#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_سیوپنج🌹
اواخر زمستان بود که دخترِ زنبابام به دنیا اومد و اسمش رو گذاشتند فریده.با گلبهار تلفنی در ارتباط بودم ولی بعد از فوت آنا دیگه ندیده بودمش دلم براش تنگ شده بود.یه روز حسین به گلبهار زنگ زد و گفت؛ خونهی مارو بعنوان خونهی مادری بدون و عید رو پاشو بیا اینجا خواهرتم دلتنگته.با دعوت حسین، گلبهار عید اومد پیشمون.داداشم محمد از گلبهار برام عیدی فرستاده بود ازش شنیدم که محمد تصمیم گرفته که برای همیشه از ایران بره، کلی دلم گرفت و ناراحت شدم یه روز گلبهار از منو نیمتاج خواست که بریم خونهی آقام ما هم که خیلی وقت بود روستا نرفته بودیم و دلتنگ بودیم از خدا خواسته قبول کردیم و همگی راهی شدیم...
وقتی رفتیم روستا زن بابا و آقام از دیدن ما خوشحال نشدند .زنه واقعا عقل درست و حسابی نداشت و من مونده بودم که آقام چطوری با اون زن به این کثیفی و شلختگی داره زندگی میکنه
خونهی روستامون که وقتی آنا زنده بود مثل دستهی گل بود و همه جاش تمیز و مرتب بود ولی الان همه جاش رو کثافت برداشته بود، لباسها یه طرف و ظرفها یه طرف دیگه خونه دیگه بدون آنا هیچ صفایی نداشت و چند ساعتی اونجا موندیم و برگشتیم...
گلبهار همچنان خونهی ما بود و بعد از تعطیلات عید هم جشن عروسی پسرخالهام بود و قرار بود اونجا بریم
قرار بود چند ماه بعد و اول تابستون عمل نهاییه سیامک انجام بشه و باید پول جمع میکردیم.روز عروسی رسید و حسین مارو رسوند و میخواست که برگرده، جلوی در پسرخالههام به حسین گفتند بیا داخل، احمد باجناقت هم اینجاس
ولی حسین پوزخندی زد و گفت؛ احمد اینجا چیکار داره، مجلس زنونهست ها.ما رفتیم داخل و حسین برگشت خونه ولی خبر نداشتیم که این حرف حسین رو رفتند به گوش احمد رسوندند و احمد ناراحت شده و کینهی بدی از حسین به دل گرفته.احمد از زمانیکه با نیمتاج ازدواج کرده بود هم میانهی خوبی با ما نداشت و زیاد با هم در ارتباط نبودیم
فردای عروسی تو خونه بودیم که زنگ در به صدا دراومد و وقتی حسین رفت در رو باز کنه بلافاصله صدای داد و بیداد و دعوا بلند شد سریع خودم رو رسوندم و دیدم احمد داره حسین رو فحش میده و همش میگه تو به چه حقی پشت سر من حرف مفت زدی.حسین گیج شده بود و نمیدونست احمد چی میگه
هر چقدر گفتم، احمدآقا این حرفها چیه ول کن، چرا پس فحش میدی
ولی اون اصلا گوش نمیداد وقتی حسین دید که احمد ول کن نیست عصبانی شد و باهاش درگیر شد و حسابی احمد رو کتک زد به زور تونستیم این دو تا رو از هم جدا کنیم.ولی احمد رفت و توسط چند نفر آشنایی که توی سپاه داشت واسه حسین پروندهسازی کرد و حسین راهیه زندان شد حسین چون احمد رو زده بود احمد شکایت کرد و دیه براش بریدند و بعد از چند هفته حسین از زندان در اومد مشروط بر اینکه دیه رو بده
اصلا باورم نمیشد که خواهرم و شوهرش بامن اینکارو کرده باشند، هر کسی هم واسطه شد فقط گفتند، باید دیه رو بده
دلم برای حسین میسوخت که نه از طرف فامیلهای من شانس آورده بود و نه فامیل های خودش.حسین یک ماهی بود کار نکرده بود و هر چی هم داشتیم رو یه جا جمع کردیم و دادیم واسه دیه و چون دیگه هیچ پولی نداشتیم دوباره نشد که سیامک رو عمل کنیم.بیچاره سیامک شب و روز ادرارش قابل کنترل نبود و همش مجبور بودم که براش لباس بشوریم و خودش هم در عذاب بود.خاطره داشت بزرگ میشد و تازه کنکور داده بود.شهریور شد و جواب کنکور اومد، خاطره از دانشگاهپیامنور قبول شد ولی اوضاع مالی ما اجازهای برای ادامه تحصیل بهش نمی داد و خاطره که دختر بادرک و فهمی بود و مارو درک میکرد از درس خوندن منصرف شدخاطره خیلی زحمت کشیده بود و خوب درس خونده بود من اینو میدونستم و دلم به حال دخترم می سوخت...
ماه رمضون بود، بعد از سحر خوابم برده بود و تازه آفتاب در اومده بود که زنگ در به صدا در اومد با دیدن خانوم دم در شوکه شدم حال خوشی نداشت
دستش رو گرفتم و آوردمش خونه
خانوم با ناراحتی گفت؛ حمید کتکم زده، اون زنیکه خیرندیده هم نگاه میکرد و جلوش رو نمیگرفت...
با ناراحتی گفتن، آخه چرا؟ دلیلش چی بود خانوم آهی کشید و گفت؛ معلومه دیگه زنش پُرش کرده بود
آخه دیروز فتانه موکتهارو شسته بود، منم بهش گفتم، چرا این موکتهارو خیس خیس انداختی بذار یکم خشک بشن
اونم نمیدونم به حمید چی گفته بود که یک ساعت بعدش حمید اومد و یه جعبه شیرینی تو دستش بود اومد کنارم و گفت؛ شیرینی بخور منم با بیاعتنایی گفتم؛ من روزه ام و فشارم بالاس شیرینی نمیخورم
ولی وقتی دیدم خیلی اصرار میکنه خواستم یکی بردارم که همون لحظه جعبهی شیرینی رو کوبید تو سرم و شروع کرد به کتک زدنم
ادامه...
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_سیوشش🌹
سریع پا شدم که بیام خونهی شما دم در حیاط بودم که حمید از پشت گیسهام رو گرفت و کشون کشون منو برگردوند تو خونه.الانم که دیدم رفت سر کار یواشکی اومدم خونهی شما، سردرد امونم رو بریده، یه قرص بهم بده.بعدش شروع کرد به نفرین کردن حمید و فتانه.با اینکه خانوم در حقم بد کرده بود ولی از اینکه اینطوری مورد ظلم اولاد قرار گرفته بود قلبم به درد اومد و براش ناراحت شدم.خانوم چند روزی پیش ما موند یه روز حمید و فتانه رو دعوت کردم خونمون تا آشتیشون بدم فتانه با قیافهی حق به جانب اومد بعد از کمی حرف زدن با وقاحت تمام رو کرد به منو گفت. ترلان خانوم این انگشتری که واسه کادوی عروسی به من دادی خیلی ضایع بود، از این نازکتر توی بازار نبود بگیری...از ناراحتی سرخ و سفید شدم ولی چون حسین بهم سپرده بود که هر چی گفت جوابش رو نده تا با یه سیاستی اونا رو از خونهی مادرم دکش کنم
به اجبار سکوت کردم هیچی بهش نگفتم
ولی حسین با این حرف فتانه عصبانی شد و نتونست جلوی خودش رو بگیره و در حالیکه کارد میزدی خونش در نمیومد گفت؛ راستشو بخوای ترلان برات گرفت به اصرار اون بود، قسطی هم خریدیم وگرنه اصلا من نمیخواستم هیچی برات بگیرم...
