ـ🌱🌱🌱
اگر رویایی در سر داری، پس توان رسیدن به آن را هم داری! هیچ مانعی بهاندازهی ارادهی تو قوی نیست.
هر روز یک قدم به جلو بردار، حتی اگر کوچک باشد. موفقیت حاصل قدمهای کوچک اما پیوسته است.
به خودت ایمان داشته باش، سختیها را بپذیر و با تمام قدرت ادامه بده. تو برای درخشش آفریده شدهای!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چندتا خدا هست ؟
واقعا عالیه 👌
🌱دکتر الهی قمشه ای
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
#داستانک
زمستان بود. جان میکندم در نیویورک نویسنده شوم.
سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"میخوام مقدار زیادی ذرت بوداده بخورم"
و خدای من!
مدتها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست میافتاد توی معدهام. معدهام میگفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم!
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کلهی دو نفر پیدا شد.
یکیشان به آن یکی گفت: خدای بزرگ!
طرف مقابل پرسید: چه شده؟
اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت میخورد؟!
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّتها لذت نبردم.
به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟!!
من که توی بهشت سیر میکنم...
گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره میتوانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بیرحمانهترین کاریست که انجام میدهیم!
#چارلز_بوکوفسکی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نحوه تغییر سرنوشت با دعا کردن...
🌱سخنران:دکتر الهی قمشه ای
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
#داستان_تاریخی
در قرن ۱۶ ملکه انگلستان و ملکه هندوستان
هر ۲ از یک بیماری فوت کردند
هر ۲ پادشاه عاشق همسران خود بودند
شاهنشاه هند به یابود خانمش
با خرج میلیونها روپیه تاج محل را ساخت
و پادشاه انگلستان یک دانشگاه پزشکی ساخت
تا کسی دیگر از آن بیماری که همسرش را
از پا درآورده بود نمیرد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱اگر کسی رو تو قلبت اراده کردی،
بهش وفادار بمون ...
بین این همه دو رویی، تو خوب باش ...
🌱دکتر_انوشه
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
#داستانک
"مردی که از سایهاش فرار میکرد"
در روزگاران دور، در سرزمین چین، مردی به نام "چانگ" زندگی میکرد که همیشه از چیزی در عذاب بود، اما خودش هم دقیقاً نمیدانست از چه. او هر روز مضطرب و نگران بود، گویی چیزی در تعقیبش است. یک روز، در حالی که زیر نور آفتاب راه میرفت، متوجه شد که سایهاش مدام همراهش است و از او جدا نمیشود.
ناگهان، چانگ دچار وحشت شد و با خود گفت:
— "این سایه هر جا میروم مرا دنبال میکند! اگر میخواهم آزاد باشم، باید از شر آن خلاص شوم!"
او شروع به دویدن کرد، اما هرچه سریعتر میدوید، سایهاش همچنان همراهش بود. از کوچهها گذشت، از رودخانهها پرید، از کوه بالا رفت، اما سایهاش لحظهای از او جدا نشد. نفسش به شماره افتاد، پاهایش سست شد، اما همچنان میدوید.
سرانجام، خسته و درمانده، کنار درختی نشست و به فکر فرو رفت. پیرمرد خردمندی که در آن نزدیکی بود، چانگ را در این حال دید و از او پرسید:
— "ای جوان! چرا اینگونه هراسانی؟"
چانگ نالید و گفت:
— "تمام زندگیام در حال فرار بودهام. هر چه دویدهام، از شر سایهام خلاص نشدهام!"
پیرمرد لبخندی زد و آرام گفت:
— "اگر میخواهی از سایهات رها شوی، نیازی به دویدن نیست. کافی است در سایهی این درخت بنشینی."
چانگ که از خستگی دیگر نایی برای ادامه نداشت، زیر درخت نشست. به محض اینکه وارد سایه شد، متوجه شد که سایهاش ناپدید شده است!
او در حیرت فرو رفت و تازه فهمید که تمام این مدت، خود را بیهوده عذاب داده است.
👇👇👇👇👇👇
ما اغلب در زندگی، از چیزهایی فرار میکنیم که در واقع، درون خودمان هستند؛ ترسها، نگرانیها، و ناآرامیهایی که بهجای مقابله با آنها، سعی میکنیم از آنها بگریزیم. اما راهحل همیشه فرار نیست؛ گاهی کافی است بایستیم، آرام شویم و راه درست را پیدا کنیم.
"گاهی برای رهایی از مشکلات، نیاز به فرار نیست، بلکه کافی است سکون را بپذیریم و راه حل را در آرامش بیابیم."
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱منتظر هرچی باشی همون پیش میاد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
*سه چیز رو در زندگی مخفی نگه دار:*
* *١- روابط شخصی*
* *٢- درآمد*
* *٣- حرکت بعدی*
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
حکایات سعدی
گلستان، باب دوم، در اخلاق درویشان
پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی رفت و میگفت:
نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم
نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم
اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی.
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
ای بسا اسب تیز رو که بماند
که خر لنگ جان به منزل برد
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردیم و زخم خورده نمرد
#حکایت
#گلستان
#سعدی
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه میخوای آدمتو بشناسی . . .
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751