»
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
روز چهارم: یه بچه، که فقط وقتی بارون میاد صدای افکار بقیه رو میشنوه. اواخر تابستون، ساعت حدود ۴ بعد
خیلی دوست دارم یه چیزایی رو بزارم به عهده خواننده. مثل حدس جنسیت شخصیت و یه سری دیالوگ هایی که هیچ وقت نوشتن نمیشن و به جاش چند نقطه میذارن. و تقریباً همه میتونن یه چیز مشابه رو حدس بزنن.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
قیافه م این روزا وقتی فهمیدم با گذاشتن این چالش چه بلایی سر خودم آوردم:
هدایت شده از # قدقد
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
دوتا #ولاگ از دختر ژاپنی ببینیم انگیزه بگیریم بریم سراغ کارامون؟🤠 ★@ghodghod
دوست دارم این دختره رو(灬º‿º灬)♡
Just because I'm doing what I love doesn't mean it's always going to be fun.
Yatora;
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز سوم: ساعت شهر برای اولین بار تو صد سال اخیر می ایسته.
پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بخورم. همه چیز مرتب بود. کارها، دقیق و منظم روی میز کار، چیده شده بود. شب بیداری دیشب ارزشش رو داشت.
ساعت ۲ قرار ملاقات داشتم. بعدش، مستقیم از همونجا میتونستم برم...تلفن زنگ خورد. «از دفتر آقای.... تماس میگیرم، با عرض معذرت به اطلاع شما میرسونم قرار ملاقات شما به تعویق افتاد و ملاقات بعدی راس ساعت ۴ شروع میشه. مشکلی که ندارید؟»
"مشکلی که ندارید؟" کی گفته مشکلی ندارم؟ جماعتی که فکر میکنن فقط زمان برای اونا مهمه و بقیه یه مشت علاف ان که باید خودشون و با اونا تطبیق بدن مدام این سوال و ازت میپرسن. ساعت پنج قرار داشتم. به گل های کنار طاقچه نگاه کردم که حالا به خاطر آفتاب ظهر زیباتر بودن. لب هامو به هم فشار دادم و گفتم:« نه مشکلی نیست.» و چون نمیخواستم چیز دیگه ای بشنوم سریع تلفن و گذاشتم سر جاش. باید انتخاب میکردم.
قبل از ساعت ۴ خودمو رسوندم دفترش. کمی منتظر موندم اما نیومد. از پنجره، ساعت شهر و دیدم که از ۴ گذشته بود. حالا آفتاب رفته بود و هوا ابری بود. منشی، فقط یکبار برای تأخیرش تماس گرفت و گفت جلسه قبلی بیشتر از حد انتظار طول کشید. وقتی ازش خواستم دوباره تماس بگیره بنظر نمی امد جرعتش رو داشته باشه. پوزخند زدم. «جلسه قبلی؟ حتی وقتی دوساعت از زمان قبلی کار و عقب انداخت خودشو نرسوند.» پالتمو پوشیدم و گفتم:«از قول من بهشون سلام برسون، و بگو دفعه بعد خودشون به دیدنم بیان.»
راه افتادم تو خیابونا تا قدم بزنم. به شدت نیاز داشتم سیگار بکشم اما یادم امد ترک کردم.
رو نیمکت پارک نشستم و سرمو رو به آسمون گرفتم. برام مهم نبود که دیر کرد؛ چیز دیگه ای این وسط اذیتم میکرد. همش تقصیر خودم بود.
صدای پچ پچ از دور و نزدیک می امد. همه به یه قسمت خیره شده بودن و میتونستم صدای رهگذرهایی که از کنارم رد میشن و بشنوم. موضوع بحث همه یکی بود. میدونستم ساعت نزدیک ۵ دفتر و ترک کردم و الان بیشتر از نیم ساعته بیرونم اما ساعت شهر، تنها ساعت شهر، ساعت ۴:۵۵ دقیقه رو نشون میداد. در شهری که درش زندگی میکنم اجازه ساخت و ساز هیچ ساختمون بلندی داده نمیشه. فقط یک استثنا هست؛ همون ساختمون بلند وسط شهر که نمای بیرونیش ساعت بزرگی رو نشون میده و کل شهر بهش دید دارن. فکر کردم شاید من گذر زمان و کُند حس کردم و چند دقیقه بیشتر نیست که بیرونم. "..." یهو سر و کلش پیدا شد. پالتوی زخیمی تنش بود و کنارم رو نیمکت لم داد. بی مقدمه گفت:«تو چی فکر میکنی؟» گفتم:« راجع به چی؟ اینکه ساعت ایستاده؟»
تو بچگی شنیده بودم که ساعت شهر هر صده یا چند صده میایسته تا "به یکی یا بعضی ها فرصت دوباره بده" اما کی باور میکرد؟ هیچکس هم بیشتر از صد سال اینجا عمر نکرده که راست یا درغشو تایید کنه.
«از کی اینجوری شده؟»
«چمیدونم. شاید نزدیک به یه ساعت؟ بچه خواهرم داره از فرصت استفاده میکنه مشقای عقب مونده شو بنویسه که معلمش دعواش نکنه. خودمم امدم قدم بزنم وسط کلی کار. البته برای آدم مثل تویی که هیچ فرصتی رو از دست نمیده و همه چیز طبق برنامهاش پیش میره این چیزا مهم نیست.» و بلند خندید.
"فرصتی رو از دست نمیده" از سر جام بلند شدم. گفتم:«باید برم.»
«کجا؟»
وقت جواب دادن نداشتم، باید عجله میکردم. رفتم خونه، گل هارو برداشتم و دویدم سمت مکانی که یک ساعت پیش باید می بودم. هنوز اونجا منتظر بود... نه؟ قرار مون رأس ساعت پنج بود.
رسیدم رو پل. نفس نفس میزدم. دور و بر و نگاه کردم. هنوز اونجا بود. کنار پله ها، به ماهی ها غذا میداد. متوجه من که شد بلند شد. گفت:« رسیدی؟دعا میکردم دیر نکنی ولی مثل اینکه قبل از پنج رسیدی.» لبخند زد.
و ساعت شهر صدا کرد. صدای قرار گرفتن دقیقه شمار رو عدد ۱۲. ساعت ۵ بود.