eitaa logo
💗 حاج احمد 💗
269 دنبال‌کننده
18.9هزار عکس
3.3هزار ویدیو
43 فایل
❇ #حاج_احمد_متوسلیان ، فرماندۀ شجاع و دلیر تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) در تیرماه سال ۶۱ به همراه سه تن از همراهانش ، در جایی از تاریخ گم شد. @haj_ahmad : ارتباط با ما
مشاهده در ایتا
دانلود
؟ . . . 📙 ابلاغ کرده بود که هیچ کس حق کشیدن سیگار 🚬 را ندارد. حتی پیش مرگ ها هم که کُرد بودند، با این که کُردها خیلی سیگار می کشند، مجبور بودند رعایت کنند. اگر کسی می خواست سیگار بکشد، باید به جایی می رفت که دیده نمی شد، و الّا مورد غصب قرار می گرفت. یک بار که داخل بود، وقتی بوی سیگار را شنید، رویش را برگرداند تا ببیند بو از کدام طرف است. پسر ۱۷ ساله ای لبِ سکّو نشسته بود و در حالی که ۵ متر برف، روی زمین بود، زیر آفتاب ⛅ مشغول کشیدن سیگار بود. به سراغ او رفت و بدون مقدمه گفت: «کی گفته این جا سیگار بکشی؟» بعد هم محکم زد زیر گوشش و او را نقش زمین کرد. پسر که جا خورده بود، بلند شد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: «- برای چی می زنی؟ به تو چه مربوطه؟ مگه تو اینجا چه کاره ای؟ مگه تو فرمانده ای؟ فرماندۀ اینجا برادر ه ، من میرم شکایت تو رو پیش برادر می کنم! واسۀ چی منو زدی؟» 😔😰 تا این را گفت، کمی شُل شد و گفت: «- تو برای چی سیگار می کشی؟» - خُب می کشم که می کشم، به تو چه! اگه کارم اشتباه بود، خود برادر میومد با من برخورد می کرد.تو چرا این کارو کردی؟ - تو خوب میدونی که اگه برادر میومد و تو رو اینجا میدید، ۱۰ برابر بدتر از من، تو رو می زد. تو پدرمادرت هستی! تو رو سالم تحویل برادر دادن. حالا سیگاری تحویل خانوادت بدن؟! عیبی نداره، تو می خوای بری شکایت منو بکنی، منم به برادر میگم که تو سیگار می کشیدی. اون در مورد ما تصمیم می گیره. امّا حالا من با تو یه ای می کنم! 😉 - چی؟ معامله؟! - آره. تو به برادر نگو که من تو رو زدم، منم چیزی درباره‌ی سیگار کشیدنت به اون نمیگم. امّا باید قول بدی که دیگه توی عمرت دست به نزنی. قبوله؟ ☺️ پسر سرش را به حالت تأیید تکان داد. در همین حین، یکی از نیروها که در جریان قضیه نبود، از راه رسید و گفت: «برادر ! ماشینتون حاضره.» تا پسر این جمله را شنید، کمی به نگاه کرد و گفت: «چی؟! چی؟!! تو خودت برادر بودی؟!!!» این را گفت و زد زیر گریه. به می گفت: «چرا به من نگفتی؟ چرا به من نگفتی که برادر خودتی؟» بعد پرید توی بغل . او را بغل کرد و به خودش چسباند. بعد در حالی که او را نوازش می کرد، گفت: «تو عزیز مایی. منو کن. دست خودم نبود. من مثل برادر بزرگترت هستم. تو دست ما هستی. من نمی تونم اجازه بدم امانتی رو که پدر و مادرت به من سپردن و انتظار دارن زنده و سالم برگرده، وقتی که برمی گردی ببینن بوی میدی، یا سیگار توی کیف و لای انگشتاته. اون وقت میگن این هم شد رفتنت. قول بده که دیگه نفهمم و نشنوم جایی کشیدی.» پسر که هم چنان می کرد، گفت: «غلط کردم. بی جا کردم. باز هم منو بزن. من دیگه دست به سیگار نمی زنم.» ... ، صفحه ۶۱ ، اندکی تصرف به نقل از "سعید طاهریان" 🌷 خاطراتی از Eitaa.com/yousof_e_moghavemat