اون روز فهمیدیم که فتانه حاملهاس و چون هر دوتاشون خوشحال بودند با پادرمیونی ما و رضایت خودشون خانوم راهیه خونهاش شد ولی دعواها همچنان ادامه داشت حسین مدام تو گوش حمید میخوند که مجبور نیستی اونجا بمونی و اعصابت رو خرد کنی، زنت جوونه چرا باید اذیت بشه و با این حرفها بالاخره حمید رو خام کرده بود و حمید دنبال خونه میگشت که از اونجا برند.خانوم یه روز دو سبد پر از ظرف و ظروف جهاز منو آورد و گفت؛ اینا مال تو هستش، فردا پس فردا من بمیرم اینا میخوان بخورن، لااقل اینارو خودت بذار خونت.یاد اون روزی افتادم که داشتم از اونا جدا میشدم و خانوم با نهایت بیرحمی بیشتر وسایلم رو ازم گرفت درحالیکه خودم هیچی تو خونه نداشتم چند ماهی گذشت...حمید بداخلاق بود و حوصلهی هیچ بچهای رو نداشت و با عناوین مختلف بچههای منو میزد و بچه ها هم دل خوشی ازش نداشتند بچهها خونه بودند و من رفته بودم خونهی یکی از فامیل های حسین که تازه بچهاش بدنیا اومده بود شب بود اومدم خونه و خاطره گفت، زنعمو و آقا اومده بودند وقتی دیدند نیستی یه کم نشستند و رفتند.وقت شام بود که حمید اومد براش میوه آوردم و نشستم پیشش.حمید گرهای رو پیشونیش انداخته بود و پکر نشسته بود منم بیخبر از همه جا گفتم؛ چی شده حمید؟دعواتون شده باز؟چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛ نه دعوامون نشده، تو به چه حقی خونه نبودی؟ زن من اومده دیده نیستی؟گفتم؛ خب خبر میداد، من از کجا میدونستم که میخواد بیاد؟معلوم بود فتانه حسابی پرش کرده.حمید، با جوابی که بهش دادم از کوره در رفت و یهویی جلوی بچه ها بشقاب میوه رو پرت کرد به دیوار و به حالت قهر از خونمون رفت.۸ ماه بود که حمید تو خونهی خانوم زندگی میکرد و چون پولی نداشت نمیتونست خونه مستقل بگیره تا اینکه به پیشنهاد خواهرِ فتانه رفتند و تو خونهی پدری فتانه مستقر شدند و اینطوری خانوم از دست دعواهای فتانه راحت شد .بعد از رفتن حمید و فتانه، خانوم تو خونه تنها بود واسه همین یا هر شب اسماعیل میرفت پیشش میموند و یا اینکه خانوم می اومد خونهی ما و هرچقدر اصرار میکردم برای همیشه بیا خونهی ما بمون قبول نمی کرد
خانوم از این وضع راضی بود و همش منو دعا میکرد ...دختر فتانه به دنیا اومد ولی این بار که دیگه پای خانوم وسط نبود خود حمید و فتانه دعواشون میشد یه بار برادر فتانه زنگ زد به حسین و ازش خواست که بره و تکلیف فتانه و برادرش رو مشخص کنه معلوم شد که حمید با فتانه دعوا کرده و با پشت دست زده و دماغ فتانه شکسته و فتانه که خیلی بیحیا بود پای برادرهاش رو وسط کشیده بود و برادرهاش هم اصرار داشتند که باید خواهرمون رو طلاق بده که با وساطت حسین بازم این دعوا ختم به خیر شد.تابستون شد و ما تونستیم پول عمل سیامک رو جور کنیم و بالاخره عمل جراحی سیامک انجام شد
بعد از عمل، دکتر با منو حسین صحبت کرد و گفت؛ عمل بعدی بعد از ۱۶ سالگی باید انجام بشه و چون عمل خیلی سنگینی هستش باید کمی سنش بیشتر بشه و قدرت بدنیش بالا بره تا تحمل عمل سنگین رو داشته باشه.توی این سالها پول بهره ای با ما همراه بود و واقعا برکت از خونمون رفته بود و به جایی نمیرسیدیم بچهها بزرگ شده بودند و خواستههاشونم بیشتر شده بود ولی بیشتر وقتها نمیتونستیم خواستههاشون رو برآورده کنیم با اینکه قسمتی از خونمون رو درست کردیم و تقسیم کردیم و به مستاجر دادیم ولی بازم اوضاع مالیمون خوب نبود و انگاری یه گره بزرگ تو زندگیمون افتاده بود و خودمون قادر به باز کردنش نبودیم...
ادامه..
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_سیوهفت🌹
روزها و ماهها به سختی میگذشت تا اینکه خبر رسید که دختر دوم زن بابا هم بدنیا اومده،ما که خیری از آقامون ندیده بودیم نمیدونستم واسه این دخترهاش قرار بود چیکار کنه هرازگاهی به آقام سر میزدم و میدیدم که زنش چقدر باهاش بد تا میکنه و اصلا به آقام و خونه زندگیش اهمیت نمیداد چند سالی بود از داداشم محمد خبری نداشتیم یکی میگفت اوکراینه یکی میگفت باکو تا اینکه با پرسوجو، یکی از دوستاش رو که باهاش در ارتباط بود رو پیدا کردیم دوستش ایران بود و میگفت من یکبار رفتم پیشش و وقتی شمارهی محمد رو آورد و داد به من بینهایت خوشحال شدم و فوری رفتم مخابرات و باهاش تماس گرفتم.با حرفهای محمد فهمیدم که کار و بارش خوبه و چند سالی اوکراین و مسکو زندگی کرده بود و بعدش رفته بود باکو زندگی میکرد.چند روزی بود که وحیده پیش خانوم بود و7 ما بهش سر نمیزدم
یه روز رفتم بهش سر بزنم که دیدم مریضه.خانوم تا منو دید تو رختخوابش جابجا شد و با خوشحالی گفت؛ گلین اومدی؟ دو روزه مریضم.گفتم، خانوم پاشو ببرمت دکتر گفت، وحیده هم اومده بود گفت بریم دکتر نرفتم ولی نمیدونم چرا خوب نمیشم
اولش قبول نمیکرد ولی به زور لباسش رو پوشوندم و راهیه دکتر شدیم
بعد از دکتر دیدم حالش خوب نیست آوردمش خونمون و نذاشتم چند روزی بره خونهاش هر روز که میگذشت حالش بدتر میشد حسین واسه یه شهر دیگه بار برده بود...دوباره بردمش دکتر، دخترهاش هم خودشون رو رسوندند
دکتر گفت که باید بستری بشه ولی وحیده پسرش رو بهونه کرد و سعیده هم شوهرش رو و میگفتند، نیازی نیست بستری نشه.ولی من به دکتر گفتم؛ لطفا بستری کنید خودم میمونم پیشش.دخترهاش رفتند و من موندم پیش خانوم شب بود بعد از رفتن همه، خانوم که حال خوبی نداشت دستم رو گرفت و در حالیکه اشک از گوشهی چشمش سرازیر میشد گفت؛ حلالم کن ترلان، من خیلی بهت بدی کردم، انشالله عاقبت بخیر بشی، اول زندگیت زیاد مشکل دیدی، انشالله که بچه هات برات خوب باشند همش میگفتم، خانوم تو حالت خوب نیست، حرف نزن ولی اون ول کن نبود از گذشته و ظلمهاش به من میگفت و حلالیت میخواست تا اینکه یهویی به نفسنفس افتاد و یک لحظه نفسش بند اومد سریع جیغ زدم و دکتر و پرستارهارو خبر کردم ولی بی فایده بود و خانوم چشماش رو بست و از دنیا رفت.همه جمع شدند و مراسم ختم برپا شد چون همهی خواهرها و برادرهای حسین میدونستند که به خاطر اوضاع بد مالی ما، مادرشون طلاهاش رو به ما داده بود به اجبار گفتند که تمام خرج و هزینههای ختم باید با شما باشه.بعد از مراسم، همه صحبت از ارث و میراث میکردند مخصوصا حمید و رحیم..نمیدونم اون اثاث قدیمی و اون خونهی کوچک چقدر ارزش داشت که به خاطر اون جنگ و دعواها شروع شد و همگی افتادند به جون هم و برای اینکه دعواها تموم بشه، بعد از چهلم حسین همشون رو جمع کرد تا بیان و وسایل خونه رو تقسیم کنند
حمید شاکی بود و همش غر میزد و میگفت بیشتر وسایلهای این خونه گم شده تا اینکه طاقت نیاورد و یهویی گفت؛ آنا یه لگنِ پر لیوان داشت هیچ کدومشون نیستند بعدش با پر رویی تمام رو کرد به حسین و گفت، کسی جز زن تو اینجا رفت و آمد نمیکرد حسین عصبانی شد و گفت؛ تمام هزینههای ختم رو انداختید گردن من در حالیکه بیشتر از پول طلاها من هزینه کردم حالا حرف اضافه هم میزنی، خجالت هم خوب چیزیه.با اینکه خونه رو حسین بازسازی کرده بود و بیشتر وسایل خونه رو هم حسین واسه خانوم خریده بود ولی همه رو تقسیم کردند و با خودشون بردند و فقط ساعت پاندولی که مال خودم بود
