#تو_خودِ_برادر_احمدی؟
.
.
.
📙 #حاج_احمد ابلاغ کرده بود که هیچ کس حق کشیدن سیگار 🚬 را ندارد. حتی پیش مرگ ها هم که کُرد بودند، با این که کُردها خیلی سیگار می کشند، مجبور بودند رعایت کنند. اگر کسی می خواست سیگار بکشد، باید به جایی می رفت که دیده نمی شد، و الّا مورد غصب #حاج_احمد قرار می گرفت.
یک بار که #حاج_احمد داخل #پاسگاه_شهدا بود، وقتی بوی سیگار را شنید، رویش را برگرداند تا ببیند بو از کدام طرف است. پسر ۱۷ ساله ای لبِ سکّو نشسته بود و در حالی که ۵ متر برف، روی زمین بود، زیر آفتاب ⛅ مشغول کشیدن سیگار بود.
#حاج_احمد به سراغ او رفت و بدون مقدمه گفت: «کی گفته این جا سیگار بکشی؟»
بعد هم محکم زد زیر گوشش و او را نقش زمین کرد.
پسر که جا خورده بود، بلند شد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: «- برای چی می زنی؟ به تو چه مربوطه؟ مگه تو اینجا چه کاره ای؟ مگه تو فرمانده ای؟ فرماندۀ اینجا برادر #احمد ه ، من میرم شکایت تو رو پیش برادر #احمد می کنم! واسۀ چی منو زدی؟» 😔😰
تا این را گفت، #حاج_احمد کمی شُل شد و گفت: «- تو برای چی سیگار می کشی؟»
- خُب می کشم که می کشم، به تو چه! اگه کارم اشتباه بود، خود برادر #احمد میومد با من برخورد می کرد.تو چرا این کارو کردی؟
- تو خوب میدونی که اگه برادر #احمد میومد و تو رو اینجا میدید، ۱۰ برابر بدتر از من، تو رو می زد. تو #امانت پدرمادرت هستی! تو رو سالم تحویل برادر #احمد دادن. حالا سیگاری تحویل خانوادت بدن؟! عیبی نداره، تو می خوای بری شکایت منو بکنی، منم به برادر #احمد میگم که تو سیگار می کشیدی. اون در مورد ما تصمیم می گیره. امّا حالا من با تو یه #معامله ای می کنم! 😉
- چی؟ معامله؟!
- آره. تو به برادر #احمد نگو که من تو رو زدم، منم چیزی دربارهی سیگار کشیدنت به اون نمیگم. امّا باید قول بدی که دیگه توی عمرت دست به #سیگار نزنی. قبوله؟ ☺️
پسر سرش را به حالت تأیید تکان داد. در همین حین، یکی از نیروها که در جریان قضیه نبود، از راه رسید و گفت: «برادر #احمد ! ماشینتون حاضره.» تا پسر این جمله را شنید، کمی به #حاج_احمد نگاه کرد و گفت: «چی؟! چی؟!! تو خودت برادر #احمد بودی؟!!!» این را گفت و زد زیر گریه.
به #حاج_احمد می گفت: «چرا به من نگفتی؟ چرا به من نگفتی که برادر #احمد خودتی؟» بعد پرید توی بغل #حاج_احمد . #حاج_احمد او را بغل کرد و به خودش چسباند. بعد در حالی که او را نوازش می کرد، گفت: «تو عزیز مایی. منو #حلال کن. دست خودم نبود. من مثل برادر بزرگترت هستم. تو #امانت دست ما هستی. من نمی تونم اجازه بدم امانتی رو که پدر و مادرت به من سپردن و انتظار دارن زنده و سالم برگرده، وقتی که برمی گردی ببینن بوی #سیگار میدی، یا سیگار توی کیف و لای انگشتاته. اون وقت میگن این هم شد #سوغات_جبهه رفتنت. قول بده که دیگه نفهمم و نشنوم جایی #سیگار کشیدی.»
پسر که هم چنان #گریه می کرد، گفت: «غلط کردم. بی جا کردم. باز هم منو بزن. من دیگه دست به سیگار نمی زنم.»