🌸 🌸 🍃 🌸 🍃 🔶 پس از عزیمت به جنوب و استقرار در پادگان ، ما برای برادران ، یک دوره‌ی فشردۀ آموزشی داشتیم. یک روز همان طور که سرگرم کار روی نیروهای در محوطۀ بودیم، از راه رسید. او می خواست با محک زدن بچه ها بفهمد که آموزش های ما تا چه اندازه توانسته برای آنها مثمر ثمر باشد. به همین منظور، به یکی از بچه گفت: «برادر جان! شما بیا و برای من توضیح بده که ظرف این مدت چه آموزش های دیدین؟» آن بندۀ خدا با دیدن و هیبت خاص او، دست و پایش را گم کرد و نتوانست توضیحات قابل قبولی ارائه دهد. وقتی او از تشریح محورهای آموزشی عاجز ماند، خیلی عصبانی شد، طوری که بلافاصله دستور داد او روی زمین سیمانی میدان صبحگاه سینه خیز برود. بعد از این که تنبیه تمام شد، جلو رفت و او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: «برادر جان! تموم این سخت گیری ها به خاطر اینه که می خوایم توی ، حتی المقدور کمترین تلفات رو داشته باشم. منم شما رو تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم.» ظهر، ، دیدم گرفت و رفت پشت سر همان ایستاد و به او کرد و نمازش را خواند. 🔸 🔸 🔸 📔 منبع: کتاب ، با روایت "مجتبی صالحی پور" Eitaa.com/yousof_e_moghavemat
🌸 🌸 ✅ 🌷 وقتی بودیم، برای انجام امور نظافت، نوبت بندی کرده بودیم و هر روز یک نفر وظیفۀ نظافت را به عهده داشت. روزهای چهارشنبۀ هر هفته نوبت بود. او با وجود مسئولیت سنگین ، در هر حالت و موقعیتی، سخت مقیّد بود که نوبت انجام مسئولیت نظافت را رعایت کند. هیچ کاری، هرچقدر هم که مهم بود، مانع حضور سر وقت او برای نظافت نمی شد. سفره می انداخت و جمع می کرد. غذا و چای، آماده و تقسیم می کرد. خیلی تمیز ظرف ها را می شست. سنگر، محوطه و حتی دستشویی و توالت ها را به دقت و می کرد. شاید بعضی ها چنین اَعمالی را برای یک فرماندۀ شاخص نظامی جایز نمی دانستند، اما منطق دیگری داشت. او می گفت: « کسیه که توی ، برادر بزرگ تره و در سایر مواقع، کمترین و کوچک ترین برادر بچه هاست.» با این رفتار خود بر قلب های بچه ها می کرد. 📙 برگرفته از کتاب @yousof_e_moghavemat
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به #عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما.... ا🌱🌿🌿🌱🌿🌱 #حاج_احمد_متوسليان ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ 💕 #حکومت_بر_قلب_ها ▫️وقتی #مریوان بودیم، برای انجام امور نظافت، نوبت بندی کرده بودیم و هر روز یک نفر وظیفۀ نظافت را به عهده داشت. روزهای چهارشنبۀ هر هفته نوبت #حاج_احمد بود. او با وجود مسئولیت سنگین #فرماندهی ، در هر حالت و موقعیتی، سخت مقیّد بود که نوبت انجام مسئولیت نظافت را رعایت کند. هیچ کاری، هر چقدر هم که مهم بود، مانع حضور سر وقت او برای نظافت نمی شد. سفره می انداخت و جمع می کرد. غذا و چای، آماده و تقسیم می کرد. خیلی تمیز ظرف ها را می شست. سنگر، محوطه و حتی دستشویی و توالت ها را به دقت #نظافت و #ضدعفونی می کرد. شاید بعضی ها چنین اَعمالی را برای یک فرماندۀ شاخص نظامی جایز نمی دانستند، اما احمد متوسلیان منطق دیگری داشت. او می گفت: 🔹 « #فرمانده کسیه که توی #خط_مقدم ، برادر بزرگ تره و در سایر مواقع، کمترین و کوچک ترین برادر بچه #رزمنده هاست.» 🌴 #حاج_احمد با این رفتار خود بر قلب های بچه ها #حکومت می کرد❣️ 📚 کتاب: #می_خواهم_با_تو_باشم @yousof_e_moghavemat
