🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹🌹
🌹🌹🌹
🌹🌹
🌹
کتاب#من_میترا_نیستم
خاطرات شهیده زینب کمایی 🌹
#قسمت_شانزدهم
#کتاب_من_میترا_نیستم_قسمت_شانزدهم
#شهیده #زینب_کمایی
روایت اول (کبری طالب نژاد، مادر شهید)
#فرزند #ششم
حیاط خانه های شرکتی سیمانی بود و با تابش آفتاب🌝 در طول روز آتش میشد. روی زمین که راه میرفتیم، کف پای ما حسابی میسوخت.
تا بعد از به دنیا آمدن شهرام کولر نداشتیم. شب ها در حیاط خانه میخوابیدیم. جعفر بعد از ظهر ها آب شط را توی حیاط خانه باز میکرد و زیر در را میگرفت؛ حیاط خانه تا نیم متر از دیوار پُر از آب میشد. این آب تا شب توی حیاط بود. شب زیر در را بر میداشتیم و آب با فشار زیاد به کوچه سرازیر میشد. 🌊
با این کار،حیاط سیمانی خانه خنک میشد و ما روی زمین زیر انداز می انداختیم و رختخواب پهن میکردیم.
هوا را نمیتوانستیم خنک کنیم و مجبور بودیم با گرمای پنجاه درجه در هوای آزاد بخوابیم، اما زمین را میتوانستیم برای خوابیدن قابل تحمل کنیم. 🏕️
خانه های شرکتی دو تا شیر آب داشت؛ شیر آب شهری که برای خوردن و پخت و پز بود و شیر آب شرکتی که مخصوص شست و شوی حیاط و آبیاری باغچه ی و شمشاد ها بود.🌿🍃
گاهی که شیر آب شط را در حیاط باز میکردیم، همراه آب، یک عالمه گوش ماهی می آمد. 🐚
دختر ها با ذوق و شوق گوش ماهی ها را جمع می کردند. بعد از ظهر ها هر کاری میکردم بچه ها بخوابند، خوابشان نمی برد و تا چشم من گرم میشد، میرفتند و توی آب حیاط بازی میکردند. 😉😌🌿
شهرام چهار ماهه بود که با باباش رفت و یک تلویزیون قسطی خرید. به او گفتم :((مرد، ما بیشتر از تلویزیون به کولر احتیاج داریم. تلویزیون که واجب نبود 📺:)) بابای مهران هم رفت و یک کولر گازی کوچک قسطی آورد. با اینکه به خاطر خوابیدن جلوی کولر گازی درهوای شرجی آبادان، آسم گرفتم، ولی بچه هایم از شرّ گرما و شرجی تابستان راحت شدند 🌿
(این کتاب با رضایت ناشر و نویسنده ی گرامی بارگذاری میشود)
شهداء را یاد کنید با ذکر یک صلوات 🌹
(این کتاب با رضایت ناشر و نویسنده ی گرامی بارگذاری میشود) 🌷