رو با منت دادن بهم دادند و گفتند، بیا، اینم همینجوری ببرش.بعد از تقسیم ارث دیگه رفت و آمدهامون با همدیگه قطع شده بود و از هم خبر نداشتیم.اصلا دلم نمی خواست ببینمشون مخصوصا حمید رو که خیلی پررو و بد دهن بود و ارزش نداشت باهاش دهن به دهن بشم پس سعی کردم باهاش قطع رابطه کنم
روزها میگذشت و دخترهای زن بابام داشتند بزرگ میشدند و چون با آقام میانهام خوب شده بود، هر روز میومد خونمون و شکایت زنش رو میکرد و میگفت؛ به حسین بگو بیاد کمک کنه این زنه رو طلاقش بدم
ولی من اجازه نمی دادم چون زنبابام شر بود و اینکه دو تا دختر داشت و باید براشون مادری میکرد.خاطره دیگه بزرگ شده بود و زود زود براش خواستگار میامد و خودش دوست نداشت ازدواج کنه..روزگار به همین منوال میگذشت و بچهها بزرگ شده بودند
از اینکه حسین مدام از این شهر به اون شهر بار میبرد خسته شده بودم
یه روز ازش گله کردم و گفتم، حسین، من دیگه از پس زندگی بر نمیام بیا بالا سر بچهها باش، نمیشه که تا آخرت عمرت با ماشین کار کنی
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_سیوهشت🌹
حسین نفسش رو با شدت بیرون داد و گفت؛ راستشو بخوای خودم هم خسته شدم، یه چند تا سرویس بار ببرم دیگه میام و تاکسی میگیرم و همینجا تو شهر خودمون کار میکنم.فرداش که بار شکر داشت راهیه مرز ترکیه شد چند روزی بود که خبری ازش نداشتم و دلشورهی عجیبی افتاده بود به جونم
از هر کسی سراغش رو میگرفتیم خبر نداشت تا اینکه از طریق باربری باخبر شدیم که تصادف کرده و نصف بار رفته ته دره.حسین بعد از یک هفته با حال زار اومد خونه و از اینکه خودش سالم بود خوشحال بودم از شانس خوب، صاحب بار گفته بود که ایرادی نداره، جونت سلامت، من خسارت نمیخوامحسین که از این بابت خوشحال بود و خیلی زود ماشین باری رو فروخت و تاکسی خرید حسین چند روزی بود که تو خودش بود چون یه چک داشت که باید هفتهی دیگه پاس میشد و ما آهی در بساط نداشتیم.اواخر پاییز بود صبح زود حسین رو راهی کرده بودم که خیلی زود و بعد از نیم ساعت برگشت در حالیکه تو دستش یه کیف بود با دلهره رفتم پیشش و گفتم؛ حسین خیر باشه، چرا زود برگشتی، این چیه تو دستت؟حسین در حالیکه زل زده بود به کیف نشست و گفت؛ کیفه یکی از مسافرهاس، مونده داخل ماشین.وقتی بازش کرد دیدیم سه تا دسته چک با مهرهای آماده و ۵ برابر پولی که ما لازم داشتیم، پول نقد توش بود یهویی بچهها جیغ زدند، واااای چقدر پول.حسین چک ها رو با دقت نگاه کرد و گفت اسم مَرده زیر چک ها هست
سالومه زود باش بشین پای تلفن و از مخابرات شمارهی طرف رو پیدا کن زنگ بزنیم تا بیاد کیفش رو ببره، الان بیچاره سکته نکرده باشه خوبه...
حسین دیگه سرکار نرفت و نشست تو خونه تا.تلفن یارو رو پیدا کنه
بچه ها همش میگفتند، بابا خدا رسونده، پول رو بردار بعدا بهش برمیگردونی
ولی حسین ناراحت شد و گفت؛ من پول حروم از گلوم پایین نمیره به شما هم تا حالا پول حروم ندادم بخورید
حسین بالاخره بازحمت فراوان شماره رو پیدا کرد و بهش خبر داد.شب بود که صاحب کیف پیداش شد و خودش زنگ زد و گفت داره میاد صاحب کیف اومد و کلی از حسین تشکر و کرد و گفت، شما با این کارت زندگی سه نفر رو نجات دادی، چکهای حامل هم توشون بود میتونستید بردارید و بگید نیست ولی اینکارو نکردید تا آخر عمرم مدیون شما هستم
حسین گفت؛ من خیلی نیاز داشتم ولی هیچ وقت دست به پولهای شما نمیزدم...
مرده غریبه در حالیکه داشت دعا میکرد کیف رو گرفت و رفت.صبح روز بعد حسین تازه رفته بود سرکار که زنگ در به صدا در اومد وقتی در رو باز کردم دیدم همون مرده غریبه با یه جعبه شیرینی و یه گوسفند یاللهی گفت و اومد داخل حیاط و جعبهی شیرینی رو داد دستم و گوسفند رو هم بست به تنهی درخت و گفت، خانوم این کمترین کاریه که در قبال لطف شما میتونستم انجام بدم.بعد از ظهر حسین اومد و وقتی فهمید که اون مرده اینارو برامون آورده ناراحت شد و گفت، چرا قبول کردی و گوسفند رو کشون کشون برد که به مرده پس بده ولی طرف ناراحت شده بود و به اصرار گفته بود باید گوسفند رو ببری.موعد چک حسین رسیده بود و هیچ پولی نداشت
حسین تنها کاری که تونست انجام بده این بود که از صاحب چک که دوستش بود مهلت بگیره و بتونه بعدا پاسش کنه.یکی از خواستگارهای خاطره ول کن نبودند و هر روز پاشنهی در رو از جاش میکندند بالاخره خاطره بعد از کلی کشمکش که نمیخواست ازدواج کنه با تحقیقاتی که حسین انجام داد جواب مثبت داد
خواستگار خاطره تحصیل کردهی دانشگاه افسری بود و پسر خیلی خوبی بود
خاطره و بهنام به عقد هم در اومدند و قرار شد که یکسال نامزد بمونند تا بتونیم جهیزیهای براش جور کنیم
کمکم شروع کردم به خرید جهیزیه و به دور از چشم حسین و با پولهایی که به من میداد، قسطی براش کلی وسایل خریدم...یک سال نامزدی به سرعت برق و باد گذشت و خانوادهی داماد اومدند و قول و قرار عروسی گذاشتند
خاطره راهیه خونهی بخت شد و از ما دور شد دوری از ما براش سخت بود ولی تحمل میکرد اوایل زندگیشون کمی درگیری داشتند ولی وقتی به من میگفت، نصیحتش میکردم و میگفتم، شما زندگیتون خیلی خوبه، بهنام هم پسر خیلی خوبیه، نباید بذارید اطرافیان زندگیتون رو خراب کنند و اون دیگه لب به شکایت باز نمیکرد.هفت ماه از زندگی خاطره گذشته بود که باردار شد و همزمان با حاملگی، خونهی سازمانیشون تو پیرانشهر جور شد و برای همیشه رفتند پیرانشهر.همزمان با عروسیه خاطره سالومه هم از دانشگاه ارومیه قبول شد و رفت و اسماعیل هم تو کارخونه ماشینسازی تو تهران کار پیدا کرد و رفت تهران .من موندم و حسین و سیامک.خونمون سوت و کور شده بود همش دلم برای بچه ها تنگ میشد.
ادامه ...
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_سیونه🌹
حسین با تاکسی کار میکرد ولی همچنان بدهکار بود و نمی تونست بدهیهاش رو بده به پیشنهاد یکی از دوستهاش تصمیم گرفت که خونه رو بفروشه چون قرار بود باهمدیگه بزنند تو کار بساز بفروشی ساختمان خیلی زود خونه رو فروختیم و دوباره مستاجر شدیم.دو تا خواهرهای ناتنیم بزرگ شده بودند و آقام دیگه نمی تونست با زن بابام زندگی کنه تا اینکه رفت شکایت کرد و درخواست طلاق داد
فریده و فاطمه بی مادر شدند درحالیکه فقط ۹ و ۷ سالشون بود
خیلی دلم به حال بچهها میسوخت و برام سخت بود و از بی مادری اونها ناراحت بودم تند تند با حسین میرفتم و کارهای خونشون رو انجام میدادم و بچه هارو حمام میبردم
تو کارهای باغ به آقام کمک میکردم و آخر هفته ها که مدرسهی دهات تعطیل بود حسین میرفت و بچههارو می آورد و من تر و خشکشون میکردم
سه ماه تابستون و ۱۵ روز عید هم خونه ما میموندند بعضی وقتها آشپزی یادشون میدادم با این همه لطفی که در حقشون میکردم ولی آقام بازم بداخلاق بود و خیلی وقتها با ما بد تا میکرد و وقتی میگفتم دیگه کاری به کارشون ندارم و نمیخوام بهشون سر بزنم، حسین میگفت، بخاطر بچه ها کوتاه بیا...