... #می_خواهم_با_تو_باشم ، صفحه ۶۱ ، اندکی تصرف به نقل از "سعید طاهریان"
🌷 خاطراتی از #جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
Eitaa.com/yousof_e_moghavemat
🌸 #حاج_احمد_متوسلیان 🌸
🍃
🌸
🍃
🔶 پس از عزیمت به جنوب و استقرار در پادگان #دوکوهه ، ما برای برادران #بسیجی ، یک دورهی فشردۀ آموزشی داشتیم.
یک روز همان طور که سرگرم کار روی نیروهای #گردان_حمزه در محوطۀ #دوکوهه بودیم، #حاج_احمد از راه رسید. او می خواست با محک زدن بچه ها بفهمد که آموزش های ما تا چه اندازه توانسته برای آنها مثمر ثمر باشد. به همین منظور، به یکی از بچه #بسیجی_ها گفت: «برادر جان! شما بیا و برای من توضیح بده که ظرف این مدت چه آموزش های دیدین؟»
آن بندۀ خدا با دیدن #حاج_احمد و هیبت خاص او، دست و پایش را گم کرد و نتوانست توضیحات قابل قبولی ارائه دهد.
وقتی او از تشریح محورهای آموزشی عاجز ماند، #حاجی خیلی عصبانی شد، طوری که بلافاصله دستور داد او روی زمین سیمانی میدان صبحگاه سینه خیز برود.
بعد از این که تنبیه تمام شد، #حاج_احمد جلو رفت و او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: «برادر جان! تموم این سخت گیری ها به خاطر اینه که می خوایم توی #عملیات ، حتی المقدور کمترین تلفات رو داشته باشم. منم شما رو تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم.»
ظهر، #وقت_نماز ، دیدم #حاج_احمد #وضو گرفت و رفت پشت سر همان #بچه_بسیجی ایستاد و به او #اقتدا کرد و نمازش را خواند.
🔸
🔸
🔸
📔 منبع: کتاب #می_خواهم_با_تو_باشم ، با روایت "مجتبی صالحی پور"
Eitaa.com/yousof_e_moghavemat
🌸 #حکومت_بر_قلب_ها 🌸
✅
🌷
وقتی #مریوان بودیم، برای انجام امور نظافت، نوبت بندی کرده بودیم و هر روز یک نفر وظیفۀ نظافت را به عهده داشت. روزهای چهارشنبۀ هر هفته نوبت #حاج_احمد بود. او با وجود مسئولیت سنگین #فرماندهی ، در هر حالت و موقعیتی، سخت مقیّد بود که نوبت انجام مسئولیت نظافت را رعایت کند. هیچ کاری، هرچقدر هم که مهم بود، مانع حضور سر وقت او برای نظافت نمی شد. سفره می انداخت و جمع می کرد. غذا و چای، آماده و تقسیم می کرد. خیلی تمیز ظرف ها را می شست. سنگر، محوطه و حتی دستشویی و توالت ها را به دقت #نظافت و #ضدعفونی می کرد.
شاید بعضی ها چنین اَعمالی را برای یک فرماندۀ شاخص نظامی جایز نمی دانستند، اما #حاج_احمد منطق دیگری داشت. او می گفت: « #فرمانده کسیه که توی #خط_مقدم ، برادر بزرگ تره و در سایر مواقع، کمترین و کوچک ترین برادر بچه #رزمنده هاست.» #حاج_احمد با این رفتار خود بر قلب های بچه ها #حکومت می کرد.
📙 برگرفته از کتاب #می_خواهم_با_تو_باشم
@yousof_e_moghavemat
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به #عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما....
ا🌱🌿🌿🌱🌿🌱
#حاج_احمد_متوسليان
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
💕 #حکومت_بر_قلب_ها
▫️وقتی #مریوان بودیم، برای انجام امور نظافت، نوبت بندی کرده بودیم و هر روز یک نفر وظیفۀ نظافت را به عهده داشت. روزهای چهارشنبۀ هر هفته نوبت #حاج_احمد بود. او با وجود مسئولیت سنگین #فرماندهی ، در هر حالت و موقعیتی، سخت مقیّد بود که نوبت انجام مسئولیت نظافت را رعایت کند. هیچ کاری، هر چقدر هم که مهم بود، مانع حضور سر وقت او برای نظافت نمی شد. سفره می انداخت و جمع می کرد. غذا و چای، آماده و تقسیم می کرد. خیلی تمیز ظرف ها را می شست. سنگر، محوطه و حتی دستشویی و توالت ها را به دقت #نظافت و #ضدعفونی می کرد.