👈 🤫 . . عملیات بیت المقدس، تیپ ۲۷ محمد رسول الله در محوطه انرژی اتمی در دارخوین مستقر بود. به دستور حاج احمد، تردد کلیه افراد می بایست با برگه مخصوص تردد انجام می گرفت. یک روز که یکی از فرمانده گردان های تیپ ۲۷ قصد داشت بدون برگه تردد، با موتور به این‌طرف دژبانی بیاید، وقتی با مخالفت دژبان روبرو شد، شروع کرد با او جر و بحث کردن. در همین گیر و دار، حاج احمد از راه رسید و به دژبان گفت: "چه خبر شده؟" دژبان با ناراحتی گفت: "حاج آقا! مگه شما دستور ندادین که هیچ کس حق ندارد بدون برگه تردد کنه؟ امّا هرچی به این برادر می‌گیم، قبول نمی کنه و با ما هم بحث می کنه که من فرمانده گردانم و با بقیه فرق می کنم!" حاج احمد یک نگاه به فرمانده گردانش کرد و بدون مقدمه به دژبان گفت: "این برادر رو ۲۴ ساعت بازداشت کنین."🚫 ✔ ➡️ 💠 منبع کپشن: کتاب جالب و خواندنی ، صفحه ۷۹ ، به نقل از برادر حیدری - همرزم حاج احمد متوسلیان ⬇️ . . 📸 شناسنامه عکس: زمستان ۱۳۵۸، پاوه، روبروی سه راه باینگان. (حاج احمد متوسلیان - با دستکش سفید - در حال کمک به رزمندگان جهت حفر ؟*️⃣ . .. ...   @yousof_e_moghavemat
💗 حاج احمد 💗
🏷 ؟ 🤔 🍃 🌸 🍃 🔶 پس از عزیمت به جنوب و استقرار در پادگان ، ما برای برادران ، یک دوره‌ی فشردۀ آموزشی داشتیم. یک روز همان طور که سرگرم کار روی نیروهای در محوطۀ بودیم، از راه رسید. او می خواست با محک زدن بچه ها بفهمد که آموزش های ما تا چه اندازه توانسته برای آنها مثمر ثمر باشد. به همین منظور، به یکی از بچه گفت: «برادر جان! شما بیا و برای من توضیح بده که ظرف این مدت چه آموزش های دیدین؟» آن بندۀ خدا با دیدن و هیبت خاص او، دست و پایش را گم کرد و نتوانست توضیحات قابل قبولی ارائه دهد. وقتی او از تشریح محورهای آموزشی عاجز ماند، خیلی عصبانی شد، طوری که بلافاصله دستور داد او روی زمین سیمانی میدان صبحگاه سینه خیز برود. بعد از این که تنبیه تمام شد، جلو رفت و او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: «برادر جان! تموم این سخت گیری ها به خاطر اینه که می خوایم توی ، حتی المقدور کمترین تلفات رو داشته باشم. منم شما رو تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم.» ظهر، ، دیدم گرفت و رفت پشت سر همان ایستاد و به او کرد و نمازش را خواند. 🔸 🔸 🔸 📔 منبع: کتاب ، به روایت "مجتبی صالحی پور" 🌸 . . . @yousof_e_moghavemat
💗 حاج احمد 💗
🤫 😠 ✔ ‼ 🌸 آن اوایل تیپ ما از لحاظ تسلیحات بسیار فقیر بود و سلاح هایی هم که در اختیار داشتیم، اغلب از رده خارج بود.⚘ . روزهای آخر عملیات فتح المبین، سپاه شوشتر، یک گردان ناقص با تعداد ۲۳۳ نفر نیرو را برای کمک به تیپ ما به دوکوهه فرستاد. هرچه سلاح های ما فرسوده و غیر قابل استفاده بود، این گردان که آموزش خوبی هم ندیده بودند، از لحاظ سلاح سبک، مجهز بودند و آن‌قدر سلاح هایشان نو بود که مشخص بود، آنها را به تازگی از صندوق در آورده و تحویل شان داده‌اند. به هر ترتیب این گردان به کار گرفته نشد و بعد از اتمام عملیات، به گفته شد که این گردان باید به شوشتر بازگردند.