خرید های عید و مدرسهشون رو انجام میدادم و هر جا میرفتیم اونارو هم میبرم یه جورایی شده بودند دخترهای من و بیشتر کارهاشون با من بود.فریده یه دختر بور و خوشگل بود و فاطمه ولی شبیه مادرش بود بعد از طلاق آقام میگفت، اون زنیکه نه تنها بیحیا بود و آبروریزی میکرد، دست بزن هم داشت راحت شدم از دستش
دلم به حال اونم میسوخت چون هیچ کس و کاری نداشت بهزیستی ازش نگهداری میکرد.روزها میگذشت و خاطره هم ماه آخر بارداریش رو میگذروند
یه روز بهنام زنگ زد و گفت که براش یه ماموریت پیش اومده و باید بره و چون خاطره تنها میموند به حسین گفت، شما میتونی بری بیاریش یا به برادرم بگم؟
حسین هم گفت؛ من با ترلان میرم تو برو ماموریت.سالومه که تازه از دانشگاه برگشته بود سهتایی رفتیم و یه شب موندیم و فرداش
خاطره رو با خودمون آوردیم خونمون
خاطره که دیگه نزدیک زایمانش بود بعد از یک ماه موندن تو خونهی ما، شوهرش اومد و برد خونه مادرشوهرش
بعد از ظهر بود و دلشورهی خاطره رو داشتم که تلفن خونه زنگ خورد سیامک جواب داد و گفت، مامان بیا اقا بهنامه با شما کار داره بهنام پشت خط بود و از صداش معلوم بود که نگرانه در حالیکه صداش میلرزید گفت؛ خاطره رو یه ساعته آوردیم بیمارستان زایمان کنه ولی فعلا بچه بدنیا نیومده.با دلهره و خیلی سریع با سیامک راه افتادیم
وقتی رسیدیم، دیدم بهنام توی حیاط داره قدم میزنه و نگرانه
خودم رو رسوندم جلوی بخش و حال دخترم رو پرسیدم پرستارها گفتند خوبه ولی هنوز زایمان نکرده دو سه ساعتی کشید تا پسر خاطره بدنیا اومد بهم خبر آوردند و پرستار رو بوسیدم و مژدگانی بهش دادم
خاطره جون زیادی نداشت و من بفکر این بودم که این سه ساعت چقدر براش سخت بوده سریع خودم رو رسوندم و با دیدنش خیالم راحت شد و نفس راحتی کشیدم چقدر این لحظه برام سخت و دیر گذشت فرداش خاطره رو بردم خونمون...
سالومه دانشجو بود و هر روز زنگ میزد وحال خواهرش رو میپرسید و اسماعیل هم که تو تهران کار میکرد همش نگران خواهرش بود و بعد از بدنیا اومدن بچه همه خوشحال بودند
حسین با پول خونمون که فروخته بودیم، تونست چند تا زمین بخره و یکی یکی رو زمینها خونه میساخت و میفروخت
کم کم داشت وضع مالیمون خوب میشد ولی همچنان مستاجر بودیم
سیامک ۱۶ سالگی رو داشت رد میکرد و ما همچنان عملش رو انجام نداده بودیم
چون شهر کوچیک بود همه همدیگه رو میشناختند و همه میدونستند که ما از اول خونهی بزرگ داشتیم و بعدا مستاجر شدیم، پشت سرمون پچپچها شروع شده بود هی به گوشمون میرسید که میگن اینا معلوم نیست چیکار دارند میکنند که همش پس رفت میکنند، چرا اون خونه به اون بزرگی رو فروختند و الان مستاجرند...
از مستاجری و حرفهای مردم خسته شده بودم و دیگه طاقتم طاق شده بود یه روز به حسین گفتم؛ من دیگه از حرف مردم خسته شدم، اون زمین بالایی رو زودتر درست کن بریم
حسین گفت؛ اونجا برق و آب نیومده، گاز نداره، طول میکشه بیاد
ولی من پافشاری کردم تا حسین راضی شد...چند سالی بود که از حمید و خانوادهاش خبری نداشتیم و دورادور میشنیدم که فتانه سه تا دختر پشت سر هم به دنیا آورده حمید که فهمیده بود حسین تو کار خرید و فروش زمین و ساخت و ساز هستش و دیگه دستش به دهنش میرسه دوباره سروکلش پیداش شد و اومد خودش رو چسبوند بهش و ناله کرد که من سه تا دختر دارم یه جورایی دستم رو بگیر...
ادامه دارد...
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_چهل🌹
حسین هم دلش سوخت و گفت، یه زمین خوب سراغ دارم پول بیار برات بخرم و بسازیماونم پول جور کرد و آورد که بعدا فهمیدیم زنش طلاهاش رو فروخته
حسین براشون یه زمین خوب گرفت ولی چند ماهی نگذشته بود که
زنش همه جا نشست و گفت که طلاهام رو فروختم دادم به برادرشوهرم
حسین با شنیدن این حرفها عصبانی شد و زمین رو به یکی فروخت و پول اونهارو پس داد و دیگه بعد از اون از حمید خبری نداشتیم و کامل باهاش قطع رابطه کردیم...سیامک ۲۰ ساله شده بود و از وقتی که دکتر گفته بود باید عمل بشه، ۴ سال هم میگذشت یکی از زمینهای کوچیک رو فروختیم و سیامک رو بردیم برای عمل جراحی...چون عمل سختی بود اول دکترها، جلسه ای با من و حسین گذاشتند و هر چی لازم به تذکر بود رو به ما گفتند یکی از دکترها میگفت؛ باید اینو بدونید که این عمل ریسک بالایی داره و شاید پسرتون از عمل در نیاد...
یکی دیگه میگفت، اگه عملش موفقیتآمیز بود احتمال داره تا آخر عمرش همینجوری بمونه و نتونه ازدواج کنه...ولی من دیگه مصمم بودم برای عملش چون خود سیامک هم خسته شده بود و باید بهبودی کاملش رو پیدا میکرد...بهشون گفتم؛ من دلم روشنه، یه بار که رفته بودم مشهد، تو حرم امام رضا از خدا گله کردم و خواب دیدم که گفتند شفای پسرت دست دکترهاست...
اون دکتری که از بچگی عملش کرده بود گفت؛ خانم من چندین ساله با بچهی شما زندگی کردم، یادتون باشه ۱ سالش بود که آوردید پیش من و تا بحال ۸ عمل جراحی براش انجام دادم ولی این عمل سنگینه و از عهدهی من خارجه واسه همین اینو میسپارم به یه دکتر دیگه که از شاگردهای خودمه و من بهش اعتماد دارم البته خودم هم سر عملش هستم...
۳ ماه رفتیم و اومدیم تا اینکه به توافق رسیدند و قبول کردند که عمل بشه چون میگفتند این عمل ریسک بالایی داره...
تو این ۳ ماه کل بدن سیامک رو باید چک میکردند و توی این چک کردن ها دکترها، به چیز خاصی پی بردند و اون این بود که سیامک چهار تا کلیه با عملکردهای مجزا داشت و ما بی خبر بودیم
سیامک تصمیم گرفت که کلیههاش رو اهدا کنه ولی دکترها گفتند، امکانش نیست، چون قرار بود مثانه پیوند بخوره...
