𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
قیافه م این روزا وقتی فهمیدم با گذاشتن این چالش چه بلایی سر خودم آوردم:
هدایت شده از # قدقد
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
دوتا #ولاگ از دختر ژاپنی ببینیم انگیزه بگیریم بریم سراغ کارامون؟🤠 ★@ghodghod
دوست دارم این دختره رو(灬º‿º灬)♡
Just because I'm doing what I love doesn't mean it's always going to be fun.
Yatora;
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
💓
روز سوم: ساعت شهر برای اولین بار تو صد سال اخیر می ایسته.
پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بخورم. همه چیز مرتب بود. کارها، دقیق و منظم روی میز کار، چیده شده بود. شب بیداری دیشب ارزشش رو داشت.
ساعت ۲ قرار ملاقات داشتم. بعدش، مستقیم از همونجا میتونستم برم...تلفن زنگ خورد. «از دفتر آقای.... تماس میگیرم، با عرض معذرت به اطلاع شما میرسونم قرار ملاقات شما به تعویق افتاد و ملاقات بعدی راس ساعت ۴ شروع میشه. مشکلی که ندارید؟»
"مشکلی که ندارید؟" کی گفته مشکلی ندارم؟ جماعتی که فکر میکنن فقط زمان برای اونا مهمه و بقیه یه مشت علاف ان که باید خودشون و با اونا تطبیق بدن مدام این سوال و ازت میپرسن. ساعت پنج قرار داشتم. به گل های کنار طاقچه نگاه کردم که حالا به خاطر آفتاب ظهر زیباتر بودن. لب هامو به هم فشار دادم و گفتم:« نه مشکلی نیست.» و چون نمیخواستم چیز دیگه ای بشنوم سریع تلفن و گذاشتم سر جاش. باید انتخاب میکردم.
قبل از ساعت ۴ خودمو رسوندم دفترش. کمی منتظر موندم اما نیومد. از پنجره، ساعت شهر و دیدم که از ۴ گذشته بود. حالا آفتاب رفته بود و هوا ابری بود. منشی، فقط یکبار برای تأخیرش تماس گرفت و گفت جلسه قبلی بیشتر از حد انتظار طول کشید. وقتی ازش خواستم دوباره تماس بگیره بنظر نمی امد جرعتش رو داشته باشه. پوزخند زدم. «جلسه قبلی؟ حتی وقتی دوساعت از زمان قبلی کار و عقب انداخت خودشو نرسوند.» پالتمو پوشیدم و گفتم:«از قول من بهشون سلام برسون، و بگو دفعه بعد خودشون به دیدنم بیان.»
راه افتادم تو خیابونا تا قدم بزنم. به شدت نیاز داشتم سیگار بکشم اما یادم امد ترک کردم.
رو نیمکت پارک نشستم و سرمو رو به آسمون گرفتم. برام مهم نبود که دیر کرد؛ چیز دیگه ای این وسط اذیتم میکرد. همش تقصیر خودم بود.
صدای پچ پچ از دور و نزدیک می امد. همه به یه قسمت خیره شده بودن و میتونستم صدای رهگذرهایی که از کنارم رد میشن و بشنوم. موضوع بحث همه یکی بود. میدونستم ساعت نزدیک ۵ دفتر و ترک کردم و الان بیشتر از نیم ساعته بیرونم اما ساعت شهر، تنها ساعت شهر، ساعت ۴:۵۵ دقیقه رو نشون میداد. در شهری که درش زندگی میکنم اجازه ساخت و ساز هیچ ساختمون بلندی داده نمیشه. فقط یک استثنا هست؛ همون ساختمون بلند وسط شهر که نمای بیرونیش ساعت بزرگی رو نشون میده و کل شهر بهش دید دارن. فکر کردم شاید من گذر زمان و کُند حس کردم و چند دقیقه بیشتر نیست که بیرونم. "..." یهو سر و کلش پیدا شد. پالتوی زخیمی تنش بود و کنارم رو نیمکت لم داد. بی مقدمه گفت:«تو چی فکر میکنی؟» گفتم:« راجع به چی؟ اینکه ساعت ایستاده؟»
تو بچگی شنیده بودم که ساعت شهر هر صده یا چند صده میایسته تا "به یکی یا بعضی ها فرصت دوباره بده" اما کی باور میکرد؟ هیچکس هم بیشتر از صد سال اینجا عمر نکرده که راست یا درغشو تایید کنه.
«از کی اینجوری شده؟»
«چمیدونم. شاید نزدیک به یه ساعت؟ بچه خواهرم داره از فرصت استفاده میکنه مشقای عقب مونده شو بنویسه که معلمش دعواش نکنه. خودمم امدم قدم بزنم وسط کلی کار. البته برای آدم مثل تویی که هیچ فرصتی رو از دست نمیده و همه چیز طبق برنامهاش پیش میره این چیزا مهم نیست.» و بلند خندید.
"فرصتی رو از دست نمیده" از سر جام بلند شدم. گفتم:«باید برم.»
«کجا؟»
وقت جواب دادن نداشتم، باید عجله میکردم. رفتم خونه، گل هارو برداشتم و دویدم سمت مکانی که یک ساعت پیش باید می بودم. هنوز اونجا منتظر بود... نه؟ قرار مون رأس ساعت پنج بود.
رسیدم رو پل. نفس نفس میزدم. دور و بر و نگاه کردم. هنوز اونجا بود. کنار پله ها، به ماهی ها غذا میداد. متوجه من که شد بلند شد. گفت:« رسیدی؟دعا میکردم دیر نکنی ولی مثل اینکه قبل از پنج رسیدی.» لبخند زد.
و ساعت شهر صدا کرد. صدای قرار گرفتن دقیقه شمار رو عدد ۱۲. ساعت ۵ بود.