✔ . مسئول وقت تسلیحات تیپ، وقتی موضوع سلاح های آنها را با در میان گذاشت، با توجه به مشکلاتی که برای تهیه همین سلاح‌های سبک داشتیم، دستور داد که همه نفرات آن گردان، باید روز عزیمت به شوشتر، اول سلاح هایشان را به اسلحه خانه تحویل بدهند، بعد بروند. دستور اجرا شد و آنها بدون اسلحه راهی شوشتر شدند.⚘ . این قضیه گذشت تا اینکه به عملیات بیت المقدس نزدیک شدیم. پیغام شفاهی و کتبی بود که پشت سر هم از تدارکات سپاه منطقه ۸، با این مضمون که "آن ۲۳۳ قبضه اسلحه را پس بدهید" به تیپ ما ارسال می‌شد. در همان ایام، وقتی بچه‌‌های تدارکات تیپ، برای تهیه سلاح و تجهیزات انفرادی به همان برادران مراجعه می‌کردند، با چنین جوابی روبرو می‌شدند که "نداریم، نیست، چه کنیم، معذوریم."😬 . با دیدن چنین جواب هایی، یک نامه بسیار رسمی در جواب پیغام های آنان ارسال کرد که در آن نوشته بود: "سلاح های گردان اعزامی شوشتر را: داریم، هست، نمی‌دهیم، مرحمت زیاد!"😉😅 ✔ 🥰 📚 برگرفته از کتاب خواندنی ، صفحه ۷۷ ، به روایت سردار - از نزدیک ترین دوستان و یاران حاج احمدآقای متوسلیان❤ . . . @yousof_e_moghavemat
💞 ⚘ 🌸 💠 وقتی در بودیم، برای انجام امور نظافت، نوبت بندی کرده بودیم و هر روز یک نفر وظیفه نظافت را به عهده داشت. روزهای چهارشنبه هر هفته نوبت بود. او با وجود مسئولیت سنگین فرماندهی در هر حالت و موقعیتی سخت مقیّد بود که نوبت انجام مسئولیت نظافت را رعایت کند. هیچ کاری هر چقدر هم که مهم بود، مانع حضور سر وقت او برای نظافت نمی‌شد. سفره می انداخت و جمع می کرد. غذا و چای آماده و تقسیم می‌کرد. خیلی تمیز ظرف ها را می شست. سنگر محوطه و حتی دستشویی و توالت ها را به دقت نظافت و ضدعفونی می کرد. شاید بعضی ها چنین اعمالی را برای یک فرمانده شاخص نظامی جایز نمی دانستند، امّا منطق دیگری داشت. او می گفت: "فرمانده کسیه که توی خط مقدم برادر بزرگتر و در سایر مواقع، کمترین و کوچکترین برادر بچه رزمنده هاست." با این رفتار خود بر قلب های بچه‌ها حکومت می‌کرد. 📚 برگرفته از کتاب ، نوشته علی اکبری ، صفحه ۱۹ 📸 معرفی عکس: اوایل زمستان ۱۳۶۰، - عکس یادگاری رزمندگان اعزامی از مازندران با - نفر اول از سمت چپ: @yousof_e_moghavemat
👈 🤫 . . عملیات بیت المقدس، تیپ ۲۷ محمد رسول الله در محوطه انرژی اتمی در دارخوین مستقر بود. به دستور حاج احمد، تردد کلیه افراد می بایست با برگه مخصوص تردد انجام می گرفت. یک روز که یکی از فرمانده گردان های تیپ ۲۷ قصد داشت بدون برگه تردد، با موتور به این‌طرف دژبانی بیاید، وقتی با مخالفت دژبان روبرو شد، شروع کرد با او جر و بحث کردن. در همین گیر و دار، حاج احمد از راه رسید و به دژبان گفت: "چه خبر شده؟" دژبان با ناراحتی گفت: "حاج آقا! مگه شما دستور ندادین که هیچ کس حق ندارد بدون برگه تردد کنه؟ امّا هرچی به این برادر می‌گیم، قبول نمی کنه و با ما هم بحث می کنه که من فرمانده گردانم و با بقیه فرق می کنم!" حاج احمد یک نگاه به فرمانده گردانش کرد و بدون مقدمه به دژبان گفت: "این برادر رو ۲۴ ساعت بازداشت کنین."🚫 ✔ ➡️ 💠 منبع کپشن: کتاب جالب و خواندنی ، صفحه ۷۹ ، به نقل از برادر حیدری - همرزم حاج احمد متوسلیان ⬇️ . . 📸 شناسنامه عکس: زمستان ۱۳۵۸، پاوه، روبروی سه راه باینگان. (حاج احمد متوسلیان - با دستکش سفید - در حال کمک به رزمندگان جهت حفر ؟*️⃣ . .. ...   @yousof_e_moghavemat