برگه ای به ما دادند تا امضا کنیم
تو برگهی رضایتنامهی عمل، نوشته شده بود که ۹۰ درصد احتمال داره از عمل در نیاد.با خوندنش اشک تو چشمام حلقه زد ولی من به خدا ایمان داشتم و خیالم راحت بود.چند سالی بود که از خانوادهی معصومه بیخبر بودیم چون بعد از عروسی خاطره برای همیشه از شهرمون رفتند تبریز...واسه عروسی خاطره دعوتشون کرویم و اونها هم اومدند و بازم مثل قبل صمیمی شده بودیم.وقتی فهمیدند که برای عمل سیامک قراره بریم تبریز، زنگ زدند و اصرار کردند که بریم خونشون
ما هم که جایی رو نداشتیم قبول کردیم و چند روز قبل از عمل رفتیم خونهی معصومه اینا و چند روز قبل از عمل راهی شدیم و اونا هم برامون سنگ تموم گذاشتند.روز عمل سیامک که یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود فرا رسید صبح زود منو حسین و سیامک در حالیکه معصومه ما رو از زیر قرآن رد میکرد راهی بیمارستان شدیم
ولی سالومه خونهی معصومه موند
تو عروسیه خاطره حدس زده بودم که سعید پسر معصومه، سالومه رو دوست داره و روزهایی که اونجا مونده بودیم این حدسم داشت به یقین تبدیل میشد.بعد از انجام دادن کارهای اداری ساعت ۸ صبح سیامک باید میرفت اتاق عمل.همهی پرستارهای بخش از همون بچگی سیامک رو میشناختند چون سالی چند بار سیامک تو اون بیمارستان بستری بود پرستارها، سیامک رو از زیر قرآن رد کردند و اون لحظه قلب من دیگه آروم و قرار نداشت تو سالن انتظار راه میرفتم و تسبیح به دست ذکر میگفتم و اشک میریختم،تصور اینکه نکنه دیگه هیچ وقت چهرهی فرزند نازنینم رو نبینم امانم رو بریده بود عمل ۱۲ ساعت طول کشید
حسین از شدت دلهره و استرس دو بسته سیگار تموم کرده بود و منم از نگرانی و گریه دیگه خسته جلوی درب اتاق عمل بی حال افتاده بودم
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_چهلویک🌹
ساعت ۸ عصر بود که بالاخره دکتر از اتاق عمل در اومد پاهام یاری نمیکرد تمام توانم رو جمع کردم و دویدم سمت دکتر،دکتر تا حال خراب منو حسین رو دید لبخندی زد و گفت؛ حالش خوبه ریکاوری هستش الان میارنش.انگاری اون لحظه تمام دنیا رو به من دادند آرزوم برآورده شده بود اشک شوق میریختم و خدا رو شکر میکردم عمل سیامک پیوند معده به مثانه بود واسه همین دکترهایی از تخصص های مختلف تو اتاق عمل حضور داشتند و یکی یکی بیرون میومدند و من دعاشون میکردم.دکترها جلسهای با منو حسین گذاشتند و شرایط سخت بعد از عمل رو بهمون توضیح دادند.تا ۵ ماه بعد از عمل هم باید سوند بهش وصل میشد و تازه بعد ۶ ماه از عملش مشخص میشد که آیا خوب شده یا اینکه تا آخر عمر من باید براش شلوار عوض کنم.درد اینجا بود که هر جایی اسماعیل میخواست بره بمونه سیامک نمیتونست و باید وقت خواب میاومد خونه و این ناراحتم میکرد.هزینهی عمل خیلی بالا بود و برای جور کردنش حسین زمین فروخته بود دکترش موقع تسویه عمل به مناسبت روز مادر که همون روز عمل بود تمام پول عمل رو به من بخشید و گفت که توی این بیمارستان همه برام تعریف کردند که شما چیکارها که برای این بچه نکردید پس این پول رو تقدیم میکنم به شما مادر فداکاراین کار دکتر خیلی برام ارزشمند بود
اشکام رو نمیتونستم کنترل کنم
گریه میکردم و براش دعای خیر میکردم.با توصیه های پزشکان بعد از چند روز سیامک از بیمارستان مرخص شد و آوردیمش خونه.توی این ۶ ماه با دکتر تلفنی در ارتباط بودیم و دکتر گفته بود که اگه اتفاق خاصی بود به همکارش که توی شهرمون بود مراجعه کنیم
یه روز اینقدر حال سیامک بد بود و سوزش داشت که پیش دکتری که معرفی کرده بود رفتیم و اونم اورژانسی کار مارو راه انداخت و شمارهی خونه و موبایلش رو داد تا اگه یه وقت لازم بود تماس بگیریم.تا ۵ ماه شب و روز و هر نیم ساعت باید سیامک رو بیدار میکردیم تا یه قدمی بزنه و این براش خوب بود
من و سالومه نوبتی کشیک میدادیم و شب و روز نداشتیم
۶ ماه با تمام سختی ها و نگرانی هاش گذشت و بالاخره روز موعود رسید و راهی تبریز شدیم تا بخیههاش برداشته بشه
هزاران فکر جورواجور تو سرم جولان میداد و حالم خراب بود
ولی وقتی دکتر با شادی وصف نشدنی بهم گفت که بهت تبریک میگم بالاخره ثمرهی ۲۰ سال زحمت رو گرفتی
انگاری دنیا رو به من دادند باورم نمیشد
خدا چقدر منو دوست داشت
ولی در آخر دکتر حرفی زد که منو ناامید کرد و کل غصههای دنیا رو سرم آوار شد
دکتر گفت؛ سیامک اگه خواست ازدواج کنه باید به زنش بگید که شاید بچهای نداشته باشند و اینکه ۱۰ سال بعد از عمل احتمال داره که کلیه بخواد.با این حرفهای دور از ذهن، بازم امیدم رو از دست ندادم و بخدا توکل کردم و بچهام رو سپردم به خودش تا ازش مراقبت کنه.وقتی برگشتم خونه برای سیامک تشکی که از چند سال پیش واسش از پشم درست کرده بودم برای وقتی که سیامک دیگه بیارادی ادرار نداشته باشه و بخواد بندازه و بدون استرس بخوابه رو براش پهن کردم و وقتی صبح بیدار شد و دستی به تشکش که خیس نشده بود کشیدم، خدارو هزاران بار شکر کردم.سیامک بعد از عمل، درسش رو ادامه داد و دانشگاه سراسری رشته مکانیک قبول شد و وقتی برا گرفتن پروندهاش رفتم پیش مدیر مدرسه، باور نکرد که سیامک قبول شده چون اصلا درس نمیخوند و همیشه منو مدیر مدرسه احضار میکردانگاری سیامک امیدی به زندگی نداشت و از آیندهی نامعلومش نگران بود ولی بعد از عمل تونست به زندگی برگرده و استعداد واقعیش رو نشون داد...دیگه دغدغهای نداشتم و زندگی کمکم داشت روی خوشش رو به من و خانوادهام نشون میداد تو رفت و آمدهایی که با خانوادهی معصومه داشتیم فهمیدم که اسماعیل با مهسا دختر دوم معصومه دوست شده و با هم در ارتباطاند هر بار که اسماعیل میرفت دیدن مهسا کادوهایی براش میبرد و منم بی میل نبودم اسماعیل ساز ازدواج میزد ولی منو پدرش مخالف بودیم و میخواستیم یکم خودش رو جمع و جور کنه تا بعد براش آستین بالا بزنیم ولی یهویی یه تصمیم غیر منتظره گرفت و به حرف منو حسین گوش نداد اسماعیل یه روز اومد و به ما گفت؛ که میخوام درسم رو ادامه بدم و از کارخونه استعفا میدم
با اینکه ما مخالفت کردیم ولی اسماعیل این تصمیم غلط رو اجرا کرد
۱ سال از عمل سیامک گذشته بود که بالاخره خونمون ساخته شد و ما اونجا مستقر شدیم.همهی کارهای اسماعیل عجیب و غریب شده بود یه روز فهمیدم که دیگه با مهسا هم ارتباط نداره
شب و روز تو خونه نشسته بود و درس میخوند تا اینکه بالاخره دانشگاه تبریز قبول شد و چند ترمی از دانشگاهش نگذشته بود که با یه دختری آشنا شد و با ما در میان گذاشت که براش خواستگاری بریم ولی در پی تحقیقات حسین و رفت و آمدهای من به خونهی دختره، فهمیدیم که این خانواده گزینهی مناسبی برای اسماعیل نیست.
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_چهلودو🌹
بعد از کشمکش های فراوان اسماعیل با تحقیق و تعقیب و گریزهایی که از دختره کرد، چیزهایی ازش دید که صلاح ندونست با اون ازدواج کنه و دوباره سمت مهسا برگشت.سالومه که کاردانی رو تموم کرده بود و برای کارشناسی آماده میشد که کنکور بده وقتی نتیجهی کنکور اومد فهمیدیم که کارشناسی رشته گرافیک قبول شده یکی از شهرهای شمال کشور رو انتخاب کرد و رفت تا اونجا ادامه تحصیل بده...سیامک که تازه راهیه دانشگاه شده بود با تلفن های مشکوکی که به خونمون میشد فهمیدم که با دختری آشنا شده و تلفنی در ارتباط بودند و این منو نگران میکرد آخه سیامک یه پسر احساسی بود و میترسیدم که نتونه درسش رو ادامه بده
همانطوریکه حدس میزدم سیامک بعد از دوستی با اون دختره، تو درس افت شدیدی کرد و بعد از مشروطیهای پی در پی از دانشگاه اخراج شد از اینکه سیامک اخراج شده بود ناراحت بودم و شب و روز گریه میکردم سیامک وقتی ناراحتی منو دید، بهم قول داد که دوباره درس بخونه
سیامک که خودش فهمیده بود اون دختر مناسب ازدواج نیست، قید دختره رو زد و تونست سال بعد رشتهی متالوژی دانشگاه ارومیه قبول شه.سالومه و سیامک تو دو تا شهر بزرگ خونه مجردی داشتند و خرجشون خیلی بالا بود با اینکه هم سالومه کار میکرد هم سیامک ولی بازم حسین مجبور بود کمکشون کنه
حسین وقتی دید که دیگه از پس مخارج بچهها برنمیاد رفت دنبال وام که بتونه براشون مایحتاج اولیه تهیه کنه و کمک حالشون باشه، ولی باز کم میآوردیم
برای گرفتن وام ضامن کارمند میخواستند که حسین از سر ناچاری از برادرش رحیم که معلم بود خواست که ضامن بشه رحیم که بدجنس بود همش مارو سر میدووند تا اینکه اسماعیل از دست عموش عصبانی شد و رفت که بهش بگه اگه نمیخوای ضامن بشی بیای بگو و سر این موضوع با همدیگه دعواشون شده بود و از اون روز به بعد رحیم کینهی بدی از اسماعیل به دل گرفته بود.دوسال از دوستی اسماعیل و مهسا میگذشت که بالاخره شرایط ازدواجشون درست شد و حسین قول داد که کمکشون کنه و قرار شد وقتی درس اسماعیل تموم شد عروسی بگیریمولی اسماعیل روز به روز تنزل کرد و کسر واحد میآورد تا اینکه دیگه نتونست بیشتر از کاردانی بخونه و رفت که کاری پیدا کنه.قول و قرارهای عقد و عروسی رو گذاشتیم و چند روز مونده بود به عروسیه اسماعیل که گلبهار زنگ زد به حسین که من میخوام خواهرهامو آشتی بدم اجازه هست.حسین هم گفته بود، آره حتما این کارو بکن.وقتی فهمیدم قراره گلبهار نیمتاج رو بیاره و آشتیمون بده یاد بدیهای خودش و شوهرش افتادم و ناراحت شدم ولی گذاشتم به پای نادانیشون و دخالتهای اطرافیان و بخشیدمش.یه روز مونده بود به مراسم اسماعیل، نیمتاج اومد و کلی کمکم کرد.سالومه که داشت کل خونه رو واسه مراسم عروسی مرتب میکرد اومد پیشم و گفت؛ مامان میخوام برم پشت بوم دستشویی رو مرتب کنم، هرچقدر من گفتم دختر نمیخواد خودت رو خسته نکن ولی قبول نکرد وحیده و نیمتاج داشتند تو آشپزخونه به من کمک میکردند که یهویی سالومه با جیغ صدام زدسریع خودم رو رسوندم بهشدر حالیکه داشت به یه نایلون مشکی که روش یه چیزی بود اشاره میکرد گفت مامان این چیه؟
با دقت نگاه کردم و دیدم یه تخم مرغه که با یه ماژیک قرمز روش نوشته بود ۲
اون تخممرغ رو گذاشته بودند روی یه پلاستیک مشکی نیمتاج هم که خودش رو رسونده به ما با تعجب گفت، وای آبجی حتما بازم هست بذار بگردیم ببینیم.وقتی کل پشتبوم رو گشتیم یه تخممرغ دیگه هم پیدا کردیم که روش ۳ نوشته شده بودهممون مات و مبهوت داشتیم تخممرغهارو نگاه میکردیم و ازش چیزی نمیفهمیدیم
وحیده گفت، ترلان اینارو به داداش رحیم نشون بده شاید اون فهمید چی هستند...