شاید بعضی ها چنین اَعمالی را برای یک فرماندۀ شاخص نظامی جایز نمی دانستند، اما احمد متوسلیان منطق دیگری داشت. او می گفت:
🔹 « #فرمانده کسیه که توی #خط_مقدم ، برادر بزرگ تره و در سایر مواقع، کمترین و کوچک ترین برادر بچه #رزمنده هاست.»
🌴 #حاج_احمد با این رفتار خود بر قلب های بچه ها #حکومت می کرد❣️
📚 کتاب: #می_خواهم_با_تو_باشم
@yousof_e_moghavemat
👈 #بیست_و_چهار_ساعت_بازداشت 🤫
.
.
عملیات بیت المقدس، تیپ ۲۷ محمد رسول الله در محوطه انرژی اتمی در دارخوین مستقر بود. به دستور حاج احمد، تردد کلیه افراد می بایست با برگه مخصوص تردد انجام می گرفت.
یک روز که یکی از فرمانده گردان های تیپ ۲۷ قصد داشت بدون برگه تردد، با موتور به اینطرف دژبانی بیاید، وقتی با مخالفت دژبان روبرو شد، شروع کرد با او جر و بحث کردن.
در همین گیر و دار، حاج احمد از راه رسید و به دژبان گفت: "چه خبر شده؟" دژبان با ناراحتی گفت: "حاج آقا! مگه شما دستور ندادین که هیچ کس حق ندارد بدون برگه تردد کنه؟ امّا هرچی به این برادر میگیم، قبول نمی کنه و با ما هم بحث می کنه که من فرمانده گردانم و با بقیه فرق می کنم!"
حاج احمد یک نگاه به فرمانده گردانش کرد و بدون مقدمه به دژبان گفت: "این برادر رو ۲۴ ساعت بازداشت کنین."🚫
✔
➡️
💠 منبع کپشن: کتاب جالب و خواندنی #می_خواهم_با_تو_باشم ، صفحه ۷۹ ، به نقل از برادر حیدری - همرزم حاج احمد متوسلیان ⬇️
.
.
📸 شناسنامه عکس: زمستان ۱۳۵۸، پاوه، روبروی سه راه باینگان. (حاج احمد متوسلیان - با دستکش سفید - در حال کمک به رزمندگان جهت حفر ؟*️⃣
.
..
...
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
#حاج_احمد_متوسلیان
#دفاع_مقدس
#در_خانه_بمانیم
#ویروس_کرونا_را_شکست_می_دهیم
@yousof_e_moghavemat
💗 حاج احمد 💗
🏷 #چه_آموزشی_دیدی ؟ 🤔
🍃
🌸
🍃
🔶 پس از عزیمت به جنوب و استقرار در پادگان #دوکوهه ، ما برای برادران #بسیجی ، یک دورهی فشردۀ آموزشی داشتیم.
یک روز همان طور که سرگرم کار روی نیروهای #گردان_حمزه در محوطۀ #دوکوهه بودیم، #حاج_احمد از راه رسید. او می خواست با محک زدن بچه ها بفهمد که آموزش های ما تا چه اندازه توانسته برای آنها مثمر ثمر باشد. به همین منظور، به یکی از بچه #بسیجی_ها گفت: «برادر جان! شما بیا و برای من توضیح بده که ظرف این مدت چه آموزش های دیدین؟»
آن بندۀ خدا با دیدن #حاج_احمد و هیبت خاص او، دست و پایش را گم کرد و نتوانست توضیحات قابل قبولی ارائه دهد.
وقتی او از تشریح محورهای آموزشی عاجز ماند، #حاجی خیلی عصبانی شد، طوری که بلافاصله دستور داد او روی زمین سیمانی میدان صبحگاه سینه خیز برود.
