eitaa logo
داستان های جذاب
70.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
9.6هزار ویدیو
2 فایل
🌴 کانال حکایت ها وپند ها 🌴 ✔️ با افتخار منبع اکثر کانال های هم موضوع هستیم ✔️ ✔️ منبع تمام پند و حکایت و داستان های زیبا هستیم ✔️ سخن بزرگان ✔️ تلنگر تبلیغات. @Baran_HQ 🌻باما همراه شوید 🌻
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱گناهی که انسان را زود هلاک می‌کند. روزی امیرالمؤمنین امام علی عليه‌السلام فرمود : پناه می برم به خداوند، از گناهانی که موجب زود رسیدن هلاکت خواهند شد. "عبدالله بن کواء" پرسید:  آیا گناهانی که موجب زود رسیدن هلاکت می شود، وجود دارد؟ امیرالمؤمنین پاسخ دادند: آری، و آن گناه "قطع رحم" و قهر کردن افراد خانواده ها است که موجب هلاکت زودرس می شود. چه بسا خانواده ای هستند، که با اینکه از حق دورند، ولی بر اثر همکاری و خدمت به همدیگر، دور هم جمع می شوند، و همین کار موجب می شود که خداوند به آنها روزی می رساند؛ و چه بسا افراد پرهیزکاری که تفرقه و درگیری در میان خانواده آنها، موجب می شود که خداوند آنها را از رزق و روزی و رحمتش، محروم سازد. 📗اصول کافی ، ج 2 ، ص347 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر‌تو‌زندگیت‌کم و‌کسری‌نمیخوای‌داشته باشی ……☝🏻😍 ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📚داستان 💎زنی که  از دست چشم چرانی های همسرش به ستوه آمده بود درد دل نزد مادرشوهرش میبرد. او که زن دانایی بود گفت : من شب برای صرف شام به خانه شما میام ولی شام درست نکن. مرد وقتی به خانه می آید از اینکه همسرش تدارکی ندیده عصبانی میشود ، ولی مادر میگوید : من امشب هوس نیمروهای تو را کردم و با خود تخم مرغ  آورده ام تا با هم بخوریم. پسر مشغول درست کردن نیمرو میشود... می گوید : چرا تخم مرغ ها را رنگ کردی ؟؟ مادر گفت : زیبا هستن؟ پسر گفت : آری  مادر گفت :  داخلشان چطور است ؟؟ پسر گفت : همه مثل هم مادر گفت : پسرم زن نیز همین طور است هر کدام ظاهری با رنگ و لعاب ولی همه درونشان یکی است. پس وقتی همه مثل همند  چرا خود و همسرت را آزار میدهی...؟! قدر داشته هایت را بدان و خود را درگیر دیگران نکن... ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
ـ🌱🌱🌱 - روزی برای خودت قهوه خواهی ریخت ، روبه روی پنجره ایستاده و همینطور که گرمای فنجان قهوه را تا عمق سلول های تنت حس می کنی ، خبرهای روز را مرور خواهی کرد و ناگهان دلت خواهد لرزید ؛ چون فراموش کرده ای به گل های پژمرده ی اتاقت آب بدهی . اما دلت برای کسی نخواهد لرزید ! دلتنگ کسی نخواهی بود و افسوس چیزی را نخواهی خورد . روزی تمام غصه ها و آدم های رفته را در آسیاب عادت ، حل کرده و فراموش می کنی هرچیز و هرکس و هر خاطره ای را که آزارت می دهد ، و این نوعی مکانیسم دفاعیِ حیاتی برای سلامت و بقای انسان هاست . گاهی لازم است که ذهن ، خاموش باشد ، گاهی لازم است بعضی خاطره ها و آدم ها ، فراموش شوند ، و گاهی لازم است بپذیری که دلت فقط برای گل های تشنه ی اتاقت لرزیده ، قهوه ات را بنوشی و به چیز دیگری فکر نکنی ... 🌱نرگس صرافیان طوفان ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊 زن... فقط زن نیست. یه تکیه‌گاهه، یه خستگیِ قشنگ، یه لبخند وسطِ طوفان. با دلِ پر، با رویای فردا، هنوز ادامه می‌ده... ❤️   ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
صبحتون بخیر و شادی 🌹 🌼
✵━━┅═🌸📖 📚... 🍁مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. 🍁یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: 🍁میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم. 🍁و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد. 🍁چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. 🍁چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید. 🍁در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند. 🍁هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد. 🍁چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند. 🍁لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد. 🍁تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟ چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن. 🍁تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند. 🍁اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت. تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد . 🍁هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند. 🍁صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت. 🍁در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد . 🍁تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟ 🍁مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند. 🍁و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند. آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند . هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد. 🍁چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟ چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود. تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت: خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی. 🍁در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد. این معنی روزی حلال است الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده ═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═ @ba_khoodabaash1
📗پا روی دم کسی گذاشتن ▫️ در قدیم که شکار حیوانات بسیار مرسوم بود ، یکی از مهم‌ترین مسائلی که در شکار باید رعایت می‌شد ، مساله سکوت بود، یک شکارچی باهوش باید حواس جمعی داشت و مراقب بود تا به هیچ شکلی مورد توجه حیوانات وحشی قرار نگیرد اما امان از بی احتیاطی گاهی یک شکارچی که حواسش به زمین و آن چه زیر پایش نبود، پای را روی دم یک حیوان وحشی می‌گذاشت و درد آن باعث می‌شد که حیوان از فرط عصبانیت به جنون برسد و آن وقت بود که دیگر هیچ راهی پیش رو نبود ، حالا تصور کنید که دمی که پا روی آن گذاشته شده ، دم شیر باشد ….برای همین است که پا روی دم گذاشتن استعاره از عصبانی کردن طرف مقابل است . ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- رویاهای تو تاریخ انقضا ندارن.. یه نفس عمیق بکش و دوباره تلاش کن معجزه اینه خودت رو باور داشته باشی ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
🌱🌱🌱 کسی که تنها به عقلش اعتماد کند، گمراه می‌شود ! کسی که تنها به مالش اعتماد کند، کم می‌آورد ! کسی که تنها به منصبش اعتماد کند، خوار می‌شود ! کسی که تنها به مردم اعتماد کند، خسته می‌شود ! امّا کسی که تنها بر خدا اعتماد کند؛ نه گمراه می‌شود نه کم می‌آورد نه خوار می‌شود و نه خسته مي‌شود ...! ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عه حاج آقای قرائتی😁 خدا حفظش کنه... ┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈ https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751