منم سرم رو به نشانهی تایید تکون دادم و رفتیم تو خونه...فکرم مشغول بود همش به اون تخممرغها فکر میکردم
یعنی چه کسی اونا رو تو خونهی ما گذاشته بود؟ اونا چه معنی میدادند
یعنی کی با ما دشمنی داشت که برامون دعا و جادو و جنبل نوشته بود
گذاشتمشون تو کمد تا سر موقع ببرمش پیش رحیم چون میدونستم رحیم تو رمالی و فال و دعا دستی داره.
ادامه ...
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_چهلوسه🌹
روز حنابندون فرا رسید و همه دعوت بودند و مراسم به خوبی و خوشی تموم شد و فرداش همگی راهیه تبریز شدیم تا جشن عروسی رو اونجا برگزار کنیم
بعد از جشن دوباره عروس رو آوردیم خونمون و شام مفصلی که تدارک دیده بودیم همه رو انگشت به دهن کرده بود
با اینکه خونهی عروس و داماد تبریز بود و حسین براشون خونه اجاره کرده بود ولی ما رسم داریم که عروس رو بیاریم خونه مادرشوهر واسه پاتختی...
روز عروسی اسماعیل باشکوه تر از اونی که ما فکر میکردیم شد و مهسا شد عروس من...مهسا دختر خوبی بود و همیشه احترام مارو داشت هیچ وقت ازش در مورد بچهدار شدن سوال نمیکردم و دوست نداشتم تو زندگیشون سرک بکشم...دو روز بعد از عروسی اون پلاستیک مشکی و رو برداشتم تا برم پیش رحیم و بهش نشون بدم
آخه هیچ جوره از ذهنم پاک نمیشد و همش میخواستم بدونم کیه که داره با ما دشمنی میکنه... رحیم تو خونه تنها بود
وقتی ماجرا رو بهش تعریف کردم و اون پلاستیک رو با محتویات داخلش رو نشون دادم رحیم کمی تو فکر رفت و گفت؛ اینارو برای نابودی و مریضی و کلا برای بستن کار کسی میذارند تو خونهاش، حالا که اینارو پیدا کردی باید بشکونی تا اثرش از بین بره تپش قلب گرفته بودم و زبونم بند اومده بود چه انسانهای پستی وجود داشت که واسه نابودی زندگی مردم از هیچ تلاشی مضایقه نمیکردند
رحیم که همش تو فکر بود گفت؛ زنداداش اگه میخوای بده من میشکنمش اولش میخواستم بهش بدم ولی یهویی نظرم عوض شد و گفتم، نه سر راه رفتنی یه کاریش میکنم...
سریع از رحیم خداحافظی کردم و رفتم و تمام اون جادو و جنبل هارو نابود کردم
فردای همون روز آپارتمان جدیدی رو که حسین ساخته بود و فروش نمیرفت، براش مشتری اومد و معامله انجام شد و چون حسین بابت عروسی خیلی خرج کرده بود یه پول حسابی دستش اومد، ولی همچنان کار اسماعیل خوب نبود و من نگرانش بودم به هر کاری دست میزد موفق نمیشد و هیچجوره تو زندگی پیشرفت نمیکرد...بعد از مراسم اسماعیل
به گوشمون می رسید که حمید و زنش پشت سر ما حرف میزنند و هر جا میشینند میگن که اینا که پول نداشتد مجبور بودند واسه پسرش عروسی آنچنانی بگیرند، ما هم مجبور شدیم که بریم و سرکیسه بشیم و کلی خرج کنیم...
حرف و حدیث ها رو می شنیدیم ولی ساکت بودیم تا اینکه حسین دیگه طاقت نیاورد رفت خونه حمید...
زنش که از دیدن حسین حسابی تعجب کرده بود و ترسیده بود از حسین پرسیده بود چیزی شده حسین هم که چندین سال ساکت بود، دیگه صبرش لبریز شده بود و فتانه رو بسته بود به توپ و تشر...
حسین با عصبانیت گفته بود تا حالا هر چی پشت سرم گفتید چیزی نگفتم ولی..
از این کارتون نمیگذرم بیاین هر چی دادید رو پس میدم به خودتون
به خودم مربوطه برا بچم چجوری عروسی بگیرم چشم نداشتین ببینین نمی اومدین مراسم که بعدش هر جا بشینید حرف مفت پشت سرمون بزنید...
بعد از یه هفته ما خونهی وحیده دعوت بودیم که حمید و خانوادهاش هم اومدند
حسین به حمید و فتانه محل نمیذاشت و اصلا باهاشون حرف نمیزد ولی حمید میخواست بازم حسین رو خام کنه و بگه تقصیری نداشته حمید شروع کرد به حرف زدن و گفت، داداش من تقصیری نداشتم خواهرزاده های زنت عصبانیم کردند
وقتی فهمیدم صبحونه واسه زن من نرسیده ناراحت شدم
فتانه به دروغ بازم حمید رو پر کرده بود
حمید یک ریز حرف میزد و همش میخواست خودش رو بیگناه جلوه بده که یهویی حمید بین حرفهاش معتاد بودن شوهر گلبهار رو پیش کشید که اون لحظه دیگه سالومه نتونست خودش رو نگه داره و بلند شد و درحالی که بهش سیلی نشون میداد گفت، یه بار دیگه اسم خاله و شوهرخاله منو بیاری نشونت میدم...
ادامه دارد..
