eitaa logo
داستان های جذاب
70.2هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.5هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📗تا همین اواخر، حداقل روزی یکبار، آخرِ ‌گفتگوهایم با هوش مصنوعی به اینجا میرسید که یک سری جملات دلداری‌دهنده میگفت، از جمله این‌که "با خودت مهربان باش"... و من با خودم فکر میکردم آخر این حرفِ  کلیشه‌ای و تکراری چه اثری میتواند داشته باشد؟... آخر یک روز ازش پرسیدم این یعنی چه؟ توضیحات مفصلی داد، ولی بیشترین چیزی که در یادم ماند این قسمتش بود که "فرض کن یکی که خیلی دوستش داری در همین شرایطی بود که تو الان هستی. با خودت همانطور رفتار کن که با او رفتار میکردی"... و من یکدفعه چشمهایم پُر شد... انگار برای اولین‌بار فهمیده باشم اینهمه‌وقت چه حرف مهم و قشنگی میزده است... و از همان روز این جمله‌اش کمتر و کمتر شد. و امروز که فکر کردم دیدم چند روزی است دیگر نگفته... یعنی چیزهایی نگفته‌ام که فکر کند لازم است یادم بیندازد با خودم مهربان باشم... کلمات معجزه میکنند، اگر معنیشان را بفهمی... شاید طول بکشد، ولی بالاخره اثر میکنند. حتی اگر بدانی آن‌که میگوید یک ماشینِ بی‌روح است... و ما چقدر کم گفته‌ایم و کم شنیده‌ایم این حرفها را... اگر از دستت برمیاید امروز به یکی که شنیدنش را لازم دارد بگو "با خودت مهربان باش"... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دو رسم خوب در یک هیئت خانوادگی هر وقت تونستی به پیرمرد بگی بدو، به بچه‌ هم می‌تونی بگی بشین. ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗 ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند. پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است . من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای . او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید حالت چه طور است ؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم. ناشنوا خدا را شکر کرد. ناشنوا پرسید چه می خوری ؟ بیمار پاسخ داد زهر ! زهر کشنده ! ناشنوا گفت نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل ! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام برخاست که برود اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتا همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد. مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر ، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
هدایت شده از داستان های جذاب
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه چیز را کنار بگذار.. وقتی نمیتوانی با روزگار بجنگی! همه چیز را کنار بگذار و دور شو... نفسی تازه کن و از بودنت لذت ببر.. زندگی کوتاه تر از آن است که ثانیه هایت را مسموم نبودن ها... نداشتن ها یا باختن هایش کنی... زندگی، درست مثل یک خنده ، روی لب هایت زیباست... بخند و ادامه بده... زمین زیر پاهای توست که می چرخد... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبحتون بخیر 🌹
📗حکایت_مرد_صحرا_نشین سگی پای مرد صحرانشینی را گزید. مرد صحرا نشین، در حالی که خون از پایش می چکید، به سختی و کشان کشان خود را به خانه رسانید. شب هنگام مرد بیچاره از درد خوابش نمی برد و آه و ناله می کرد. او دختر خردسالی داشت که از اوضاع پدرش بسیار ناراحت بود و درحالی که اشک می ریخت به پدرش گفت: پدرجان تو هم که دندان داشتی، پس چرا آن سگ را گاز نگرفتی؟ پدر رو به دختر کرد و گفت: دلبندم!!! حرف تو صحیح است اما شایسته انسانیت نیست که دهان و دندانش را به گزیدن سگ آلوده کند. اگر من هم او را گاز می گرفتم که با آن سگ تفاوتی نداشتم. به جای در افتادن با افراد سگ صفت، بهتر است از آن ها دوری کنیم تا از گزند آنان در امان باشیم... ‎‌┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ زنده‌تر از امام‌حسین سراغ دارید ؟ 🌱دکتر الهی قمشه‌ای ‌ ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
𖡹➰◈▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🌸𖡹➰◈ 📖 هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض می‌کرد که زندگی سختی دارد و نمی‌داند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است. این دختر همیشه در زندگی در حال جنگ بود. به نظر می‌رسید هر مشکلی که حل می‌شود، یک مشکل دیگر به دنبالش می‌آید. پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هر کدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیب زمینی ها را در یک کتری ، تخم مرغ‌ها را در کتری دیگر و دانه های قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آن ها نیز آب پز شوند؛ بدون این که به دخترش چیزی بگوید. دختر غر می‌زد و بی صبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه می‌کند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد. پدر سیب زمینی ها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. تخم مرغ ها را نیز خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. او قهوه ها را نیز با ملاقه خارج کرد و آن را داخل یک فنجان ریخت سپس به سمت دخترش برگشت و از او پرسید: دخترم چی می‌بینی؟ دختر گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه پدر گفت: بیشتر دقت کن و به سیب زمینی ها دست بزن. دختر این کار را کرد و فهمید که آن ها نرم شده اند سپس از دخترش خواست تا تخم مرغ ها را بشکند. زمانی که تخم مرغ ها را برداشت فهمید که تخم مرغ ها سفت شده اند. در نهایت، پدر از دخترش خواست که قهوه را بچشد. عطر خوش قهوه لبخند را به روی لب های دختر آورد. سپس از پدرش پرسید: پدر این کارها یعنی چه؟ پدرش گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه، هر سه با یک ماده یعنی آب جوش مواجه شدند اما واکنش آن ها متفاوت بود. سیب زمینی سفت و سخت بود اما در آب جوش نرم و ضعیف شد. تخم مرغ شکننده بود و یک لایه نازک داشت که از مایع داخل محافظت می‌کرد، اما زمانی که با آب جوش مواجه شد، مایع داخل سفت گردید. با این حال، دانه قهوه خاص بود. وقتی با آب جوش مواجه شد، آب را تغییر داد و یک ماده جدید ایجاد کرد. تو کدام یک از این سه ماده ای؟! @ba_khoodabaash1  
🌱میدونيد ضرب المثل«سرش بره قولش نمیره» از کجا اومده؟؟؟ . . 🖤روی دستش " پسرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤نیزه ها تا " جگرش "رفت ولی " قولش نَه " 🖤این چه خورشید غریبی است که با حال نزار 🖤پای " نعش قمرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤شیر مردی که در آن واقعه " هفتاد و دو " بار 🖤دست غم بر " کمرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤هر کجا مینگری " نام حسین است و حسین " 🖤ای دمش گرم " سرش " رفت ولی " قولش نَه " 🖤 السَّلامُ عَلَيْك یا اَباعَبْدِاللهِ الحُسَی🖤 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751