بعد از این که تنبیه تمام شد، #حاج_احمد جلو رفت و او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: «برادر جان! تموم این سخت گیری ها به خاطر اینه که می خوایم توی #عملیات ، حتی المقدور کمترین تلفات رو داشته باشم. منم شما رو تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم.»
ظهر، #وقت_نماز ، دیدم #حاج_احمد #وضو گرفت و رفت پشت سر همان #بچه_بسیجی ایستاد و به او #اقتدا کرد و نمازش را خواند.
🔸
🔸
🔸
📔 منبع: کتاب #می_خواهم_با_تو_باشم ، به روایت "مجتبی صالحی پور" 🌸
.
.
.
#حاج_احمد_متوسلیان
#احمد_متوسلیان
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
@yousof_e_moghavemat
💗 حاج احمد 💗
🤫 #داریم_هست_نمی_دهیم 😠
✔
‼
🌸 آن اوایل تیپ ما از لحاظ تسلیحات بسیار فقیر بود و سلاح هایی هم که در اختیار داشتیم، اغلب از رده خارج بود.⚘
.
روزهای آخر عملیات فتح المبین، سپاه شوشتر، یک گردان ناقص با تعداد ۲۳۳ نفر نیرو را برای کمک به تیپ ما به دوکوهه فرستاد. هرچه سلاح های ما فرسوده و غیر قابل استفاده بود، این گردان که آموزش خوبی هم ندیده بودند، از لحاظ سلاح سبک، مجهز بودند و آنقدر سلاح هایشان نو بود که مشخص بود، آنها را به تازگی از صندوق در آورده و تحویل شان دادهاند. به هر ترتیب این گردان به کار گرفته نشد و بعد از اتمام عملیات، به #حاج_احمد گفته شد که این گردان باید به شوشتر بازگردند.✔
.
مسئول وقت تسلیحات تیپ، وقتی موضوع سلاح های آنها را با #حاج_احمد در میان گذاشت، #حاج_احمد با توجه به مشکلاتی که برای تهیه همین سلاحهای سبک داشتیم، دستور داد که همه نفرات آن گردان، باید روز عزیمت به شوشتر، اول سلاح هایشان را به اسلحه خانه تحویل بدهند، بعد بروند. دستور #حاج_احمد اجرا شد و آنها بدون اسلحه راهی شوشتر شدند.⚘
.
این قضیه گذشت تا اینکه به عملیات بیت المقدس نزدیک شدیم. پیغام شفاهی و کتبی بود که پشت سر هم از تدارکات سپاه منطقه ۸، با این مضمون که "آن ۲۳۳ قبضه اسلحه را پس بدهید" به تیپ ما ارسال میشد. در همان ایام، وقتی بچههای تدارکات تیپ، برای تهیه سلاح و تجهیزات انفرادی به همان برادران مراجعه میکردند، با چنین جوابی روبرو میشدند که "نداریم، نیست، چه کنیم، معذوریم."😬
.
#حاج_احمد با دیدن چنین جواب هایی، یک نامه بسیار رسمی در جواب پیغام های آنان ارسال کرد که در آن نوشته بود:
"سلاح های گردان اعزامی شوشتر را:
داریم، هست، نمیدهیم، مرحمت زیاد!"😉😅
✔
🥰
📚 برگرفته از کتاب خواندنی #می_خواهم_با_تو_باشم ، صفحه ۷۷ ، به روایت سردار #عباس_برقی - از نزدیک ترین دوستان و یاران حاج احمدآقای متوسلیان❤
.
.
.
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
#ظهور_بسیار_نزدیک_است_ان_شاء_الله
#کرونا_را_شکست_می_دهیم
#در_خانه_بمانیم
#کتاب_خوب
#کتاب_بخوانیم
@yousof_e_moghavemat
#حکومت_بر_قلبها 💞
⚘
🌸
💠 وقتی در #مریوان بودیم، برای انجام امور نظافت، نوبت بندی کرده بودیم و هر روز یک نفر وظیفه نظافت را به عهده داشت.