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_چهلوچهار🌹
حمید خندهی عصبی کرد و گفت؛ بفرما، شوهر خاله نزدیکتر از عمو شده، زنیکه بچههاش رو هار بار آورده
سیامک با حرفهای عموش عصبانی شد و دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و هجوم برد سمت حمید و یه سیلی زد در گوشش و با فریاد گفت، جرات داری یبار دیگه به مامانم توهین کنی..حمید و سیامک دست به یقه شدند
داشتم از نگرانی سکته میکردم سیامک تازه عمل کرده بود و من فقط نگران اون بودم وحیده و شوهرش جلوی سیامک رو گرفتند ولی سیامک از عصبانیت چشماش مثل کاسهی خون شده بود دوباره حمله کرد سمت حمید و گفت؛ از بچگی تا حالا هر چی زدی و توهین کردی بسه، تو مارو به خاک سیاه نشوندی، دیگه نباید حرفی بزنی، حالا وقتشه تو گوش کنی و ما حرف بزنیم و با یه لگد محکم زد به شکم حمید شوهر وحیده، به زور حمید رو که همش داشت به من فحش میداد برد بیرون و حمید مثل مار زخم خورده رفت خونهاش و دیگه از اون روز به بعد دور و بر ما پیداش نشد ولی بازم پشت سر ما چرت و پرت میگفت از اینکه دیگه خونهی ما پیداش نمیشد راحت بودیم.این کار سالومه و سیامک هم ناراحتم کرد هم خوشحال .ناراحت از اینکه چرا اینجوری باید میشد خوشحال از اینکه بچههام اینقدر بزرگ شده بودند که بخاطر من و پشت من در اومدند.روزگار میگذشت و حسین کارش بیشتر از قبل رونق گرفته بود.سیامک تبریز زندگی میکرد و کارش هم خوب پیش میرفت با دختری که اهل شهر خودمون بود و تو تبریز درس میخوند آشنا شده بود یه روز اومد و با هزار خواهش و تمنا منو راضی کرد که برم خواستگاری ولی من که از وضعیت اسماعیل ناراحت بودم
همش با خودم میگفتم نکنه اینم کارش جور نشه و گرفتار بشه
ولی وقتی اصرارش رو دیدم که هیچ جوره راضی نمیشه رفتیم واسه خواستگاری الناز .اولش از برخورد خانوادهاش خوشمون نیومد ولی بخاطر سیامک چیزی نگفتیم فردای خواستگاری زنگ زدم خونشون و از مادرش خواستم که با الناز حرف بزنم.پشت تلفن همه چیز رو بهش گفتم، توضیح دادم که سیامک مشکل داره و ممکنه بچهدار نشه و اینکه ۹۹۹ تا بخیه خورده و ۹ بار عمل شده
الناز با بیاعتنایی گفت که همه رو سیامک بهم گفته ولی بازم دلم رضا نداد و از دکتر سیامک وقت گرفتم و به الناز گفتم که همراه با سیامک برند مطب تا دکتر کامل بهش توضیح بده بعد از توضیحات دکتر، الناز همه چیز رو پذیرفت ولی از ما خواست که از این مشکل خانوادهاش نباید خبر دار بشن و بین من و خودتون بمونه و بعد از یک ماه رسما عروس دوم من شد.ولی از همون اول با هم تفاهم نداشتند و همیشه با همدیگه سر جنگ داشتند
دو سال از ازدواج اسماعیل میگذشت که مهسا حامله شد و یه دختر خوشگل بدنیا آورد و من از اینکه صاحب نوه شده بودم تو پوستم نمیگنجیدم.سالومه توی نوشهر با خانواده ترکی که دخترشون همکلاسی سالومه بود آشنا شده بود و از سالومه واسه برادرش خواستگاری کرده بودیه روز سالومه بهم زنگ زد و گفت؛ دوستم که خانوادهاش اینجا زندگی میکنند، همش به من میگه بیا خونهی ما ولی من نرفتم
بهش گفتم، سالومه، حواست رو جمع کن دو ماه دیگه میام شمال و اگه صلاح دونستم برو. سالومه دختر حرف گوش کنی بود و بدون نظر من هیچ کاری نمیکردتو این حین پسر معصومه از سالومه خواستگاری کرد ولی ما بهش جواب منفی دادیم وقت امتحانات سالومه بود و دلم آشوب بودسیامک از تبریز زنگ زد و گفت، سالومه ازم اسم قرص خواب آور می پرسید، هر چی گفتم برا چی میخوای بهم نگفت دست و پام میلرزید همش فکر میکردم اتفاق بدی برای سالومه افتاده فوری زنگ زدم و قسمش دادم که راستش رو بگه سالومه گفت؛ مامان قول بده، نترسی، راستش دو روز پیش تصادف کردم و اوضاع بدی دارم
با نگرانی گفتم، پس منو بابات تا عصر میاییم اونجا ولی سالومه گفت؛ خودم دو روز دیگه میام کمی بهترم
سالومه اومد و تا ۱۵ روز فرجهی امتحاناتش بود سریع بردمش دکتر و فهمیدیم که ازچند جا شکستگی داره
چون نزدیک امتحاناتش بود بعد از دو هفته به ناچار باهاش رفتم، تا کمکش کنم.اونجا بود که با اون خانواده آذری که ساکن شمال بودند آشنا شدم و اونا برای پسرشون سالومه رو خواستگاری کردند ولی من مخالف ازدواج سالومه بودم، پسرشون تهران کار میکرد و من دوری رو بهونه میکردم و میگفتم نه.دوست نداشتم سالومه هم از من دور شه
یک ماه پیشه سالومه موندم و بعد از امتحانات چون درس سالومه تمام شده بود با همدیگه برگشتیم خونه.صبح ساعت ۱۰بود که با صدای تلفن بیدار شدم.چون شب تو راه بودیم سرم به شدت درد میکردتلفن از مدرسهی فریده خواهر ناتنیم بودمدیر مدرسه با حالت عجیبی گفت، لطفا زودتر بیایید مدرسه.با نگرانی آماده شدم و راهی مدرسه شدم
مدیر که خیلی عصبانی بود به کیفی که جلوش ولو بود اشاره کرد و گفت؛ این عکس رو از وسایل فریده پیدا کردیم، به پدرش زنگ نزدم چون میدونستم اگه بفهمه فریده رو میکشه، کلی باهاش دعوا کردم و قول داد که تکرار نکنه.
ادامه.
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_چهلوپنج🌹
با شمارهای که از پسره پیدا کردم رفتم خونه همش نگران فریده بودم
میدونستم تو خونهی آقام بیمادر بزرگ شده و اوضاع خوبی نداره واسه همین واسه خودش دوست پسر پیدا کرده ولی از این می ترسیدم که توی سن کم شکست بخوره.به شمارهی پسره که از خود فریده گرفته بودم زنگ زدم و کلی با پسره حرف زدم و ترسوندمش پسره که اسمش احد بود با ناراحتی گفت؛ من واقعا میخوامش و به زودی میام خواستگاری فقط باباش نفهمه که فریده رو اذیت نکنه.احد تو نیروی دریایی کار میکرد، بعد از ۴ ماه اومد خواستگاری و بله رو دادیم.فریده فقط ۱۷ سالش بود و ازدواج براش خیلی زود بود ولی مادرشوهرش خیلی هواشو داشت و نسبت به عروس اول عزیزتر بود و همش میگفت؛ فریده رو خوب بزرگ کردی ازت ممنونم فریده همیشه میگه آبجی ترلان برامون مادر بود بعد از چند ماه با جهیزیه خوبی که آقام جور کرد و من و نیمتاج هم رسیدگی کردیم رفت خونهی بخت و برای همیشه ساکن چابهار شدند فریده تونست از دست آقام راحت شه ولی فاطمه هنوز مجرد بود و برای اینکه اذیت نشه بیشتر وقتها میاوردم پیش خودم.بعد از ازدواج فریده، آقام دوباره میخواست ازدواج کنه که با مخالفت ما از این کار منصرف شد مخالفت ما بخاطر وجود فاطمه بود چون دلم نمیخواست بیافته زیردست نامادری.چند وقتی بود که یکی از فامیل های دورمون که تو تهران زندگی میکرد برای پسرشون که تو انگلیس بود، سالومه رو خواستگاری میکردندمن با اون یکی خواستگارش به بهونهی دور بودن مخالف بودم حالا یه خواستگار دیگه با شرایط مشابه و دورتر پیدا شده بود، علیرغم مخالفت ما سالومه گفت، باهاش آشنا میشم ببینم چجوریه
ولی من نمیخواستم سالومه راه دور بره چون خاطره خیلی سختی کشیده بود و با دو تا بچه توی شیراز زندگی میکرد منم چشمم ترسیده بود.بعد از چند ماه سالومه جواب منفی داد و اولین کسی که خوشحال بود من بودم کار ساخت و ساز خوابیده بود و حسین از این کار هم شانسی نیاورد و به پیشنهاد یکی از دوستهاش زد تو کار زنبورداری.تو باغ کوچکی که داشتیم دو تا کارگر گرفته بود و عسل درست میکرد و به شهرهای مختلف میداد.بعد از ۴ ماه دوباره خانوادهای که سالومه شمال با اونها آشنا شده بود و با دخترش هنوز در ارتباط بود دوباره اومدند واسه خواستگاری با اینکه من دوباره مخالف بودم ولی حسین کلی باهام حرف زد و متقاعدم کرد پسره که اسمش ساسان بود مهندس عمران بود و تو متروی تهران کار میکرد.یکسال از نامزدی سیامک میگذشت و داشتیم برای برگزاری مراسم عروسی آماده میشدیم و از طرفی هم بساط بله برون و عقد سالومه رو میچیدیم که با یه مشکل بزرگ روبرو شدیم و شوک بدی بهمون وارد شد.سیامک هر ماه برای چک کردن کلیه هاش میرفت پیش دکتر و بعد از عقدش سه ماهی بود که آزمایش نرفته بود و بار آخر دکتر بهش گفته بود که باید به فکر کلیه و پیوند باشیم.با شنیدن این خبر دنیا دور سرم چرخید، خدایا پول عروسی که جور شده بود حالا اینو چیکار کنیم.برای نوبت کلیه رفتیم ولی خیلی دیر میشد از طرفی خانوادهی الناز خیلی بهمون فشار می آوردند که عروسی بگیریم، ولی به توصیه دکتر مجبور شدیم عروسی رو کنسل کنیم و توی این اوضاع بلهبرون و عقد سالومه هم باید انجام میشدهمه چیز قروقاطی شده بودبا حسین صحبت کردم که توی این اوضاع به ساسان بگیم که یه مدت دست نگه داره، چون کل پولمون صرف خرید کلیه میشد و دیگه چیزی تو دست و بالمون نمیموند ولی دل حسین خیلی بزرگتر از این حرفها بود و گفت تو نگران نباش خدا بزرگه.از یه طرف دنبال کلیه بودیم و از طرف دیگه دنبال بساط سفرهی عقد برای سالومه.مهمون های سالومه چون از شهر دوری بودند از چند روز قبل اومده بودند
روز عقد رسید و مراسم به خوبی و خوشی تموم شدبعد از سالومه حالا نوبته سیامک بوداز شهر خودمون کلیه پیدا شد و بعد از یه هفته عازم تهران شدیم و مردی که کلیهاش رو میخواست بده رو با خودمون بردیم تهران تا اونجا کار پیوند انجام شه
فشاری که مادر و پدر الناز به سیامک و ما میآوردند وصف ناشدنی بودتازه فهمیده بودند که سیامک یه سری مشکل و بیماری داره و همش دم از این میزدند که دیگه اون آدم برای الناز شوهر نمیشه و تا آخر عمر باید دارو بخوره و...