🏷 ؟ 🤔 🍃 🌸 🍃 🔶 پس از عزیمت به جنوب و استقرار در پادگان ، ما برای برادران ، یک دوره‌ی فشردۀ آموزشی داشتیم. یک روز همان طور که سرگرم کار روی نیروهای در محوطۀ بودیم، از راه رسید. او می خواست با محک زدن بچه ها بفهمد که آموزش های ما تا چه اندازه توانسته برای آنها مثمر ثمر باشد. به همین منظور، به یکی از بچه گفت: «برادر جان! شما بیا و برای من توضیح بده که ظرف این مدت چه آموزش های دیدین؟» آن بندۀ خدا با دیدن و هیبت خاص او، دست و پایش را گم کرد و نتوانست توضیحات قابل قبولی ارائه دهد. وقتی او از تشریح محورهای آموزشی عاجز ماند، خیلی عصبانی شد، طوری که بلافاصله دستور داد او روی زمین سیمانی میدان صبحگاه سینه خیز برود. بعد از این که تنبیه تمام شد، جلو رفت و او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: «برادر جان! تموم این سخت گیری ها به خاطر اینه که می خوایم توی ، حتی المقدور کمترین تلفات رو داشته باشم. منم شما رو تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم.» ظهر، ، دیدم گرفت و رفت پشت سر همان ایستاد و به او کرد و نمازش را خواند. 🔸 🔸 🔸 📔 منبع: کتاب ، به روایت "مجتبی صالحی پور" 🌸 . . . @yousof_e_moghavemat
💗 حاج احمد 💗
🤫 😠 ✔ ‼ 🌸 آن اوایل تیپ ما از لحاظ تسلیحات بسیار فقیر بود و سلاح هایی هم که در اختیار داشتیم، اغلب از رده خارج بود.⚘ . روزهای آخر عملیات فتح المبین، سپاه شوشتر، یک گردان ناقص با تعداد ۲۳۳ نفر نیرو را برای کمک به تیپ ما به دوکوهه فرستاد. هرچه سلاح های ما فرسوده و غیر قابل استفاده بود، این گردان که آموزش خوبی هم ندیده بودند، از لحاظ سلاح سبک، مجهز بودند و آن‌قدر سلاح هایشان نو بود که مشخص بود، آنها را به تازگی از صندوق در آورده و تحویل شان داده‌اند. به هر ترتیب این گردان به کار گرفته نشد و بعد از اتمام عملیات، به گفته شد که این گردان باید به شوشتر بازگردند.✔ . مسئول وقت تسلیحات تیپ، وقتی موضوع سلاح های آنها را با در میان گذاشت، با توجه به مشکلاتی که برای تهیه همین سلاح‌های سبک داشتیم، دستور داد که همه نفرات آن گردان، باید روز عزیمت به شوشتر، اول سلاح هایشان را به اسلحه خانه تحویل بدهند، بعد بروند. دستور اجرا شد و آنها بدون اسلحه راهی شوشتر شدند.⚘ . این قضیه گذشت تا اینکه به عملیات بیت المقدس نزدیک شدیم. پیغام شفاهی و کتبی بود که پشت سر هم از تدارکات سپاه منطقه ۸، با این مضمون که "آن ۲۳۳ قبضه اسلحه را پس بدهید" به تیپ ما ارسال می‌شد. در همان ایام، وقتی بچه‌‌های تدارکات تیپ، برای تهیه سلاح و تجهیزات انفرادی به همان برادران مراجعه می‌کردند، با چنین جوابی روبرو می‌شدند که "نداریم، نیست، چه کنیم، معذوریم."😬 . با دیدن چنین جواب هایی، یک نامه بسیار رسمی در جواب پیغام های آنان ارسال کرد که در آن نوشته بود: "سلاح های گردان اعزامی شوشتر را: داریم، هست، نمی‌دهیم، مرحمت زیاد!"😉😅 ✔ 🥰 📚 برگرفته از کتاب خواندنی ، صفحه ۷۷ ، به روایت سردار - از نزدیک ترین دوستان و یاران حاج احمدآقای متوسلیان❤ . . . @yousof_e_moghavemat