روزهای چهارشنبه هر هفته نوبت #حاج_احمد بود. او با وجود مسئولیت سنگین فرماندهی در هر حالت و موقعیتی سخت مقیّد بود که نوبت انجام مسئولیت نظافت را رعایت کند. هیچ کاری هر چقدر هم که مهم بود، مانع حضور سر وقت او برای نظافت نمیشد. سفره می انداخت و جمع می کرد. غذا و چای آماده و تقسیم میکرد. خیلی تمیز ظرف ها را می شست. سنگر محوطه و حتی دستشویی و توالت ها را به دقت نظافت و ضدعفونی می کرد.
شاید بعضی ها چنین اعمالی را برای یک فرمانده شاخص نظامی جایز نمی دانستند، امّا #حاج_احمد منطق دیگری داشت. او می گفت: "فرمانده کسیه که توی خط مقدم برادر بزرگتر و در سایر مواقع، کمترین و کوچکترین برادر بچه رزمنده هاست." #حاج_احمد با این رفتار خود بر قلب های بچهها حکومت میکرد.
📚 برگرفته از کتاب #می_خواهم_با_تو_باشم ، نوشته علی اکبری ، صفحه ۱۹
📸 معرفی عکس: اوایل زمستان ۱۳۶۰، #مریوان - عکس یادگاری رزمندگان اعزامی از مازندران با #حاج_احمد_متوسلیان - نفر اول از سمت چپ: #جاویدالاثر_تقی_رستگار_مقدم
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
#احمد_متوسلیان
#متوسلیان
#حاجی_متوسلیان
#دفاع_مقدس
#لشکر_۲۷_محمد_رسول_اللهﷺ
@yousof_e_moghavemat
👈 #بیست_و_چهار_ساعت_بازداشت 🤫
.
.
عملیات بیت المقدس، تیپ ۲۷ محمد رسول الله در محوطه انرژی اتمی در دارخوین مستقر بود. به دستور حاج احمد، تردد کلیه افراد می بایست با برگه مخصوص تردد انجام می گرفت.
یک روز که یکی از فرمانده گردان های تیپ ۲۷ قصد داشت بدون برگه تردد، با موتور به اینطرف دژبانی بیاید، وقتی با مخالفت دژبان روبرو شد، شروع کرد با او جر و بحث کردن.
در همین گیر و دار، حاج احمد از راه رسید و به دژبان گفت: "چه خبر شده؟" دژبان با ناراحتی گفت: "حاج آقا! مگه شما دستور ندادین که هیچ کس حق ندارد بدون برگه تردد کنه؟ امّا هرچی به این برادر میگیم، قبول نمی کنه و با ما هم بحث می کنه که من فرمانده گردانم و با بقیه فرق می کنم!"
حاج احمد یک نگاه به فرمانده گردانش کرد و بدون مقدمه به دژبان گفت: "این برادر رو ۲۴ ساعت بازداشت کنین."🚫
✔
➡️
💠 منبع کپشن: کتاب جالب و خواندنی #می_خواهم_با_تو_باشم ، صفحه ۷۹ ، به نقل از برادر حیدری - همرزم حاج احمد متوسلیان ⬇️
.
.
📸 شناسنامه عکس: زمستان ۱۳۵۸، پاوه، روبروی سه راه باینگان. (حاج احمد متوسلیان - با دستکش سفید - در حال کمک به رزمندگان جهت حفر ؟*️⃣
.
..
...
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
#حاج_احمد_متوسلیان
#دفاع_مقدس
@yousof_e_moghavemat
🏷 #چه_آموزشی_دیدی ؟ 🤔
🍃
🌸
🍃
🔶 پس از عزیمت به جنوب و استقرار در پادگان #دوکوهه ، ما برای برادران #بسیجی ، یک دورهی فشردۀ آموزشی داشتیم.
یک روز همان طور که سرگرم کار روی نیروهای #گردان_حمزه در محوطۀ #دوکوهه بودیم، #حاج_احمد از راه رسید. او می خواست با محک زدن بچه ها بفهمد که آموزش های ما تا چه اندازه توانسته برای آنها مثمر ثمر باشد. به همین منظور، به یکی از بچه #بسیجی_ها گفت: «برادر جان! شما بیا و برای من توضیح بده که ظرف این مدت چه آموزش های دیدین؟»
آن بندۀ خدا با دیدن #حاج_احمد و هیبت خاص او، دست و پایش را گم کرد و نتوانست توضیحات قابل قبولی ارائه دهد.