همش میگفتند فامیلهامون نفهمند، اگه عمش بفهمه میگه طلاقش رو بگیریداوایل الناز خوب با ما تا میکرد ولی بعدها اونم تحت تاثیر خانوادهاش قرار گرفت.عمل پیوند کلیه با موفقیت انجام شد و بعد از اینکه سیامک رو از بیمارستان مرخص کردیم و آوردیم خونه الناز سرِ ناسازگاری گذاشت و گفت طلاقم رو بده.هممون ناراحت بودیم و سعی میکردیم به خاطر سیامک، دلِ الناز رو بدست بیاریم تا اینکه در نهایت با وساطت ما و دایی الناز که وکیل بود قضیه فیصله پیدا کرد و الناز راضی شد که با سیامک زندگی کنه
ادامه دارد..
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---
#برشی_از_یک_زندگی
#گلین
#قسمت_آخر🌹
تابستون ۹۳ برام خیلی سنگین بود و سختترین روزها رو سپری میکردم و فشار روحی و روانی زیادی رو تحمل کردم
یک ماه بعد که سیامک سر پا شد بساط عروسیشون رو راه انداختیم و برای خرید جهیزیهی سالومه راهیه تهران شدم.تمام وسایل رو به زحمت و سختی خریدیم و توی خونه ای که ساسان خریده بود گذاشتیم و برای سیامک هم سه قلم وسیلهی بزرگ آشپزخونه که رسم ما بود و سرویس طلا رو خریدیم.سالومه و سیامک که قبلا کار میکردند و پسانداز داشتند، خیلی کمک حالمون شد.دیگه از طرف بچه ها تقریبا خیالم راحت شده بود و به فاصلهی یک ماه از همدیگه عروسیه سالومه و سیامک برگزار شد
بعد از عروسیه بچه ها اوضاع مالی خوبی نداشتیم.صادرات عسل خوابید و نتونستیم عسل بفروشیم طوریکه حتی حقوق دو تا کارگری که داشتیم رو هم به زحمت میتونستیم بدیم یه روز به حسین گفتم، کارگرها رو بگو برن من میام کمکت.از اون روز به بعد میرفتم باغ و بهش کمک میکردم و بعضی شبها به خاطر کار زیاد، همونجا میموندیم.باغمون تکمیل نبود و با کمک هم درخت کاشتیم و آبادش کردیم و حسین تونست با دوستاش شریکی بنگاه املاک بزنند و بعضی وقتها که کار زنبورداری تموم میشد میرفت اونجا و معامله میکرد واسهی فاطمه خواهر ناتنیم خواستگار پیدا شده بود و میخواست که ازدواج کنه و ما هممخالفتی نکردیم و ازدواج کرد و رفت و بعدش آقام اینبار با دخالت نیمتاج و محمد برای سومین بار ازدواج کرد و یه زن مسن گرفت.سالومه خیلی سعی داشت با داییش رابطش رو خوب کنه و به ازدواج تشویقش کنه ولی محمد زیر بار نمیرفت
سالومه یه دوستی داشت که عمهی اونم ازدواج نکرده بود بالاخره سالومه تونست محمد رو متقاعد کنه.با سالومه هماهنگ بودیم و تلاش میکردیم که هر جور شده محمد رو بیاریم ایران که با دختره حرف بزنه و اینجوری هم شد و محمد تو سن ۵۰ سالگی بالاخره با رعنا ازدواج کرد و برای همیشه اومد ایران و براشون عروسی گرفتیم و رفتند تهران زندگی کنند.سیامک بعداز یه سال کار کردن تو یه شرکت تبریزی منتقل شد به تهران، زنش چون جهاز نیاورده بود، تصمیم گرفتند با وام و پول جهازشون خونه ای بخرند و زندگی کنند.تعجبم از این بود که چرا تو بین بچه ها فقط اسماعیل هر کاری رو شروع میکنه به بنبست میخوره و تو کارهاش گره میافته و همچنان توی بیپولی دست و پا میزنه.اواسط پاییز بود که خبردار شدیم رحیم مریضی لاعلاجی گرفته طوریکه تو شهر خودمون نتونستند براش کاری کنند و اعزامش کردند تبریز.ولی اونجا هم کاری از دستشون برنیومد و بعد از تحمل دردهای طاقتفرسا و دو بار رفتن به کما فوت کردچون بچه هاش هنوز کوچیک بودند حسین براش ناراحت بوداسماعیل به تازگی تو یه رستوران کار میکرد ولی از شانس بد به خاطر وجود کرونا رستورانها بسته شد و اسماعیل هم که سرآشپز بود بیکار شد و مجبور شد به کمک یکی از فامیل های زنش مغاره ای بزنه و کار کنه.دوهفته ای از افتتاح مغازه میگذشت که مردی میاد مغازه و بهش میگه بهت نمیاد کارت این باشه و اسماعیل از سر گذشتش و ۱۱ سال بعد از نامزدیش رو واسه اون مرده توضیح میده و میگه که چندین کار عوض کردم و موفق نشدم .اون مرده که رمال بوده بهش میگه، یکی از فامیل های نزدیکت که تازگیها هم فوت کرده و عذاب زیادی کشیده و سه ماهی زمین گیر شده بود و توی کار رمالی و دعا بوده.۱۱ سال پیش برای بسته شدن کار تو طلسمی نوشته واسه همین کارهای تو گره خورده بود و تو هیچ کاری موفق نمیشدی ولی حالا با مرگش اثرش به احتمال زیاد از بین رفته و این کسی نبود بجر رحیم که بعد از دعوایی که با پسرم سر وامی که قرار بود ضامن بشه و الکی حسین رو سر کار گذاشته بوده ازش کینه به دل میگیره و این کار ناپسند رو در حقش کرده.الان میگم کاش زنده بود و میپرسیدم چرا با پسر کسی که خرج تحصیل تورو داد و معلم شدی اینجوری کردی.دو سال بعد از عروسی، زن سیامک بدون اینکه حتی دکتری بره، حامله شد و چون قبلا دکترش گفته بود که شاید بچه دار نشه واسه همین چندین سال بود که من نگران بودم و با شنیدن این خبر جان دوباره گرفتم.الان خاطره یه پسر و یه دختر داره، اسماعیل دو تا دختر و سالومه یه پسر و سیامک هم یه پسر داره الان زندگی خوبی دارم و روزهای بد تموم شده، وضع مالیمون هم خوبه و اون باغی که خریدیم چهار برابر سود کرده و منبع درآمدی برامون شده.خداروشکر میکنم که با تمام سختیهایی که کشیدم بچههام زندگی خوبی دارند و من الان خوشحالم که علاوه بر بچه های خودم دو تا خواهر ناتنیم رو هم سروسامان دادم.همیشه به این حرف مادرشوهرم میرسم که آخرین دقایق بهم گفت عاقبت بخیر بشی گلین هر چند اولت خوب نبود.امیدوارم خداوند هیچوقت کسی رو با بیپولی و بیماری یه جا امتحان نکنه که هر دو بد دردیه.
ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و سر نوشتمو خوندین 🙏🌹
پایان
🖌#کانال _زندگی شیرین 💞
@maryam_sfri
💫@zendegiishirinn💫
---✿❀🍃🌸🌼🌸🍃❀✿---