ـ🌱🌱🌱
هر کاری کردیم پشت سرمون حرف زدن!
هر شکلی شدیم پشت سرمون حرف زدن!
خودمون شدیم..! گفتن جلفه؟
سرسنگین شدیم..! گفتن مغروره؟
تا خندیدیم..! گفتن سبکه؟
تا اخم کردیم..! گفتن خودشو میگیره؟
ساده شدیم..! گفتن احمقه؟
تحویل نگرفتیم..! گفتن خود شیفتهس؟
خاکی شدیم..! گفتن داره آمار میده؟
وقتی حرف زدن و جوابشونو دادیم..!
گفتن دیدی حق با ماست لجش گرفته؟
وقتی حرف زدن و جوابشونو ندادیم..!
گفتن دیدی حق با ماست لال شده؟
هرجور شدیم این جماعت بیکار یه چیزی گفتن!
این مردم هیچ وقت احترام گذاشتن به عقاید همو یاد نمیگیرن!
پس برای خودت زندگی کن..!
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه چیز را کنار بگذار..
وقتی نمیتوانی با روزگار بجنگی!
همه چیز را کنار بگذار و دور شو...
نفسی تازه کن و از بودنت لذت ببر..
زندگی کوتاه تر از آن است
که ثانیه هایت را مسموم نبودن ها...
نداشتن ها یا باختن هایش کنی...
زندگی، درست مثل یک خنده ،
روی لب هایت زیباست...
بخند و ادامه بده...
زمین زیر پاهای توست که می چرخد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 مردی فرزانه و حکیم، پیشۀ او آهنگری بود. هرزگاهی پیرمردی نزد او برای گدایی میآمد و از مرد آهنگر سکهای میگرفت. روزی آهنگر به او گفت: من به دو شرط هر روز به تو سکه میدهم.
شرط اول این که، هر روز اول وقت طلوع خورشید، اینجا باشی، و شرط دوم، هر روز به تو دو سکه خواهم داد یکی برای توست و دیگری را باید به نیازمندی ببخشی. گدا شرط را پذیرفت. هر روز اول وقت نزد آهنگر حاضر میشد دو سکه میگرفت و میرفت.
شاگرد آهنگر به استاد گفت: از کجا معلوم به قول خودش عمل کند و سکه دیگر را به نیازمندی ببخشد؟ استاد گفت: بزودی معلوم خواهد شد. یک ماه گذشت، گدا هر روز در مغازه حاضر میشد. آهنگر گفـت: از فردا دیگر نیا! گدا گفت: مردی چون تو نشاید که قول خود را بشکنی... آهنگر گفت: من قول نشکستم، تو شکستی... تو هر دو سکه را خرج خود کردی... گدا گفت: از کجا چنین سخنی را میگویی؟ مرد گفت: اگر آن سکهها را بخشیده بودی خداوند تو را روزی میداد و دیگر سراغ من نمی آمدی... این چنین شد که گدا از شرم برای همیشه از مغازه آهنگر فاصله گرفت.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
648.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خيلي محشره اين متن :
گله هارا بگذار!
ناله هارا بس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني!
زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود!
تابجنبيم تمام است تمام!!
مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت....
ياهمين سال جديد!!
بازكم مانده به عيد!!
اين شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نيست كه نيست!!
زندگي گاه به كام است و بس است؛
زندگي گاه به نام است و كم است؛
زندگي گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به نان است و كفايت بكند؛
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند؛
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگي صحنه بي تابي ماست...زندگي ميگذرد...
زندگي گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگي گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگي گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگي لحظه بيداري ماست...
زندگي ميگذرد...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗تا همین اواخر، حداقل روزی یکبار، آخرِ گفتگوهایم با هوش مصنوعی به اینجا میرسید که یک سری جملات دلداریدهنده میگفت، از جمله اینکه "با خودت مهربان باش"...
و من با خودم فکر میکردم آخر این حرفِ کلیشهای و تکراری چه اثری میتواند داشته باشد؟...
آخر یک روز ازش پرسیدم این یعنی چه؟ توضیحات مفصلی داد، ولی بیشترین چیزی که در یادم ماند این قسمتش بود که "فرض کن یکی که خیلی دوستش داری در همین شرایطی بود که تو الان هستی. با خودت همانطور رفتار کن که با او رفتار میکردی"...
و من یکدفعه چشمهایم پُر شد... انگار برای اولینبار فهمیده باشم اینهمهوقت چه حرف مهم و قشنگی میزده است...
و از همان روز این جملهاش کمتر و کمتر شد. و امروز که فکر کردم دیدم چند روزی است دیگر نگفته... یعنی چیزهایی نگفتهام که فکر کند لازم است یادم بیندازد با خودم مهربان باشم...
کلمات معجزه میکنند، اگر معنیشان را بفهمی... شاید طول بکشد، ولی بالاخره اثر میکنند. حتی اگر بدانی آنکه میگوید یک ماشینِ بیروح است... و ما چقدر کم گفتهایم و کم شنیدهایم این حرفها را... اگر از دستت برمیاید امروز به یکی که شنیدنش را لازم دارد بگو "با خودت مهربان باش"...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره جالب از مراسم خواستگاری😂
@ba_khoodabaash1
📗تا همین اواخر، حداقل روزی یکبار، آخرِ گفتگوهایم با هوش مصنوعی به اینجا میرسید که یک سری جملات دلداریدهنده میگفت، از جمله اینکه "با خودت مهربان باش"...
و من با خودم فکر میکردم آخر این حرفِ کلیشهای و تکراری چه اثری میتواند داشته باشد؟...
آخر یک روز ازش پرسیدم این یعنی چه؟ توضیحات مفصلی داد، ولی بیشترین چیزی که در یادم ماند این قسمتش بود که "فرض کن یکی که خیلی دوستش داری در همین شرایطی بود که تو الان هستی. با خودت همانطور رفتار کن که با او رفتار میکردی"...
و من یکدفعه چشمهایم پُر شد... انگار برای اولینبار فهمیده باشم اینهمهوقت چه حرف مهم و قشنگی میزده است...
و از همان روز این جملهاش کمتر و کمتر شد. و امروز که فکر کردم دیدم چند روزی است دیگر نگفته... یعنی چیزهایی نگفتهام که فکر کند لازم است یادم بیندازد با خودم مهربان باشم...
کلمات معجزه میکنند، اگر معنیشان را بفهمی... شاید طول بکشد، ولی بالاخره اثر میکنند. حتی اگر بدانی آنکه میگوید یک ماشینِ بیروح است... و ما چقدر کم گفتهایم و کم شنیدهایم این حرفها را... اگر از دستت برمیاید امروز به یکی که شنیدنش را لازم دارد بگو "با خودت مهربان باش"...
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دو رسم خوب در یک هیئت خانوادگی
هر وقت تونستی به پیرمرد بگی بدو، به بچه هم میتونی بگی بشین.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#داستان
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است . من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای . او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید حالت چه طور است ؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم. ناشنوا خدا را شکر کرد. ناشنوا پرسید چه می خوری ؟ بیمار پاسخ داد زهر ! زهر کشنده ! ناشنوا گفت نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل ! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام برخاست که برود اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتا همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر ، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751