وقتی او از تشریح محورهای آموزشی عاجز ماند، #حاجی خیلی عصبانی شد، طوری که بلافاصله دستور داد او روی زمین سیمانی میدان صبحگاه سینه خیز برود.
بعد از این که تنبیه تمام شد، #حاج_احمد جلو رفت و او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: «برادر جان! تموم این سخت گیری ها به خاطر اینه که می خوایم توی #عملیات ، حتی المقدور کمترین تلفات رو داشته باشم. منم شما رو تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم.»
ظهر، #وقت_نماز ، دیدم #حاج_احمد #وضو گرفت و رفت پشت سر همان #بچه_بسیجی ایستاد و به او #اقتدا کرد و نمازش را خواند.
🔸
🔸
🔸
📔 منبع: کتاب #می_خواهم_با_تو_باشم ، به روایت "مجتبی صالحی پور" 🌸
.
.
.
#حاج_احمد_متوسلیان
#احمد_متوسلیان
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
@yousof_e_moghavemat
💗 حاج احمد 💗
🤫 #داریم_هست_نمی_دهیم 😠
✔
‼
🌸 آن اوایل تیپ ما از لحاظ تسلیحات بسیار فقیر بود و سلاح هایی هم که در اختیار داشتیم، اغلب از رده خارج بود.⚘
.
روزهای آخر عملیات فتح المبین، سپاه شوشتر، یک گردان ناقص با تعداد ۲۳۳ نفر نیرو را برای کمک به تیپ ما به دوکوهه فرستاد. هرچه سلاح های ما فرسوده و غیر قابل استفاده بود، این گردان که آموزش خوبی هم ندیده بودند، از لحاظ سلاح سبک، مجهز بودند و آنقدر سلاح هایشان نو بود که مشخص بود، آنها را به تازگی از صندوق در آورده و تحویل شان دادهاند. به هر ترتیب این گردان به کار گرفته نشد و بعد از اتمام عملیات، به #حاج_احمد گفته شد که این گردان باید به شوشتر بازگردند.✔
.
مسئول وقت تسلیحات تیپ، وقتی موضوع سلاح های آنها را با #حاج_احمد در میان گذاشت، #حاج_احمد با توجه به مشکلاتی که برای تهیه همین سلاحهای سبک داشتیم، دستور داد که همه نفرات آن گردان، باید روز عزیمت به شوشتر، اول سلاح هایشان را به اسلحه خانه تحویل بدهند، بعد بروند. دستور #حاج_احمد اجرا شد و آنها بدون اسلحه راهی شوشتر شدند.⚘
.
این قضیه گذشت تا اینکه به عملیات بیت المقدس نزدیک شدیم. پیغام شفاهی و کتبی بود که پشت سر هم از تدارکات سپاه منطقه ۸، با این مضمون که "آن ۲۳۳ قبضه اسلحه را پس بدهید" به تیپ ما ارسال میشد. در همان ایام، وقتی بچههای تدارکات تیپ، برای تهیه سلاح و تجهیزات انفرادی به همان برادران مراجعه میکردند، با چنین جوابی روبرو میشدند که "نداریم، نیست، چه کنیم، معذوریم."😬
.
#حاج_احمد با دیدن چنین جواب هایی، یک نامه بسیار رسمی در جواب پیغام های آنان ارسال کرد که در آن نوشته بود:
"سلاح های گردان اعزامی شوشتر را:
داریم، هست، نمیدهیم، مرحمت زیاد!"😉😅
✔
🥰
📚 برگرفته از کتاب خواندنی #می_خواهم_با_تو_باشم ، صفحه ۷۷ ، به روایت سردار #عباس_برقی - از نزدیک ترین دوستان و یاران حاج احمدآقای متوسلیان❤
.
.
.
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
#ظهور_بسیار_نزدیک_است_ان_شاء_الله
#کرونا_را_شکست_می_دهیم
#در_خانه_بمانیم
#کتاب_خوب
#کتاب_بخوانیم
#باز_نشر
@yousof_e_moghavemat